★彡   Part 55 彡★

★彡   Part 55 彡★

شب، همه به دور آتش جمع شده بودیم.
همه یعنی تمام خدمتکار های آشپزخانه و نگهبان ها و دکتر های عمارت و ...
من و تهیونگ از همه دورتر نشسته بودیم.
زیر انداز دور تا دور عمارت رو گرفته بود و چراغ هایی با نور طلایی رنگ روشن بودن.
منظره ی خیلی قشنگی بود.
هیچ حرفی بین من و تهیونگ رد و بدل نمیشد تا اینکه شام تموم شد. خدمتکار ها کم کم رفتن داخل. نگهبان ها رفتن سر پست شون و حالا فقط من و تهیونگ مونده بودیم.
هر کدوم روی یه صندلی نزدیک به هم نشسته بودیم و روبه رومون آتشی روشن بود.
چراغ ها کم کم روبه خاموشی بودن و حالا فقط نور آتیش فضا رو روشن کرده بود.
باورم نمیشد الان چند ماهه که اینجام!
زندگیم خیلی عجیب بود. خدا برام سرنوشت پیچیده ای رو در نظر گرفته بود.
راه طولانی بود و من به اجبار تا تهش میرفتم. در حالی که نمیدونم این پایان خوشه یا نه؟
نگاهم رو از آتیش چرخوندم و به تهیونگ دوختم که از همکن اول به طرز عجیبی ساکت بود.
اون معمولا پرحرف و پرانرژیه.
توی کل امشب حرفی نزده بود اما هر از گاهی میدیدم چطور نگاهم میکنه.
یه نگاه خاص، که تازگیا فقط وقتی کنار منه میبینمش.
لب هام رو برای گفتن حرفی باز کردم تا شاید باز هم اون لبخند قشنگش رو بزنه.
ولی انگار اون از من سریع تر بود.
"خونه یعنی چی رینا؟"
اول شکه شدم و بی اخیار لب زدم: هوم؟
سوالش رو تکرار نکرد، به جاش نگاهش رو از آتش گرفت و بهم دوخت.
مستقیم به چشم هام نگاه کرد و همون نگاه خیره من رو به تنهایی وادار کرد تا جوابش رو بدم.
"خونه، نیاز همیشه یه مکان باشه. منظورم اینه که گاهی اوقات میتونه یه جسم باشه. یه عزیزی باشه که جونت به جونش وصله. کسی باشه که آغوش هاش طعم زندگی بده. که بتونی کنارش احساس امنیت کنی!"
"تو جوری حرف میزنی انگار که همیشه خونه ای داشتی! ولی من نه، من نداشتم. من اون آغوش با طعم زندگی رو تجربه نکردم. میدونی چیه؟ من فقط زنده موندم، و برای زنده موندن تلاش کردم."
بی توجه به جملات آخرش لب زدم: آره خب، مادرم اولین و آخرین خونه ی من بود. قبل از اینکه من رو داخل این دنیای بی رحم تنها بزاره ...
"ولی من اون حسی رو که راجب به خونه گفتی نسبت به تو دارم."
نگاهم قفل نگاهش شد.
منظورش، چی بود؟
"فکر میکنم تو تنها خونه ای هستی که من بعد از 27 سال زندگی، داخلش آرامش حقیقی رو پیدا کردم."
نگاهمون از هم کنده نمیشد.
"تو تنها پناه منی، رینا."
ضربان قلبم از تپش ایستاد.
دیدگاه ها (۳)

★彡   Part 56 彡★ ( تهیونگ ) من چی گفتم؟اشتباهه.رینا هیچ وقت ن...

★彡   Part 57 彡★ لباسم رو با یه تیشرت ساده عوض کردم و به سمت ...

😝 خانومی فالو شه:@viola36299

★彡   Part 53 彡★ دوباره به سر کارم برگشتم و بعد از گشت گذار ک...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

استاد جئونpart 3ویو رینا: ماشین رو جلوی بزرگترین شهر بازی سئ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط