یکی بود ، یکی نبود .

یکی بود ، یکی نبود .
ابن داستان زندگی ماست .
همیشه همین بوده .
یکی بود ، یکی نبود .
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن .
با هم ساختن .
برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد .
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ،
که یکی بود ، دیگری هم بود .
همه باهم بودند و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
از دارایی ، از آبرو ، از هستی .
انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .
هیچ کس نمی داند ، جز ما .
هیچ کس نمی فهمد جز ما .
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
"" هنر نبودن دیگری ""
دیدگاه ها (۲)

پروردگارا ;همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگا...

تمام تلاشمان اینست که جهنم نرویم ، انقدر به این مسئله فکر می...

دانه درباره‌ی توان با‌لقوه‌ی خود چه می‌داند؟ انسان نیز همین ...

پیانوهشتاد وهشت تا کلید دارد وبی انتها نیستتو بی انتهایی و آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط