یاد از آن روزی که کس را ره در این محضر نبود

یاد از آن روزی که کس را ره در این محضر نبود

ما و دل بودیم و غیر از ما کس دیگر نبود

آشنا با لعل جانبخش تو هر شب تا سحر

وقت مستی جز لب ما و لب ساغر نبود

زلف جادویش چنین جادوگری بر سر نداشت

چشم هندویش چنین طرّار و وحشیگر نبود

جز زبان شانه و دوست من و باد صبا

دست کس با زلف مشکین تو بازیگر نبود

چهر زرد و اشک گلگونم بها و قیمتی

داشت در نزد تو و حاجت به سیم و زر نبود

دوش در مستی به عزم کشتنم برخاست لیک

مُردم از حسرت که در دستش چرا خنجر نبود

قصّه‌ها از بی‌وفائیها صبوحی تا ابد

بر زبان‌ها رانده شد لیکن مرا باور نبود
دیدگاه ها (۱)

خوشا مرغی که در کنج قفس با یاد صیادشچنان خرسند بنشیند، که پن...

خوش آنکه حلقه ‏هاى سر زلف واکنىدیوانگان سلسله‏ ات را رها کنى...

به جز از روی دلاویز تو در حلقه ی زلفصبح هرگز نشنیدیم که با ش...

یاد از آن روزی که کس را ره در این محضر نبودما و دل بودیم و غ...

زاهدا چندی بیا با ما به‌خلوت یار باشصحبت احرار بشنو محرم اسر...

خماری !!

فرنگیس اولین مرکب روان کردکه دولت در زمین گنجی نهان کرداز آن...

آپدیت اکانت Elle Japan: کوک از BTS برای شرکت در HUBLOT NIGH...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط