Part

۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉
Part 12
صبح بود....
نور خورشید از لای پرده‌های ضخیم اتاق جونگین رد می‌شد و به تختی می‌تابید که هنوز بوی خون و بخار صابون توی هوای اطرافش حس می‌شد....
اون با چشمای نیمه‌باز خیره شده بود به سقف بالای سرش،نگاهش بی‌احساس بود اما ذهنش پر از صدای پچ پچ خدمه های عمارت بود که از شب قبل هنوز توی گوشش می‌پیچید
دستش رو بالا آورد هنوز می‌تونست اون لکه‌های خون خیالی روی انگشتاش حس کنه....
با اینکه سه بار دوش گرفته بود با خودش زیر لب گفت:
_هنوز نرفته...هنوز تمیز نیست...
بلند شد و روبه‌روی آینه قدی اتاق ایستاد چهره‌ش خسته‌تر از همیشه بود، پوستش از شست و شوی زیاد کمی سرخ شده بود به انعکاس خودش زل زد
_دختری که قرار بود باهاش ازدواج کنم...اون باعث شد دوباره دست‌هام آلوده شن...
یه لبخند محو زد، از اون لبخندایی که حتی خودش معنی‌شو نمی‌فهمید بالا تنه اش لخت بود و فقط یک شلوار گشاد مشکی به پاش داشت
پیراهن مشکی تمیزی از توی کمد بیرون کشید، دکمه‌هاشو یکی‌یکی بست و هر کدوم رو با وسواس خاصی صاف کرد تا هیچ چین و چروکی باقی نمونه
وقتی از اتاق بیرون اومد خدمتکارها سرشون رو پایین انداخته بودن هیچ‌کس جرأت نگاه کردن بهش رو نداشت
همه می‌دونستن جونگین روزهای "بدی" رو داره میگذرونه که حتی نفس کشیدنش هم خطرناکه
پدرش توی سالن منتظرش بود روزنامه رو تا کرد و نگاهی کوتاه به پسرش انداخت
پ.ج: باید با پدر اون دختر صحبت کنیم و امروز دعوتشون کردم به اینجا
جونگین سکوت کرد فقط صندلی رو عقب کشید و نشست دستاشو روی میز گذاشت و قاشق و چنگال رو به دو دستش گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
_اون دختر از من هیچی نمی‌دونه...
پدرش با صدای سردی گفت:
پ.ج: مهم نیست بدونه یا نه تو فقط کاری رو بکن که باید بکنی خانواده‌ی ما آبرو داره
جونگین لبخند کوتاهی زد، ولی چشم‌هاش تار شد
درونش فریاد می‌زد، ولی لب‌هاش فقط یه کلمه رو گفتن...
_باشه
هوا کمی سرد بود
والریا با قلبی که تند می‌زد و دست‌هایی لرزون وارد حیاط شد در کنار پدرش قدم برمیداشت هنوز از دیدن دوباره جونگین می‌ترسید، ولی مجبور بود با واقعیت روبه‌رو شه....
جونگین از سالن بیرون اومد، استایل مشکیش و موهاش مرتبش اون رو جذاب تر میکردن، ولی نگاه سرد و نافذش باعث شد والریا یک قدم عقب بره
پدر والریا جلو رفت، با نگاهی عصبی و کمی طعنه‌آمیز گفت:
پ.و: خب....بالاخره با "آدم محترممون" روبه‌رو شدیم...فکر میکردم بیشتر طول میکشه تا پیدات کنم
جونگین بی‌حرکت ایستاد، فقط بهش نگاه کرد والریا حس کرد بدنش از ترس و سردی جونگین داره منجمد می‌شه
پدر والریا ادامه داد، این بار لحنش کمی جدی‌تر شد:
پ.و: اما خب....بیاییم سر اصل مطلب
جونگین سرش رو کمی به سمت چپ خم کرد و سکوت کرد، اما نگاه نافذش هنوز فضا رو پر از ترس کرده بود
در همین لحظه، پدر جونگین از در عمارت پا به محوطه ی حیاط گذاشت و با قدم‌هایی آروم و مصمم لب زد:
پ.ج: خوش اومدی اقای هوانگ بیایین تو اتاق کار من، باید یه سری مسائل رو واضح کنیم
والریا با تردید و قلبی که تند می‌زد، پدرش رو دنبال کرد و جونگین هم به آرومی پشت سرشون راه افتاد
فضا پر از سکوت و تنش بود و همه آماده بودن که حرکت بعدی رو ببینن....

ادامه دارد🔪.......
دیدگاه ها (۶)

۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉Part 13داخل اتاق، فضای سنگینی بود والریا کنا...

CHERRY BLOSSOMPart 28×دقیقا سوال منم همینه که الان چیشد؟ _(ن...

۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉Part 11جونگین با بی‌حسی خاصی به بدن بی‌جون د...

۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉Part 10جونگین واقعا داشت روانی میشد شاید در ...

سناریو هایتانی ریندو ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ماشین به سرعت ا...

5 minutes to deathتقریبا دور روز میشد که جونگین توی انفرادی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط