پارت شیشم
پارت شیشم:
حوا انگار بعد بغل کردن ولادیمیر احساس خجالت و عشق و بیشعوری رو باهم قاطی کرده بود و قلبش از جا در اومده بود ولادیمیر بعد بغل حوا را نگاه کرد بهش گفت:« چرا لپات تبدیل به گوجه های تازه رسیده شده؟!🤨»
حوا دستپاچه گفت :« امممم ....خب چ چ چیزه یکم گرمه اینجا وگرنه من خجالت نکشیدم »
ولادیمیر متوجه قضیه شد و گفت :« من کی گفتم خجالت کشیدی ؟! ... تو خیلی کیوتی »
حوا دیگه حد خجالتش از دستش در رفته بود و نمی دونست چیزی بگه بخاطر همین چیزی نگفت که این دختر بیچاری ما دیگه خجالت نکشه ولادیمیر گفت :« من یکم کار دارم میرم اتاق کارم ممکنه کارم طول بکشه و نتونم بخوابم تو بگیر بخواب »
حوا گفت:« باشه با بای» ولادیمیر اومد و سرشو بوس کرد و رفت
حوا نیم ساعت گذشته بود اما خوابش نمیبرد برای همین همش خمیازه میزد کمی که گذشت حوصلش سر رفته بود و یه فکر زد به سرش آروم از اتاق بیرون اومد و دید در اتاق کار ولادیمیر نیمه بازه آروم واردش شد دید ولادیمیر با کسلی داشت یه چیزیو میخوند حوا آروم رفت و دستشو دور کردن ولادیمیر گذاشت اون پسر تعجب کرد
پرسید :« هنوز نخوابیدی چرا بیدار موندی ساعت ۳ شبه ، برو بخواب»
حوا حرص خوردن با جیغ جیغ گفت :« ایییییییییییششششش بزنم دهنتو ببرم»
حوا انگار بعد بغل کردن ولادیمیر احساس خجالت و عشق و بیشعوری رو باهم قاطی کرده بود و قلبش از جا در اومده بود ولادیمیر بعد بغل حوا را نگاه کرد بهش گفت:« چرا لپات تبدیل به گوجه های تازه رسیده شده؟!🤨»
حوا دستپاچه گفت :« امممم ....خب چ چ چیزه یکم گرمه اینجا وگرنه من خجالت نکشیدم »
ولادیمیر متوجه قضیه شد و گفت :« من کی گفتم خجالت کشیدی ؟! ... تو خیلی کیوتی »
حوا دیگه حد خجالتش از دستش در رفته بود و نمی دونست چیزی بگه بخاطر همین چیزی نگفت که این دختر بیچاری ما دیگه خجالت نکشه ولادیمیر گفت :« من یکم کار دارم میرم اتاق کارم ممکنه کارم طول بکشه و نتونم بخوابم تو بگیر بخواب »
حوا گفت:« باشه با بای» ولادیمیر اومد و سرشو بوس کرد و رفت
حوا نیم ساعت گذشته بود اما خوابش نمیبرد برای همین همش خمیازه میزد کمی که گذشت حوصلش سر رفته بود و یه فکر زد به سرش آروم از اتاق بیرون اومد و دید در اتاق کار ولادیمیر نیمه بازه آروم واردش شد دید ولادیمیر با کسلی داشت یه چیزیو میخوند حوا آروم رفت و دستشو دور کردن ولادیمیر گذاشت اون پسر تعجب کرد
پرسید :« هنوز نخوابیدی چرا بیدار موندی ساعت ۳ شبه ، برو بخواب»
حوا حرص خوردن با جیغ جیغ گفت :« ایییییییییییششششش بزنم دهنتو ببرم»
- ۱۷۷
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط