P¹¹

P¹¹


ساعت ۱۰ شب، سه دختر به آدرسی که در پیام فرستاده شده بود رسیدند.

یک ساختمان قدیمی و خالی.

یورا با ترس گفت: «من واقعاً دلم برای زندگی عادی تنگ شده...»

سوآه در را باز کرد.

داخل ساختمان تاریک بود.

ناگهان صدای ضبط‌شده‌ای پخش شد:

«اگر صدای منو می‌شنوید، یعنی به اندازه کافی نزدیک شدید.»

سوآه ایستاد.

صدای چه‌یون بود.

«سوآه، یورا، هاری... من می‌دونم دنبال من می‌گردید. ولی چیزی که فکر می‌کنید نیست.»

هاری با تعجب گفت: «چه‌یون...»

صدا ادامه داد:

«من گم نشدم.»

سه دختر خشکشـان زد.

«خودم خواستم ناپدید بشم.»

یورا با ناباوری گفت: «چی؟!»

ناگهان چراغ اتاق روشن شد.

روی دیوار، ده‌ها عکس از چهار دختر چسبانده شده بود.

و وسط همه‌ی عکس‌ها...

یک عکس جدید از همین لحظه وجود داشت.

عکسی که نشان می‌داد کسی از پشت سر، آنها را تماشا می‌کند.

سوآه سریع برگشت.

هیچ‌کس نبود.

اما روی میز، یک کاغذ قرار داشت:

«اگر می‌خواهید دلیل فرار چه‌یون را بفهمید، حقیقت آن شب را به یاد بیاورید.»

هاری آرام گفت:

«من... فکر کنم یادم اومد.»





ادامه در پارت ۱۲...
دیدگاه ها (۰)

P¹²هاری به عکس قدیمی خیره شده بود.«اون شب... ما اینجا نیومده...

P¹⁰بعد از آن پیام، هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند.یورا بالاخره گفت: ...

P⁹صبح روز بعد، سه دختر در کافه‌ای کوچک نشسته بودند.یورا عکس ...

P⁸چراغ‌ها هنوز خاموش بودند.صدای نفس‌های سه دختر در راهرو می‌...

P⁵ساعت دقیقاً ۱۲ شب بود.سوآه، یورا و هاری جلوی همان ساختمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط