رقص سایهها | پارت ۲۴: بازگشت به سایهها
رقص سایهها | پارت ۲۴: بازگشت به سایهها
سکوتِ بعد از اون جمله، سنگینتر از هر انفجاری بود که تا حالا شنیده بودم. «میرا… بالاخره برگشتی خونه.» کلمهی «خونه» مثلِ یه شوکِ الکتریکی توی مغزم پیچید. من، تهیونگ و جونگکوک، مثلِ مجسمههای سنگی، فقط به اون مرد خیره شده بودیم. چطور ممکنه؟ من که هیچ خاطرهای از این آدم نداشتم!
جونگکوک، که با شنیدنِ لحنِ تهدیدآمیزِ اون مرد، غریزهیِ محافظتگرش رو فعال کرده بود، با یه حرکتِ سریع ایستاد و خودش رو جلوی من قرار داد. دستش رو به سمتِ یه تکه چوبِ تیزِ روی زمین برد. «کی هستی و چطور میتونی اسم اون رو صدا کنی؟» صدایش از شدتِ خشم میلرزید.
مردِ کلاه به تاریکیِ گوشهیِ غار نگاهی انداخت و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «خشمِ بیجا، پسرجون. اینجا جایِ قهرمانبازی نیست.»
در همین لحظه، تهیونگ که داشت با چشمهایِ گرد شده به اطراف نگاه میکرد، یه جیغِ بیصدا کشید. «اونجا! اونجا رو ببینید!»
با اشارهی تهیونگ، چشمم به گوشهیِ تاریکِ غار افتاد. جیمین… جیمین اونجا بود! اما اون مثلِ یه آدمِ عادی نبود. اون روی یه صندلیِ چوبیِ قدیمی نشسته بود و چشمهاش… چشمهاش بیحرکت و بیروح بود، انگار که تو یه حالتِ خلسهیِ عمیق باشه. و بدتر از همه، اون نقشه… نقشهیِ جیمین، حالا روی میزِ جلویِ اون مرد قرار داشت!
«جیمین!» من خواستم به سمتش بدوم، اما جونگکوک بازوی من رو محکم گرفت.
«صبر کن! یه چیزی اشتباهه.» جونگکوک با صدایی که از شدتِ شک و تردید گرفته بود، گفت. «اون داره به نقشه نگاه میکنه، اما انگار… انگار داره باهاش حرف میزنه!»
مردِ مرموز به سمتِ ما قدم برداشت. نورِ ضعیفِ غار، سایهیِ بلندش رو روی دیوارههای سنگی میانداخت. او به من نزدیک شد، آنقدر نزدیک که میتوانستم بویِ باروت و چرمِ قدیمیِ لباسش را حس کنم. او خم شد و مستقیم توی چشمهای من نگاه کرد.
«میرا، تو هنوز همون دخترِ سادهای هستی که فکر میکردی چیزی برای پنهان کردن نداری.» او با صدایی که حالا سرد و بیرحم شده بود، گفت. «اما اون نقشه… اون نقشه فقط یه راهنما برای پیدا کردنِ گنج نیست. اون نقشه، لیستِ آدمهایی هست که باید از بین برن تا “سایه” زنده بمونه.»
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، صدایِ قدمهایِ سنگین و بیشتری از راهرویِ ورودیِ غار شنیده شد. نه فقط یکی، بلکه چندین نفر با تجهیزاتِ کامل و چراغقوههایِ قدرتمند وارد شدند.
«اونها رسیدن.» مرد با آرامش گفت و به سمتِ تاریکی عقب رفت. «حالا انتخاب با خودتونه. یا با من میآید و حقیقت رو میفهمید، یا با اونها میمونید و بخشی از تاریخِ سیاه میشید.»
او ناگهان یه چیزِ کوچیک رو به سمتِ من پرت کرد. قبل از اینکه بتونم چشم بپوشونم، اون چیز از بینِ انگشتهای من گذشت.
سکوتِ بعد از اون جمله، سنگینتر از هر انفجاری بود که تا حالا شنیده بودم. «میرا… بالاخره برگشتی خونه.» کلمهی «خونه» مثلِ یه شوکِ الکتریکی توی مغزم پیچید. من، تهیونگ و جونگکوک، مثلِ مجسمههای سنگی، فقط به اون مرد خیره شده بودیم. چطور ممکنه؟ من که هیچ خاطرهای از این آدم نداشتم!
جونگکوک، که با شنیدنِ لحنِ تهدیدآمیزِ اون مرد، غریزهیِ محافظتگرش رو فعال کرده بود، با یه حرکتِ سریع ایستاد و خودش رو جلوی من قرار داد. دستش رو به سمتِ یه تکه چوبِ تیزِ روی زمین برد. «کی هستی و چطور میتونی اسم اون رو صدا کنی؟» صدایش از شدتِ خشم میلرزید.
مردِ کلاه به تاریکیِ گوشهیِ غار نگاهی انداخت و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «خشمِ بیجا، پسرجون. اینجا جایِ قهرمانبازی نیست.»
در همین لحظه، تهیونگ که داشت با چشمهایِ گرد شده به اطراف نگاه میکرد، یه جیغِ بیصدا کشید. «اونجا! اونجا رو ببینید!»
با اشارهی تهیونگ، چشمم به گوشهیِ تاریکِ غار افتاد. جیمین… جیمین اونجا بود! اما اون مثلِ یه آدمِ عادی نبود. اون روی یه صندلیِ چوبیِ قدیمی نشسته بود و چشمهاش… چشمهاش بیحرکت و بیروح بود، انگار که تو یه حالتِ خلسهیِ عمیق باشه. و بدتر از همه، اون نقشه… نقشهیِ جیمین، حالا روی میزِ جلویِ اون مرد قرار داشت!
«جیمین!» من خواستم به سمتش بدوم، اما جونگکوک بازوی من رو محکم گرفت.
«صبر کن! یه چیزی اشتباهه.» جونگکوک با صدایی که از شدتِ شک و تردید گرفته بود، گفت. «اون داره به نقشه نگاه میکنه، اما انگار… انگار داره باهاش حرف میزنه!»
مردِ مرموز به سمتِ ما قدم برداشت. نورِ ضعیفِ غار، سایهیِ بلندش رو روی دیوارههای سنگی میانداخت. او به من نزدیک شد، آنقدر نزدیک که میتوانستم بویِ باروت و چرمِ قدیمیِ لباسش را حس کنم. او خم شد و مستقیم توی چشمهای من نگاه کرد.
«میرا، تو هنوز همون دخترِ سادهای هستی که فکر میکردی چیزی برای پنهان کردن نداری.» او با صدایی که حالا سرد و بیرحم شده بود، گفت. «اما اون نقشه… اون نقشه فقط یه راهنما برای پیدا کردنِ گنج نیست. اون نقشه، لیستِ آدمهایی هست که باید از بین برن تا “سایه” زنده بمونه.»
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، صدایِ قدمهایِ سنگین و بیشتری از راهرویِ ورودیِ غار شنیده شد. نه فقط یکی، بلکه چندین نفر با تجهیزاتِ کامل و چراغقوههایِ قدرتمند وارد شدند.
«اونها رسیدن.» مرد با آرامش گفت و به سمتِ تاریکی عقب رفت. «حالا انتخاب با خودتونه. یا با من میآید و حقیقت رو میفهمید، یا با اونها میمونید و بخشی از تاریخِ سیاه میشید.»
او ناگهان یه چیزِ کوچیک رو به سمتِ من پرت کرد. قبل از اینکه بتونم چشم بپوشونم، اون چیز از بینِ انگشتهای من گذشت.
- ۳۲۴
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط