P4
P4
طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.
— اگر مقاومت کرد... مجبورش کنید.
صدای جئون آرام بود؛ آنقدر آرام که ترسناکتر از فریاد به نظر میرسید.
طناز به مردی که مقابلش ایستاده بود نگاه کرد.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد جئون نگاهش را از او گرفت.
— کانگ.
— بله، ارباب.
— ده دقیقه.
کانگ سر خم کرد.
— چشم، ارباب.
طناز با ناباوری پرسید:
— ده دقیقه برای چی؟
جئون حتی برنگشت نگاهش کند.
— برای جمع کردن وسایلت.
— من هیچجا نمیام.
این بار جئون ایستاد.
سکوت سنگینی در سالن افتاد.
آرام سرش را چرخاند و به طناز نگاه کرد.
— چی گفتی؟
طناز با وجود ترس، لبهای لرزانش را باز کرد.
— گفتم... نمیام.
جئون چند قدم به سمتش برگشت.
پدر طناز بلافاصله سرش را پایین انداخت.
طناز ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جئون روبهرویش ایستاد.
— تو هنوز متوجه نشدی چه اتفاقی افتاده.
صدایش پایین و سرد بود.
— پدرت دیشب تو رو باخت.
طناز با بغض گفت:
— من... آدمم.
— میدونم.
جئون نگاهش کرد.
— برای همین هم معامله با تو ارزش داشت.
اشک در چشمهای طناز جمع شد.
— من متعلق به شما نیستم.
چند ثانیه سکوت.
جئون نگاهش را به پدر او دوخت.
— بهش توضیح بده.
پدر طناز لبهایش را به هم فشرد.
— ارباب...
— توضیح بده.
مرد با صدایی لرزان گفت:
— طناز... من بدهکار بودم. قرارداد بسته شد. تو...
نتوانست ادامه دهد.
طناز با ناباوری به پدرش نگاه کرد.
— تو واقعاً منو فروختی؟
جوابی نیامد.
جئون به کانگ اشاره کرد.
— ببرش.
کانگ جلو آمد.
طناز عقب رفت.
— دست به من نزن!
کانگ ایستاد.
جئون بدون اینکه حتی پلک بزند، گفت:
— کانگ.
— بله، ارباب.
— ده دقیقه تموم شد؟
کانگ نگاهی به ساعتش انداخت.
— هفت دقیقه مونده، ارباب.
جئون به طناز نگاه کرد.
— سه دقیقه دیگه.
طناز مات ماند.
— چی؟
— سه دقیقه دیگه وقت داری.
— برای چی؟
جئون سرد جواب داد:
— برای خداحافظی.
نفس طناز در سینه حبس شد.
جئون برگشت و به سمت در رفت.
پدر طناز جرئت کرد صدایش کند.
— ارباب...
جئون ایستاد.
— دخترم...
چند ثانیه سکوت کرد.
— اجازه بدید حداقل...
جئون بدون اینکه برگردد گفت:
— تو دیشب اجازهاش رو فروختی.
سکوت.
— امروز دیگه اجازهای نداری.
و از خانه خارج شد.
---
سه دقیقه بعد، طناز با یک چمدان کوچک از پلهها پایین آمد.
چشمهایش از گریه سرخ شده بود.
کانگ کنار در ایستاده بود.
— بریم.
طناز نگاهی آخر به پدرش انداخت.
مرد سرش پایین بود.
حتی نگاهش هم نکرد.
طناز چمدانش را محکم گرفت و از خانه بیرون رفت.
چند خودروی مشکی مقابل خانه منتظر بودند.
محافظها در سکوت ایستاده بودند.
هیچکس حرف نمیزد.
کانگ درِ خودرو را باز کرد.
طناز قبل از سوار شدن مکث کرد.
— اون آقاهه کجاست؟
کانگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
— ارباب جلوتر رفتن.
طناز با صدای آرام پرسید:
— همیشه همینقدر ازش میترسید؟
کانگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— ترس؟
نگاهش سرد شد.
— ما از ارباب نمیترسیم.
طناز چیزی نگفت.
کانگ در ماشین را بازتر کرد.
— ما میدونیم اگر لازم باشه، ارباب چه کارهایی میکنه.
طناز آرام داخل ماشین نشست.
در بسته شد.
کاروان خودروها حرکت کرد.
و پشت سرشان، خانهای ماند که طناز دیگر اجازه نداشت آن را خانهی خودش بداند.
---
چهل دقیقه بعد...
دروازههای عظیم عمارت باز شدند.
ردیفی طولانی از محافظان در دو طرف مسیر ایستاده بودند.
ماشین جئون زودتر وارد محوطه شد.
وقتی خودرو توقف کرد، دهها نفر همزمان سر خم کردند.
— ارباب.
جئون پیاده شد.
کت مشکیاش را مرتب کرد و بدون هیچ حرفی وارد عمارت شد.
کانگ پشت سرش حرکت کرد.
— ارباب.
جئون ایستاد.
— اجوما؟
— منتظر شماست.
— طناز؟
— هنوز در راهه.
جئون نگاه سردی به ساعتش انداخت.
— وقتی رسید، مستقیم بیارش داخل.
— چشم، ارباب.
جئون دوباره به راه افتاد.
در تمام عمارت، خدمتکارها با دیدنش کنار میرفتند.
هیچکس جرئت نمیکرد سرش را بالا بیاورد.
و در میان آن عمارت عظیم، جایی که بیش از هزار و پانصد نفر برای خدمت به یک نفر کار میکردند...
همه فقط یک قانون را میدانستند:
حرف آخر، همیشه حرف ارباب بود.
طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.
— اگر مقاومت کرد... مجبورش کنید.
صدای جئون آرام بود؛ آنقدر آرام که ترسناکتر از فریاد به نظر میرسید.
طناز به مردی که مقابلش ایستاده بود نگاه کرد.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد جئون نگاهش را از او گرفت.
— کانگ.
— بله، ارباب.
— ده دقیقه.
کانگ سر خم کرد.
— چشم، ارباب.
طناز با ناباوری پرسید:
— ده دقیقه برای چی؟
جئون حتی برنگشت نگاهش کند.
— برای جمع کردن وسایلت.
— من هیچجا نمیام.
این بار جئون ایستاد.
سکوت سنگینی در سالن افتاد.
آرام سرش را چرخاند و به طناز نگاه کرد.
— چی گفتی؟
طناز با وجود ترس، لبهای لرزانش را باز کرد.
— گفتم... نمیام.
جئون چند قدم به سمتش برگشت.
پدر طناز بلافاصله سرش را پایین انداخت.
طناز ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جئون روبهرویش ایستاد.
— تو هنوز متوجه نشدی چه اتفاقی افتاده.
صدایش پایین و سرد بود.
— پدرت دیشب تو رو باخت.
طناز با بغض گفت:
— من... آدمم.
— میدونم.
جئون نگاهش کرد.
— برای همین هم معامله با تو ارزش داشت.
اشک در چشمهای طناز جمع شد.
— من متعلق به شما نیستم.
چند ثانیه سکوت.
جئون نگاهش را به پدر او دوخت.
— بهش توضیح بده.
پدر طناز لبهایش را به هم فشرد.
— ارباب...
— توضیح بده.
مرد با صدایی لرزان گفت:
— طناز... من بدهکار بودم. قرارداد بسته شد. تو...
نتوانست ادامه دهد.
طناز با ناباوری به پدرش نگاه کرد.
— تو واقعاً منو فروختی؟
جوابی نیامد.
جئون به کانگ اشاره کرد.
— ببرش.
کانگ جلو آمد.
طناز عقب رفت.
— دست به من نزن!
کانگ ایستاد.
جئون بدون اینکه حتی پلک بزند، گفت:
— کانگ.
— بله، ارباب.
— ده دقیقه تموم شد؟
کانگ نگاهی به ساعتش انداخت.
— هفت دقیقه مونده، ارباب.
جئون به طناز نگاه کرد.
— سه دقیقه دیگه.
طناز مات ماند.
— چی؟
— سه دقیقه دیگه وقت داری.
— برای چی؟
جئون سرد جواب داد:
— برای خداحافظی.
نفس طناز در سینه حبس شد.
جئون برگشت و به سمت در رفت.
پدر طناز جرئت کرد صدایش کند.
— ارباب...
جئون ایستاد.
— دخترم...
چند ثانیه سکوت کرد.
— اجازه بدید حداقل...
جئون بدون اینکه برگردد گفت:
— تو دیشب اجازهاش رو فروختی.
سکوت.
— امروز دیگه اجازهای نداری.
و از خانه خارج شد.
---
سه دقیقه بعد، طناز با یک چمدان کوچک از پلهها پایین آمد.
چشمهایش از گریه سرخ شده بود.
کانگ کنار در ایستاده بود.
— بریم.
طناز نگاهی آخر به پدرش انداخت.
مرد سرش پایین بود.
حتی نگاهش هم نکرد.
طناز چمدانش را محکم گرفت و از خانه بیرون رفت.
چند خودروی مشکی مقابل خانه منتظر بودند.
محافظها در سکوت ایستاده بودند.
هیچکس حرف نمیزد.
کانگ درِ خودرو را باز کرد.
طناز قبل از سوار شدن مکث کرد.
— اون آقاهه کجاست؟
کانگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
— ارباب جلوتر رفتن.
طناز با صدای آرام پرسید:
— همیشه همینقدر ازش میترسید؟
کانگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— ترس؟
نگاهش سرد شد.
— ما از ارباب نمیترسیم.
طناز چیزی نگفت.
کانگ در ماشین را بازتر کرد.
— ما میدونیم اگر لازم باشه، ارباب چه کارهایی میکنه.
طناز آرام داخل ماشین نشست.
در بسته شد.
کاروان خودروها حرکت کرد.
و پشت سرشان، خانهای ماند که طناز دیگر اجازه نداشت آن را خانهی خودش بداند.
---
چهل دقیقه بعد...
دروازههای عظیم عمارت باز شدند.
ردیفی طولانی از محافظان در دو طرف مسیر ایستاده بودند.
ماشین جئون زودتر وارد محوطه شد.
وقتی خودرو توقف کرد، دهها نفر همزمان سر خم کردند.
— ارباب.
جئون پیاده شد.
کت مشکیاش را مرتب کرد و بدون هیچ حرفی وارد عمارت شد.
کانگ پشت سرش حرکت کرد.
— ارباب.
جئون ایستاد.
— اجوما؟
— منتظر شماست.
— طناز؟
— هنوز در راهه.
جئون نگاه سردی به ساعتش انداخت.
— وقتی رسید، مستقیم بیارش داخل.
— چشم، ارباب.
جئون دوباره به راه افتاد.
در تمام عمارت، خدمتکارها با دیدنش کنار میرفتند.
هیچکس جرئت نمیکرد سرش را بالا بیاورد.
و در میان آن عمارت عظیم، جایی که بیش از هزار و پانصد نفر برای خدمت به یک نفر کار میکردند...
همه فقط یک قانون را میدانستند:
حرف آخر، همیشه حرف ارباب بود.
- ۲۶
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط