... «یه مردی رو می‌شناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جر

... «یه مردی رو می‌شناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جراحی کرد و بینائیشو بدست آورد.»
دختر: «چطوری بود؟»
... : «اولش خیلی خوشحال بود. چهره‌ها... رنگ‌ها... منظره‌ها... ولی همه‌چی تغییر کرد. دنیا بدبخت‌تر از اون بود که تصور می‌کرد. هیچکس بهش نگفته بود چقدر کثافت اونجاست. چقدر زشتی. همه جا زشتی می‌دید. وقتی کور بود، عادت داشت با یه تیکه چوب تنهایی از خیابون رد بشه. وقتی بینائیش رو بدست آورد، از همه چی می‌ترسید. شروع کرد توی تاریکی زندگی کردن. هیچوقت از اتاقش بیرون نمیومد. سه سال بعدم خودشو کشت.»
دیدگاه ها (۳)

لعنت به دنیایی؛که "گرگــــــــــــــــــ" باشی و،زندگی ات سگ...

تب گریه گرفته چشاموچقد ابریه حال و هواموبه کسی نمی گم دیگه ح...

نیکول: «بنظر نمی‌رسه اهل اینجا باشی.»براندون: «بنظر می‌رسه ا...

گاهی میرسه که دیگه از خدا نه پول میخوای نه خونه میخوای و نه ...

dark life = ۳۷

سرنوشت(ویو رایا)شوگا رفت سمت اتاق و کت‌ش رو درآورد.روی دستش ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

اعتیاد من بهت.

پارت چهارم: گذشتهاتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.جونگ‌کوک...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

Pat:3اسم: عاشق چشماش شدما.ت . دوستت دارمجونگکوک .😨ا.ت . 😧ا.ت...

پارت ۷۶

پارت ۱۱:خب فک کنم عاشقشت شدم! will i fill i love you

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط