یک شهر در هوای تو درگیر است

یک شهر در هوای تو درگیر است
من از تمام شهر پریشان تر

هی دم مزن به فاصله که دیریست
احساس من گرفته تو را در بر

از سیلی نگاه تو خوشنودم
هر چند با عتاب و غضب باشد

چون برکه ای که حال خوشی دارد
از لکه های خنده ی نیلوفر

باران نشست بر تن آبادی
بی آن که از هوای تو پُر باشد

باران گرفت بی تو بگو چه کنم ؟
با این صدای تلخ و عذاب آور

از کوچه های خاطره دل کندی
از لحظه های ناب هم آغوشی

دیگر هوای خنده و شادی نیست
با لحن این حقیقت ناباور

سر خورده ی ملامت اسفندم
با سوز و آه و سرزنش و سرما

بانو ! مرا بخوان و روانم کن
در گرمخیز جاده ی شهریور

از دردهای سرزده سرشارم
در غربت و عذاب گرفتارم

دست مرا بگیر و امانم ده
پیش از وقوع حادثه ای دیگر ....





فرهاد وحدتی نژاد ( فریان )
دیدگاه ها (۷)

من به درد گریه و دعوا و نفرین ،می خورممن به درد نقشهای سرد و...

مشـــــــتاق فصـــــــل آخــــــرم امـــااز ســــــــردی مهـ...

گله دارم گله از نحسی اقبال خودممی دوم پشت سر مرگ به دنبال خ...

مثل رنگ آمیزی گلهای وحشی در چمندامن گلدارتان زیباست با این پ...

🌺دلم وقتے ڪہ مے گیرد تو مے آیے بہ دیدارمبہ من آهستہ مے گویے ...

سایه_افتن_پارت_اول

☘🌼☘بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْألسلام عٓلیکٓ یااباعٓبدالله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط