روی صندلی بیمارستان نشسته و در افکار خود

روی صندلی بیمارستان نشسته و در افکار خود
غوطه ور بودم که ناگهان پرستار دستی به پشتم زد و گفت تبریک میگم شما پدر شدید. یک دفعه حس عجیبی بهم دست داد بلند شدم












سینه ام رو جلو دادم و رفتم تمام کولرهای بیمارستان رو خاموش کردم...
دیدگاه ها (۲۶)

ﻧﺬر ﻛﺮﺩﻡ ﺍﮔﻪ ﺗﺎ ﺍﺧﺮ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺖ!!!!!!!!!!!!.. ﭘﺪرشوﻫر...

خیلی قشنگه بخونید ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺭﺱ، ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ بازیگوش...

رک بگویم... از شما رنجیده ام!از غریب و آشنا ترسیده امبا مرام...

خیییییلی باحاله دلت میخواد بدونی کدوم اخلاقت رو اعصاب دیگران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط