بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۱۷

هوای داخل مخفیگاه سنگین شده بود.

جونگ کوک هنوز به عکس روی گوشی آوا فکر می‌کرد.

کسی تا چند دقیقه قبل، بیرون پنجره ایستاده بود.

یعنی...

هیچ جایی برایشان امن نبود.

جیمین لپ‌تاپ را روی میز گذاشت.

«یه خبر خوب دارم.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«چی پیدا کردی؟»

«تونستم بخشی از اطلاعات فلش رو بازیابی کنم.»

آوا سریع کنار او نشست.

«بازش کن.»

چند ثانیه بعد، چندین پوشه روی صفحه ظاهر شد.

اما همه رمزگذاری شده بودند.

به جز یک فایل.

نام فایل...

PROJECT BLACK RAVEN

جونگ کوک اخم کرد.

«این اسم رو قبلاً شنیدم...»

آوا آرام گفت:

«منم.»

فایل را باز کردند.

داخل آن فقط یک ویدئوی کوتاه وجود داشت.

جونگ کوک روی پخش کلیک کرد.

تصویر مردی با ماسک سیاه روی صفحه ظاهر شد.

صدایش تغییر داده شده بود.

«اگر این ویدئو را می‌بینید... یعنی هنوز زنده‌اید.»

«بازی تازه شروع شده.»

«بازیکن شماره یک...»

«بازیکن شماره دو...»

«و بازیکن شماره سه...»

جونگ کوک و آوا همزمان به هم نگاه کردند.

مرد ادامه داد:

«فقط یکی از شما تا پایان بازی زنده خواهد ماند.»

ویدئو ناگهان قطع شد.

اتاق در سکوت فرو رفت.

جیمین با عصبانیت گفت:

«مزخرفه! می‌خواد بینمون اختلاف بندازه.»

جونگ کوک آرام سر تکان داد.

«آره...»

اما نگاهش روی آوا مانده بود.

آیا واقعاً می‌توانست به او اعتماد کند؟

آوا متوجه نگاهش شد.

لبخند تلخی زد.

«دیدی؟»

«از اول گفتم این بازی فقط درباره هک نیست.»

جونگ کوک چیزی نگفت.

...

چند ساعت بعد...

باران دوباره شروع شده بود.

آوا برای اینکه کمی هوا بخورد، از مخفیگاه بیرون آمد.

کنار موتورش ایستاد و به خیابان خیس نگاه کرد.

چند دقیقه بعد، صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید.

برگشت.

جونگ کوک بود.

او بدون حرف، کنار آوا ایستاد.

هر دو به چراغ‌های شهر خیره شدند.

بعد از چند لحظه، جونگ کوک آرام گفت:

«اگه یه روز مجبور بشم...»

آوا نگاهش کرد.

«چی؟»

«بین مأموریت و نجات دادن تو یکی رو انتخاب کنم...»

آوا نفسش را حبس کرد.

جونگ کوک ادامه داد:

«امیدوارم هیچ‌وقت اون روز نرسه.»

برای اولین بار...

آوا نتوانست جواب شوخی‌آمیزی بدهد.

فقط لبخند آرامی روی لبش نشست.

همان لحظه، صدای روشن شدن یک موتور از انتهای خیابان آمد.

موتوری مشکی...

با همان راننده‌ای که کلاه ایمنی به سر داشت.

کانگ ته‌جون...

دوباره پیدایش شده بود.

ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

بازی خطرناکپارت : ۱۸ باران آرام روی آسفالت خیس می‌بارید و نو...

بازی خطرناکپارت : ۱۹ باران بالاخره بند آمده بود، اما خیابان‌...

https://wisgoon.com/jeonssبانو فالوشه🌿🌿🌿🌿

https://wisgoon.com/moon_nova_7بانو فالوشه 🌿🌿🌿🌿

بازی خطرناکپارت : ۴ صدای قدم‌ها در راهروهای تاریک ساختمان قد...

بازی خطرناکپارت : ۱۶ سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود. جونگ ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط