بررسی شعر طغیان از علی سورنا
بررسی شعر «طغیان» از (علی سورنا)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر با یک ایستادن جمعی آغاز میشود؛ نه از بالا، نه از جای امن، بلکه «از کف شهر» و درست «روی مرز ترس». راوی و جمعِ همراهش، خود را در موقعیتی میبینند که دیگر امکان خمماندن نیست. «کشیدن قامت تا طغیان» یعنی قد کشیدنِ انسانی که سالها سرکوب شده و حالا ایستادنش خود یک کنش است. طغیان در این شعر فریاد احساسی نیست؛ نتیجهی فشار انباشتهایست که دیگر راهی جز بیرونزدن ندارد.
همخوانِ شعر نقش مهمی دارد. این بخش نه توضیح میدهد و نه تفسیر میکند؛ بلکه وضعیت را تثبیت میکند. «آواز ما» از دل سازهها بیرون میآید، از دل همان ساختارهایی که برای خاموشکردن ساخته شدهاند. مهم این است که این آواز «بی ناله» است؛ یعنی نه طلب ترحم دارد و نه خود را قربانی نشان میدهد. پارهکردنِ طغیان، شکستنِ سکوتیست که سالها تحمیل شده.
.............................
در بخش اول، شعر مستقیماً به سوی عاملان وضعیت موجود میرود. واژهها خشناند، چون واقعیتِ توصیفشده خشن است. شاعر از «کشتار»، «بیداری فردا» و «زخم رهایی» حرف میزند؛ یعنی مرگ و امید را کنار هم مینشاند. آینده در این شعر چیزی آرام و وعدهدادهشده نیست؛ فردا مثل دینامیت تصویر میشود که از دل همین امروزِ فرسوده زاده شده است. زمان، دیگر بیطرف نیست؛ هر ثانیه حامل انفجار است.
تقابل اصلی در این بخش، میان کسانیست که با قدرت حرکت میکنند و کسانی که زیر آن له شدهاند. صف، رسانه، مد، اعتبار، همه ابزارهاییاند برای ساختن فاصله. شاعر خودش را در سمت کسی میگذارد که «نصف عمرش را با پوتین خوابیده»؛ یعنی خشونت برایش استثنا نبوده، وضعیت عادی بوده است. به همین دلیل، تهدید شعر از جنس بلوف نیست؛ هشدار است. هشدار به اینکه تحقیرِ مداوم، بالاخره واکنش میسازد.
در عین حال، شعر ادعای اخلاقیِ ساده ندارد. شاعر نمیگوید ما پاکیم و شما ناپاک. حتی وقتی از «پدران» و گذشته حرف میزند، از مرز توهینِ سطحی عبور میکند و روی یک شکاف عمیقتر دست میگذارد: شکاف نسلها، شکاف میان تجربهی زیسته و قدرتِ موروثی. دستگیری به «جرم خلع لباس» یعنی افشای چیزی که قرار بوده پنهان بماند؛ برهنهکردنِ دروغ.
بخش دوم، لحن تندتری دارد و وارد فضای درونیتر میشود. اینجا شاعر نه فقط با قدرت، بلکه با توهمات اطرافش هم درگیر است. هشدار میدهد که شاعرشدنِ واقعی با چاپلوسی و جاگرفتن در دربار فرق دارد. تنهایی، معنا، خنده و گریه، همه در این بخش وارونه میشوند. کسی که میخندد الزاماً آزاد نیست و کسی که گریه میکند الزاماً ضعیف نیست.
رقص در این شعر، استعارهی مهمیست. رقص نه شادیِ بیدغدغه، بلکه مهارتِ زندهماندن است؛ «رقص پشت میله». حرکتکردن در فضایی که لغزنده است و پر از خطر. شاعر خودش را «تیزی وسط تهران» معرفی میکند؛ چیزی که هم میبُرد و هم آسیبپذیر است. طناب، گلوله، غلاده، همه نشانههای کنترلی هستند که مدام دور بدن و زندگی کشیده شدهاند.
با این حال، شعر در این تاریکی متوقف نمیشود. تصویرهایی مثل «دستها و گونهی سرخ» یا «الکترونهای بیمدار» نشان میدهد که انرژی هنوز جاریست؛ نامنظم، خطرناک، اما زنده. شعر حاضر نیست با سوت دکور بچرخد؛ یعنی حاضر نیست نمایشی و تزئینی شود. قرار است اثر بگذارد، حتی اگر خشن و ناآرام باشد.
در سطرهای پایانی، شعر به تناقضِ بنیادین زندگی اشاره میکند. زندگی همزمان زاینده و ویرانگر است؛ هم مادر است و هم فـاحـشـه، هم «آره» است و هم نفی. این تناقض حل نمیشود، فقط دیده میشود. گمبودن، سرگیجه و ناتوانی در دیدن بیرون، وضعیت جمعیایست که شعر آن را ثبت میکند. در دل همین گمبودن، هنوز صدایی هست که شعر میخواند و حتی میتواند عاشق شود؛ هرچند جمله ناتمام بماند.
این شعر، اعلام موضع است. نه درخواست دارد، نه خواهش، نه دلسوزی. تجربهایست که به زبان درآمده؛ تجربهی ایستادن در لبه، جایی که ترس و طغیان به هم میرسند. فهم این شعر، نیاز به رمزگشایی پیچیده ندارد؛ کافیست خواننده بپذیرد که با واقعیتی روبهروست که آرام حرف نمیزند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر با یک ایستادن جمعی آغاز میشود؛ نه از بالا، نه از جای امن، بلکه «از کف شهر» و درست «روی مرز ترس». راوی و جمعِ همراهش، خود را در موقعیتی میبینند که دیگر امکان خمماندن نیست. «کشیدن قامت تا طغیان» یعنی قد کشیدنِ انسانی که سالها سرکوب شده و حالا ایستادنش خود یک کنش است. طغیان در این شعر فریاد احساسی نیست؛ نتیجهی فشار انباشتهایست که دیگر راهی جز بیرونزدن ندارد.
همخوانِ شعر نقش مهمی دارد. این بخش نه توضیح میدهد و نه تفسیر میکند؛ بلکه وضعیت را تثبیت میکند. «آواز ما» از دل سازهها بیرون میآید، از دل همان ساختارهایی که برای خاموشکردن ساخته شدهاند. مهم این است که این آواز «بی ناله» است؛ یعنی نه طلب ترحم دارد و نه خود را قربانی نشان میدهد. پارهکردنِ طغیان، شکستنِ سکوتیست که سالها تحمیل شده.
.............................
در بخش اول، شعر مستقیماً به سوی عاملان وضعیت موجود میرود. واژهها خشناند، چون واقعیتِ توصیفشده خشن است. شاعر از «کشتار»، «بیداری فردا» و «زخم رهایی» حرف میزند؛ یعنی مرگ و امید را کنار هم مینشاند. آینده در این شعر چیزی آرام و وعدهدادهشده نیست؛ فردا مثل دینامیت تصویر میشود که از دل همین امروزِ فرسوده زاده شده است. زمان، دیگر بیطرف نیست؛ هر ثانیه حامل انفجار است.
تقابل اصلی در این بخش، میان کسانیست که با قدرت حرکت میکنند و کسانی که زیر آن له شدهاند. صف، رسانه، مد، اعتبار، همه ابزارهاییاند برای ساختن فاصله. شاعر خودش را در سمت کسی میگذارد که «نصف عمرش را با پوتین خوابیده»؛ یعنی خشونت برایش استثنا نبوده، وضعیت عادی بوده است. به همین دلیل، تهدید شعر از جنس بلوف نیست؛ هشدار است. هشدار به اینکه تحقیرِ مداوم، بالاخره واکنش میسازد.
در عین حال، شعر ادعای اخلاقیِ ساده ندارد. شاعر نمیگوید ما پاکیم و شما ناپاک. حتی وقتی از «پدران» و گذشته حرف میزند، از مرز توهینِ سطحی عبور میکند و روی یک شکاف عمیقتر دست میگذارد: شکاف نسلها، شکاف میان تجربهی زیسته و قدرتِ موروثی. دستگیری به «جرم خلع لباس» یعنی افشای چیزی که قرار بوده پنهان بماند؛ برهنهکردنِ دروغ.
بخش دوم، لحن تندتری دارد و وارد فضای درونیتر میشود. اینجا شاعر نه فقط با قدرت، بلکه با توهمات اطرافش هم درگیر است. هشدار میدهد که شاعرشدنِ واقعی با چاپلوسی و جاگرفتن در دربار فرق دارد. تنهایی، معنا، خنده و گریه، همه در این بخش وارونه میشوند. کسی که میخندد الزاماً آزاد نیست و کسی که گریه میکند الزاماً ضعیف نیست.
رقص در این شعر، استعارهی مهمیست. رقص نه شادیِ بیدغدغه، بلکه مهارتِ زندهماندن است؛ «رقص پشت میله». حرکتکردن در فضایی که لغزنده است و پر از خطر. شاعر خودش را «تیزی وسط تهران» معرفی میکند؛ چیزی که هم میبُرد و هم آسیبپذیر است. طناب، گلوله، غلاده، همه نشانههای کنترلی هستند که مدام دور بدن و زندگی کشیده شدهاند.
با این حال، شعر در این تاریکی متوقف نمیشود. تصویرهایی مثل «دستها و گونهی سرخ» یا «الکترونهای بیمدار» نشان میدهد که انرژی هنوز جاریست؛ نامنظم، خطرناک، اما زنده. شعر حاضر نیست با سوت دکور بچرخد؛ یعنی حاضر نیست نمایشی و تزئینی شود. قرار است اثر بگذارد، حتی اگر خشن و ناآرام باشد.
در سطرهای پایانی، شعر به تناقضِ بنیادین زندگی اشاره میکند. زندگی همزمان زاینده و ویرانگر است؛ هم مادر است و هم فـاحـشـه، هم «آره» است و هم نفی. این تناقض حل نمیشود، فقط دیده میشود. گمبودن، سرگیجه و ناتوانی در دیدن بیرون، وضعیت جمعیایست که شعر آن را ثبت میکند. در دل همین گمبودن، هنوز صدایی هست که شعر میخواند و حتی میتواند عاشق شود؛ هرچند جمله ناتمام بماند.
این شعر، اعلام موضع است. نه درخواست دارد، نه خواهش، نه دلسوزی. تجربهایست که به زبان درآمده؛ تجربهی ایستادن در لبه، جایی که ترس و طغیان به هم میرسند. فهم این شعر، نیاز به رمزگشایی پیچیده ندارد؛ کافیست خواننده بپذیرد که با واقعیتی روبهروست که آرام حرف نمیزند.
- ۴۳
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط