part:9
از زبان دازای
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم گوشی رو برداشتم پل بود آخه ساعت ۸ صبح چیکار من داره
مکالمه :
دازای : الو
پل : دازای ... سریع بیا بیمارستان ( نفس نفس زدن )
دازای : چی شده ؟
پل : چویا ... حالش خوب نیست ( نفس نفس زدن )
دازای : الان خودمو میرسونم
سریع خودی پوشیدم یه شلوار جین هم پوشیدم از پله ها اومد پایین که یهو خوردم به فئو
فئودور : چته
بهش محل ندادم رفتم بیرون از خونه رسیدم به بیمارستان ( من خودم نمیدونم بیمارستان رو از کجا پیدا کرد )
وقتی رسیدم شویو روی زمین نشسته بود و چشماش قرمز بود و در اشک هاش خشک شده بود پل هم روی صندلی کنار خاله چوکی نشسته بود و داشت خاله چوبک رو آروم میکرد در حالی که خودش گربه میکرد رفتم جلوی پل
دازای : چویا ... کجاست ( نفس نفس زدن)
شویو لبشو گاز گرفت
پل ساکت شد
خاله چوکی گریه اش شدید از شد
پل : نتونست زنده بمونه
دازای : چی ؟
پاهام سست شد افتادم روی زمین
یعنی چی ؟؟
یعنی هویجم مرده ؟
یعنی دیگه نمیبینمش ؟؟
دیگه بغلش نمیکنم ؟
دیگه ...
دیگه ...
دیگه ...
امکان نداره ....
سه سال بعد ...
از زبان راوی
موهاش توی باد تکون میخورد از وقتی که هویجض مرده بود دیگه نخندیده بود فقط ساکت بود و به یه نقطه خیر میشد امروز هم تصمیمش رو گرفته بود
یه سال بود این کلمه تو ذهنش تکرار میشد
خودکشی ...
بلاخره میخواست عملیش کنه اول به آلیس و فئودور فکر کرد بعد به پدر و مادرش یعنی موری و کویو بعد به دوستاش آتسوشی آکوتاگاوا پو و رانپو به برادر های معشوقه اش پل ورلاین و شویو بعدش هم به معشوقه اش که یه سال بود ندیده بود
دازای : دارم میاد پیشت هویج کوتوله
بعدش خودش انداخت پایین
نه تردید
نه عذاب وجدان
نه شرمساری
فقط و فقط به یه نفر فکر میکرد
معشوقه اش ...
ناکاهارا چویا
دختری که بهش یاد داد عشق چیه
چند سال بعد
از زبان راوی
چشماشو باز کرد شونش درد میکرد طبیعی بود چون توی ماموریت چند روز پیش چاقو خورده به شونش و شکمش طوری که چند روز بیهوش بود
یهو در اتاق باز شد پسری با موهاش قهوه ای ژولیده اومد تو
پسر : خوب خوب هویج کوتوله دوباره تو ماموریت زخمی شد
دختری که هویج کوتوله خطاب شده بود گفت :
خفه شو دارای تو به مافیا خیانت کردی بعد برای من ور میزنی
دازای : چویا یکم مهربون باش
چویا : دازای ...
دازای : هان
چویا : به خواب عجیب دیدم توش منو و تو عاشق هم بودیم و من بخاطر مشکل قلبی مردم
دازای : عجب خوب راستش بقیه اش رو نمیدونم ولی بخش عاشقت بودم درسته
چویا : وایسا چی ؟
دازای : گفتم که عاشقتم هویج اگه هم بمیری دنبالت میام
چویا خندید و دست دازای رو گرفت
چویا : منم دوست دارم و این به دیدار دوباره هست نه ؟
دازای : درسته یه دیدار دوباره
پایان
امیدوارم از این رمان خوشت اومده باشه
ساعت ۶:۳۰ کلاس زبان امتحان کتبی دارم برگشتم لیست رمان میدم بگین کدوم رو بزارم
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم گوشی رو برداشتم پل بود آخه ساعت ۸ صبح چیکار من داره
مکالمه :
دازای : الو
پل : دازای ... سریع بیا بیمارستان ( نفس نفس زدن )
دازای : چی شده ؟
پل : چویا ... حالش خوب نیست ( نفس نفس زدن )
دازای : الان خودمو میرسونم
سریع خودی پوشیدم یه شلوار جین هم پوشیدم از پله ها اومد پایین که یهو خوردم به فئو
فئودور : چته
بهش محل ندادم رفتم بیرون از خونه رسیدم به بیمارستان ( من خودم نمیدونم بیمارستان رو از کجا پیدا کرد )
وقتی رسیدم شویو روی زمین نشسته بود و چشماش قرمز بود و در اشک هاش خشک شده بود پل هم روی صندلی کنار خاله چوکی نشسته بود و داشت خاله چوبک رو آروم میکرد در حالی که خودش گربه میکرد رفتم جلوی پل
دازای : چویا ... کجاست ( نفس نفس زدن)
شویو لبشو گاز گرفت
پل ساکت شد
خاله چوکی گریه اش شدید از شد
پل : نتونست زنده بمونه
دازای : چی ؟
پاهام سست شد افتادم روی زمین
یعنی چی ؟؟
یعنی هویجم مرده ؟
یعنی دیگه نمیبینمش ؟؟
دیگه بغلش نمیکنم ؟
دیگه ...
دیگه ...
دیگه ...
امکان نداره ....
سه سال بعد ...
از زبان راوی
موهاش توی باد تکون میخورد از وقتی که هویجض مرده بود دیگه نخندیده بود فقط ساکت بود و به یه نقطه خیر میشد امروز هم تصمیمش رو گرفته بود
یه سال بود این کلمه تو ذهنش تکرار میشد
خودکشی ...
بلاخره میخواست عملیش کنه اول به آلیس و فئودور فکر کرد بعد به پدر و مادرش یعنی موری و کویو بعد به دوستاش آتسوشی آکوتاگاوا پو و رانپو به برادر های معشوقه اش پل ورلاین و شویو بعدش هم به معشوقه اش که یه سال بود ندیده بود
دازای : دارم میاد پیشت هویج کوتوله
بعدش خودش انداخت پایین
نه تردید
نه عذاب وجدان
نه شرمساری
فقط و فقط به یه نفر فکر میکرد
معشوقه اش ...
ناکاهارا چویا
دختری که بهش یاد داد عشق چیه
چند سال بعد
از زبان راوی
چشماشو باز کرد شونش درد میکرد طبیعی بود چون توی ماموریت چند روز پیش چاقو خورده به شونش و شکمش طوری که چند روز بیهوش بود
یهو در اتاق باز شد پسری با موهاش قهوه ای ژولیده اومد تو
پسر : خوب خوب هویج کوتوله دوباره تو ماموریت زخمی شد
دختری که هویج کوتوله خطاب شده بود گفت :
خفه شو دارای تو به مافیا خیانت کردی بعد برای من ور میزنی
دازای : چویا یکم مهربون باش
چویا : دازای ...
دازای : هان
چویا : به خواب عجیب دیدم توش منو و تو عاشق هم بودیم و من بخاطر مشکل قلبی مردم
دازای : عجب خوب راستش بقیه اش رو نمیدونم ولی بخش عاشقت بودم درسته
چویا : وایسا چی ؟
دازای : گفتم که عاشقتم هویج اگه هم بمیری دنبالت میام
چویا خندید و دست دازای رو گرفت
چویا : منم دوست دارم و این به دیدار دوباره هست نه ؟
دازای : درسته یه دیدار دوباره
پایان
امیدوارم از این رمان خوشت اومده باشه
ساعت ۶:۳۰ کلاس زبان امتحان کتبی دارم برگشتم لیست رمان میدم بگین کدوم رو بزارم
- ۳.۶k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط