من به یک کوه پر از درد شباهت دارم

من به یک کوه پر از درد شباهت دارم
از دل خسته خود قصد عیادت دارم
بر لبم مهر سکوت است ولی در دل خویش
من ازین غصه و این درد روایت دارم
هر دم از خانه من بوی غزل می آید
بسکه از ماه رخت شرح و حکایت دارم
مدتی هست که ما فاصله داریم ز هم
من ازین فاصله ها سخت شکایت دارم
بین ما پر شده از قصه تکراری غم
من به یک بوسه ولبخند قناعت دارم
بعد یک عمر پریشانی دل فهمیدم
من به چشمان سیاه تو ارادت دارم
سوختم از غم بی مهریت اما چه کنم
من به مهمانی چشمان تو عادت دارم
دیدگاه ها (۱)

زندگی صحنه دل بود که من کات شدم”بسکه در محضر چشم تو مجازات ش...

چند سالی ست که تکلیف دلم روشن نیستجا به اندازه ی تنهایی من د...

خانه‌ام آتش گرفته‌ است، آتشی جانسوزهر طرف می‌سوزد این آتش پر...

دلم را خوب می فهمد هر آن کس ماجرا داردمیان سینه اش هر کس که ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط