تناسخ زمان ] ۲۰ part
تناسخ زمان ] ۲۰ part
جونگکوک که از تخیلات پسرش لذت میبرد، او را بغل کرد و روی پایش نشاند. جیجیکی دستِ سالم پدرش را گرفت و با دقت بازرسی کرد: این یکی دستت چی؟ این یکی چرا جادو نداله؟ بابا... اگه دستت لو باز کنیم، توش الماسه؟ مامان همیشه میگه تو قلبت الماس دالی، شاید دستت هم الماس شده که سوخته
ات در حالی که گوشی را بین شانه و گوشش نگه داشته بود، با قدمهایی بلند در طول سالنِ عمارت راه میرفت و با هیجان با برادرش، میهان، صحبت میکرد: نه داداش، بهت که گفتم که با قهوه دستش رو سوزوند... صدای خندهی ریز ات در فضای عمارت میپیچید، اما در سمت دیگر سالن، روی مبلهای سلطنتی و نرم، دنیای دیگری در جریان بود.
پسر کوچولو ناگهان صورتش را به صورت جونگکوک نزدیک کرد و با لحنی کاملاً جدی و نگران، در حالی که سعی میکرد مثل بزرگترها حرف بزند، گفت: بابایی، دیگه به آتیش دست نزن خب اگه دستت بله، دیگه کی منو میذاله لوی کولش که قدّم بلسه به شاخههای دلخت توت
جونگکوک در حالی که موهای نرم پسرش را نوازش میکرد و به صدای گرم ات که هنوز داشت با میهان پشت تلفن کلکل میکرد گوش میداد، حس کرد این سفر در زمان، بزرگترین هدیهای بود که سرنوشت میتوانست به او بدهد جواب داد : تو پسر منی برای همین انقدر حرف میزنی جین هیونگ بهم گفته بود که خیلی حرف میزنم و سوال میپرسم اما خودم هیچوقت متوجه نبودم اما الان دیگه فهمیدم به لطفه تو وروجک
جیجی کی با دندون های خرگوشی خندید گونه بابای جوون اش را بوسید
ات با خندهای کوتاه به میهان گفت: باشه، بعداً میبینمت، فعلاً خداحافظ. و دکمه قطع تماس را زد. وقتی گوشی را کنار گذاشت، متوجه شد سالن در سکوتی شیرین فرو رفته که فقط صدای زمزمههای جدی جیجیکی آن را میشکند. او پشت دیوار نیمدایرهای پذیرایی ایستاد و با لبخندی که روی لبهایش ماسیده بود، شاهد صحنهای شد که قلبش را ذوب کرد.
جیجیکی در حالی که سعی میکرد با جدیت تمام باند دست جونگکوک را ببوسد، میگفت : بابا، من بهش گفتم زود خوب بسه مامان که بوسش کنه، همه دلداش فلال میکنن میلن پیش لولوها
ات که دیگر نتوانست خودش را کنترل کند، با قدمهای آهسته جلو آمد و از پشت مبل، سرش را نزدیک آنها برد
و لب زد : که اینطور؟ پس بوسههای من جادوییه، آقا کوچولو
جیجیکی با ذوق جیغ کشید: آره اوما ! بیا بابا لو بوس کن تا دستش الماس بشه
جونگکوک سرش را بالا آورد و نگاهش در نگاهِ اقیانوسی و درخشان ات گره خورد. ات با همان ظرافت همیشگیاش، جلو آمد و لبهی مبل، درست کنار جونگکوک نشست. فضای بین آنها ناگهان از آن گرمای خانوادگی به یک کشش مغناطیسی تبدیل شد. ات دست باندپیچی شدهی جونگکوک را دوباره در دست گرفت. این بار خبری از آن تندیِ توی حیاط نبود انگشتانش با ملایمت روی لبهی باند حرکت میکردند.
ات زیر لب و طوری که فقط جونگکوک بشنود، زمزمه کرد: ببخشید که سرت داد زدم... فقط خیلی ترسیدم که اتفاق بدتری برات بیفته عشقم
او آرام خم شد و در حالی که چشمانش را میبست، لبهایش را به نرمی روی پانسمان دست جونگکوک گذاشت. جونگکوک که نفس در سینهاش حبس شده بود. چهرههایشان حالا فقط چند سانتیمتر فاصله داشت. جیجیکی که انگار خودش را قهرمان این آشتی میدانست، با دستهای کوچکش گردن هردوی آنها را گرفت و آنها را به هم نزدیکتر کرد: حالا همدیگه لو بغل کنید
جونگکوک در حالی عطر موهای را که بوی خاک نمخورده و گل یاس میداد استشمام میکرد، حس کرد در این دنیای موازی، او خوشبختترین مردِ تاریخ است ات سرش را روی شانهی او گذاشت و با لحنی شیطنتآمیز گفت: ولی هنوز باید اون گلدونها رو جابهجا کنی... البته وقتی دستت خوب شد، شوهر حواسپرت من
بوسه ریز و کوچیکی روی خط فک شوهرش گذاشت و خندید
جونگکوک که از تخیلات پسرش لذت میبرد، او را بغل کرد و روی پایش نشاند. جیجیکی دستِ سالم پدرش را گرفت و با دقت بازرسی کرد: این یکی دستت چی؟ این یکی چرا جادو نداله؟ بابا... اگه دستت لو باز کنیم، توش الماسه؟ مامان همیشه میگه تو قلبت الماس دالی، شاید دستت هم الماس شده که سوخته
ات در حالی که گوشی را بین شانه و گوشش نگه داشته بود، با قدمهایی بلند در طول سالنِ عمارت راه میرفت و با هیجان با برادرش، میهان، صحبت میکرد: نه داداش، بهت که گفتم که با قهوه دستش رو سوزوند... صدای خندهی ریز ات در فضای عمارت میپیچید، اما در سمت دیگر سالن، روی مبلهای سلطنتی و نرم، دنیای دیگری در جریان بود.
پسر کوچولو ناگهان صورتش را به صورت جونگکوک نزدیک کرد و با لحنی کاملاً جدی و نگران، در حالی که سعی میکرد مثل بزرگترها حرف بزند، گفت: بابایی، دیگه به آتیش دست نزن خب اگه دستت بله، دیگه کی منو میذاله لوی کولش که قدّم بلسه به شاخههای دلخت توت
جونگکوک در حالی که موهای نرم پسرش را نوازش میکرد و به صدای گرم ات که هنوز داشت با میهان پشت تلفن کلکل میکرد گوش میداد، حس کرد این سفر در زمان، بزرگترین هدیهای بود که سرنوشت میتوانست به او بدهد جواب داد : تو پسر منی برای همین انقدر حرف میزنی جین هیونگ بهم گفته بود که خیلی حرف میزنم و سوال میپرسم اما خودم هیچوقت متوجه نبودم اما الان دیگه فهمیدم به لطفه تو وروجک
جیجی کی با دندون های خرگوشی خندید گونه بابای جوون اش را بوسید
ات با خندهای کوتاه به میهان گفت: باشه، بعداً میبینمت، فعلاً خداحافظ. و دکمه قطع تماس را زد. وقتی گوشی را کنار گذاشت، متوجه شد سالن در سکوتی شیرین فرو رفته که فقط صدای زمزمههای جدی جیجیکی آن را میشکند. او پشت دیوار نیمدایرهای پذیرایی ایستاد و با لبخندی که روی لبهایش ماسیده بود، شاهد صحنهای شد که قلبش را ذوب کرد.
جیجیکی در حالی که سعی میکرد با جدیت تمام باند دست جونگکوک را ببوسد، میگفت : بابا، من بهش گفتم زود خوب بسه مامان که بوسش کنه، همه دلداش فلال میکنن میلن پیش لولوها
ات که دیگر نتوانست خودش را کنترل کند، با قدمهای آهسته جلو آمد و از پشت مبل، سرش را نزدیک آنها برد
و لب زد : که اینطور؟ پس بوسههای من جادوییه، آقا کوچولو
جیجیکی با ذوق جیغ کشید: آره اوما ! بیا بابا لو بوس کن تا دستش الماس بشه
جونگکوک سرش را بالا آورد و نگاهش در نگاهِ اقیانوسی و درخشان ات گره خورد. ات با همان ظرافت همیشگیاش، جلو آمد و لبهی مبل، درست کنار جونگکوک نشست. فضای بین آنها ناگهان از آن گرمای خانوادگی به یک کشش مغناطیسی تبدیل شد. ات دست باندپیچی شدهی جونگکوک را دوباره در دست گرفت. این بار خبری از آن تندیِ توی حیاط نبود انگشتانش با ملایمت روی لبهی باند حرکت میکردند.
ات زیر لب و طوری که فقط جونگکوک بشنود، زمزمه کرد: ببخشید که سرت داد زدم... فقط خیلی ترسیدم که اتفاق بدتری برات بیفته عشقم
او آرام خم شد و در حالی که چشمانش را میبست، لبهایش را به نرمی روی پانسمان دست جونگکوک گذاشت. جونگکوک که نفس در سینهاش حبس شده بود. چهرههایشان حالا فقط چند سانتیمتر فاصله داشت. جیجیکی که انگار خودش را قهرمان این آشتی میدانست، با دستهای کوچکش گردن هردوی آنها را گرفت و آنها را به هم نزدیکتر کرد: حالا همدیگه لو بغل کنید
جونگکوک در حالی عطر موهای را که بوی خاک نمخورده و گل یاس میداد استشمام میکرد، حس کرد در این دنیای موازی، او خوشبختترین مردِ تاریخ است ات سرش را روی شانهی او گذاشت و با لحنی شیطنتآمیز گفت: ولی هنوز باید اون گلدونها رو جابهجا کنی... البته وقتی دستت خوب شد، شوهر حواسپرت من
بوسه ریز و کوچیکی روی خط فک شوهرش گذاشت و خندید
- ۴۳۹
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط