P7
P7
F2
انیا رفت حاضر شد
راه اوفتاد به سمت کافه تا بکی رو دید و از نگه بان ها دور شد رفتن نشستن
بکی=+
انیا×
+چخبر دختر
×هیچی،از تو چخبر چرا خواستی منو ببینی؟
+والا هیچی فقط چیز ام خوب راستش......قضيه ذهن خونی تو چی کار کردی(اروم گفت کسی نشنوه)
×حلش کردم
+چطوری بگو بهم
(دو روز بعد از اتیش سوزی)
انیا:دامیان میشه به یه چیز داخل ذهنت فکر کنی
دامیان ذهن:بادوم زمینی
انیا:نه
دامیان:چی یه
انیا:فکر کنم دیگه نتونم ذهن بخونم
دامیان:چی برای چی
انیا:فکر کنم بخاطر اتیش سوزی باش
(زمان حال)
+خوب الان این حقیقت داره؟
×نه
+پس چرا گفتی
×هندلر رئیسم گفت نباید خبر داشته باش
×حالا تو تعریف کن ببینم ایون چیزی بهت نگفت مصلا عاشقتم بیا بریم کافه دوستی
+نه نگفته🙄😭
×باش دیگه من باید برم کار دارم
+خدافظ
×بای بای
انیا با نگهبان ها رفت خونه وقتی رسید دامیان نبود پس رفت گرفت خوابید تا گوشیش زنگ خورد(یوری بود)
انیا:الو
یوری:انیا سریع بیا ساز مان کار داریم
خدافظ
و قطع کرد
انیا با خود گفت:امروز چرا همه سریع حرف میزنن و قطع میکنن حا نمی فهمم(🤣🤣🤣)
انیا حاضر شد و رفت پیش یوری
وقتی رسیدن رئیس گفت که چند نفر دارن مواد مخدر حمل میکنن شما باید اونا رو دست گیر کنید
اونا تا دو ساعت درگیر دست گیر اونا بودن و وقتی تموم شد انیا رفت خونه وقتی رسید هیچ کس کونه نبود اون اروم اروم رفت سمت اتاق که دید دامیان هستش و خیالش راهت شد
انیا:سلام بقیه کجان
دامیان:تا این موقه کجا بودی
انیا:پیش داییم بودم
دامیان:باش بیا بریم شام بخریم دارم میمیرم از گرسنگی
انیا:باش
ایده ندارم ایده بدید
****
***
F2
انیا رفت حاضر شد
راه اوفتاد به سمت کافه تا بکی رو دید و از نگه بان ها دور شد رفتن نشستن
بکی=+
انیا×
+چخبر دختر
×هیچی،از تو چخبر چرا خواستی منو ببینی؟
+والا هیچی فقط چیز ام خوب راستش......قضيه ذهن خونی تو چی کار کردی(اروم گفت کسی نشنوه)
×حلش کردم
+چطوری بگو بهم
(دو روز بعد از اتیش سوزی)
انیا:دامیان میشه به یه چیز داخل ذهنت فکر کنی
دامیان ذهن:بادوم زمینی
انیا:نه
دامیان:چی یه
انیا:فکر کنم دیگه نتونم ذهن بخونم
دامیان:چی برای چی
انیا:فکر کنم بخاطر اتیش سوزی باش
(زمان حال)
+خوب الان این حقیقت داره؟
×نه
+پس چرا گفتی
×هندلر رئیسم گفت نباید خبر داشته باش
×حالا تو تعریف کن ببینم ایون چیزی بهت نگفت مصلا عاشقتم بیا بریم کافه دوستی
+نه نگفته🙄😭
×باش دیگه من باید برم کار دارم
+خدافظ
×بای بای
انیا با نگهبان ها رفت خونه وقتی رسید دامیان نبود پس رفت گرفت خوابید تا گوشیش زنگ خورد(یوری بود)
انیا:الو
یوری:انیا سریع بیا ساز مان کار داریم
خدافظ
و قطع کرد
انیا با خود گفت:امروز چرا همه سریع حرف میزنن و قطع میکنن حا نمی فهمم(🤣🤣🤣)
انیا حاضر شد و رفت پیش یوری
وقتی رسیدن رئیس گفت که چند نفر دارن مواد مخدر حمل میکنن شما باید اونا رو دست گیر کنید
اونا تا دو ساعت درگیر دست گیر اونا بودن و وقتی تموم شد انیا رفت خونه وقتی رسید هیچ کس کونه نبود اون اروم اروم رفت سمت اتاق که دید دامیان هستش و خیالش راهت شد
انیا:سلام بقیه کجان
دامیان:تا این موقه کجا بودی
انیا:پیش داییم بودم
دامیان:باش بیا بریم شام بخریم دارم میمیرم از گرسنگی
انیا:باش
ایده ندارم ایده بدید
****
***
- ۲.۸k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط