「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 173
✦.................................

لبخند کوتاهی زد

رافائل: چون خوب میدونستم جونگکوک برای نجاتش هر کاری میکنه. و تو...

نگاهش مستقیم در چشم‌ های تهیونگ قفل شد

رافائل: برای آیلین. پس امروز.. دو نفر نفر از مهم‌ ترین آدم‌ های زندگیت دست منن.

سکوتی سنگین بینشان افتاد، رافائل آرام ساعت مچی‌ اش را نگاه کرد

رافائل: بندر اینچئون انبار شماره‌ی هفت، یک ساعت وقت داری.

مکث کرد، بعد با همان لبخند سرد ادامه داد:

رافائل: یادت نره فرمانده، این بار اگه با نیروهات بیای اول گلوله‌ ای که شلیک میشه توی قلب آیلینه.

تماس قطع شد، چند ثانیه، هیچ صدایی شنیده نمیشد؛ فقط صفحه‌ی خاموش گوشی بود و تصویر مبهم چهره‌ی تهیونگ که روی شیشه‌ی آن افتاده بود

جیمین نگاه کوتاهی به او انداخت، هیچوقت او را این‌طور ندیده بود؛ نه فریاد میزد، نه چیزی را میشکست... فقط سکوت کرده بود و همین سکوت، از هر واکنشی ترسناک‌تر بود.

جیمین آرام گفت:

جیمین: فرمانده...

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، پرسید:

_ موقعیت انبار شماره هفت؟

جیمین سریع تبلتش را روشن کرد.

جیمین: بندر اینچئون... بخش شرقی اسکله. یه انبار قدیمیه که چند ساله متروکه اعلام شده.

تهیونگ گوشی آیلین را داخل جیب کتش گذاشت

_ تصاویر ماهواره‌ای مسیرهای خروج، تعداد دوربین‌ ها، هرچی هست تا پنج دقیقه دیگه روی میز من باشه

جیمین فقط سر تکان داد، میدانست فرمانده، وارد همان حالتی شده که همه در سازمان از آن میترسیدند.

[ بندر اینچئون ]

بوی نمک دریا با زنگ‌ زدگی آهن‌ های قدیمی در هم آمیخته بود، انبار شماره هفت میان ردیف کانتینر های فرسوده، مثل غولی خاموش ایستاده بود

نور کمرنگ غروب از پنجره‌ های شکسته داخل سوله می‌تابید و روی زمین بتنی، سایه‌های کشیده‌ای ساخته بود.

آیلین روی صندلی فلزی نشسته بود، مچ‌ هایش از شدت فشار زنجیر سرخ شده بودند. کنارش، لینا هم بسته شده بود اما همین که چشمش به آیلین افتاد، لبخند خیلی کمرنگی زد؛ انگار می‌خواست بگوید: «هنوز زنده‌ایم.»

آیلین با نگرانی زمزمه کرد:

+ خوبی...؟

لینا آهسته سر تکان داد

لینا: تو خوبی...؟

آیلین لبخند تلخی زد، لینا نگاهش را به زنجیر های دور دست آیلین انداخت

لینا: میترسم...

آیلین چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام، با همان صدایی که خودش هم باورش نمی‌شد اینقدر محکم باشد، گفت:

+ منم... ولی تهیونگ میاد

همین یک جمله باعث شد چشم‌ های لینا خیس شود.

چند متر آن‌ طرف‌ تر جونگکوک به ستون آهنی تکیه داده بود؛ دست‌ هایش هنوز بسته بود و گوشه‌ی لبش از ضربه شکافته شده بود.

کای آرام از کنارش رد شد، جونگکوک بی‌آنکه سرش را بلند کند، گفت:

جونگکوک: هنوزم براش کار میکنی...؟

کای ایستاد، چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام جواب داد:

کای: انتخابی نداشتم.

جونگکوک پوزخند تلخی زد

جونگکوک: این جمله رو هر آدم ترسویی میگه

فک کای منقبض شد، اما چیزی نگفت خواست دور شود که صدای جونگکوک دوباره بلند شد:

جونگکوک: میدونی فرق منو تو چیه...؟

کای آرام برگشت، جونگکوک مستقیم در چشم‌ هایش نگاه کرد

جونگکوک: من حاضر شدم جونمو بدم ولی آدمی که دوستش دارم رو نفروشم

سکوت...

کلمات جونگکوک مثل گلوله در ذهن کای نشست؛ برای لحظه‌ای، تصویر آیلین جلوی چشمش آمد دختری که از بچگی کنارش بزرگ شده بود؛ همان دختری که همیشه با خنده صدایش میزد:

«کای...»

کای آهسته مشتش را گره کرد و بدون اینکه چیزی بگوید، از آنجا دور شد.

ـــــــــ

طبقه‌ی دوم انبار، رافائل مقابل پنجره ایستاده بود، از همان بالا، تمام محوطه‌ی بندر زیر پایش بود.

یکی از افرادش نزدیک شد.

مرد: رئیس همه‌ چیز آماده‌ست

رافائل بدون اینکه برگردد، پرسید:

رافائل: تک‌ تیراندازا؟

مرد: روی هر چهار برج مستقر شدن.

رافائل: قایق ها؟

مرد: مسیر دریا هم بسته شده.

رافائل آرام لبخند زد

رافائل: خوبه دیگه هیچ راه فراری نداره.

همان لحظه، کای وارد اتاق شد، رافائل نگاه کوتاهی به او انداخت

رافائل: اوردیش

کای فقط سر تکان داد، رافائل چند قدم به او نزدیک شد نگاهش سرد بود:

رافائل: یه اشتباه کردی

کای اخم کرد

کای: چه اشتباهی...؟

رافائل خیلی آرام خم شد و کنار گوشش گفت:

رافائل: زیادی بهش نگاه میکنی

قلب کای برای لحظه‌ای ایستاد، رافائل لبخند زد

رافائل: فکر نکن من نفهمیدم، از بچگی دوستش داشتی نه...؟
دیدگاه ها (۱)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 174✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 172✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 171✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 93✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط