#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟒
جونگکوک نگاهشو به جوجه ی کناریش داد که لپاش سرخ شده بود و سرش پایین بود.
جونگکوک:جیمین چرا سرت پایینه.
جیمین:هیسس.
جونگکوک:چیشده احمق.
جیمین اروم به فرد روبه روش اشاره کرد و جونگکوک هم نامحسوس اون فردو دید که چطور به رفیق نینیش نگاه میکنه.
درسته اون یونگی بود که داشت خیلی عمیق جیمینو دید میزد و یک دیقه هم نگاهشو برنمیداشت.
جونگکوک نیشخندی زد.
جونگکوک:جون بابا، جوجه هیونگ روت کراشه( خنده)
جیمین:چی میگی کوک من اصلا ازش خوشم نمیاد ایشش( اخم)
جونگکوک:که اینطور، پس عمه ی من بود اون شب خودشو انداخته بود بغل یارو.
جیمین:کدوم شب.
جونگکوک:اها یعنی میگی یادت نیست، اون شبی که رفته بودیم بار.
جیمین:خب اون شب همه م.ست بودیم و هیچی یادمون نبود( خجالت اخم)
جونگکوک:باشه باشه به کسی نمیگم( خنده)
جیمین:یاااا جئون جونگکوک( داد نسبتا بلند)
جونگکوک خنده ای کرد که تهیونگ از اون موقع گوشش سمت اینا بود یهو با شیطنت گفت.
تهیونگ:کوک راستی تو نمیدونی اون شب تو خونه، یونگی هیونگ رو با جوجه تو یک اتاق انداختم و انگار خیلی خوب خوابیده بودند، تازه میدونی جیمینم روش هیونگ کراشه( نیشخند)
جونگکوک:عهه پرااااام پس کار دیگه تمومه( خنده)
جیمین:یااا عوضیا ادم باشین، اصلا من میرم یکجا دیگه میشینم.( اخم)
جیمین از جاش بلند شد وقتی تنها جای خالی رو دید فهمید الکی چس خورده چون فقط کنار یونگی خالی بود ولی برای اینکه کم نیاره و حرص اون دوتا رو در بیاره رفت کنار یونگی نشست.
جونگکوک زد به شونه ی ته و اروم در گوشش پچ زد.
جونگکوک:از جای ما بلند شد رفت کناره گربش( خنده)
تهیونگ:اذیت کردنشون حال میده( خنده)
جونگکوک دستاشو اورد بالا و به تهیونگ اشاره کرد بزنه قدش.
تهیونگ هم زد به دستای پسر و هردو اون دوتا رو نگاه کردند و غیبت کردن.
یونگی:اونا چی میگفتن.
جیمین نگاهش رو از اون دوتا بیشعور گرفت و داد به یونگی.
جیمین:هی.هیچی
یونگی:هوم خوبه، تو چرا انقدر رنگ عوض میکنی.
جیمین:چی؟
یونگی:هعی سرخ و سفید میشی.
جیمین دوباره سرخ شد و یونگی با انگشتش اشاره کرد.
یونگی:اناا ببین.
جیمین دستی به گونش کشید و سرشو انداخت پایین.
جیمین:نمیدونم.
یونگی:نکنه ازم خجالت میکشی( خنده)
جیمین:نههه( کمی بلند)
___
تقریبا عروسی تموم شده بود و اخرین مهمون ها هم بعد از تبریک مجدد و خداحافظی با مری و یونگ هو از خونه رفتن بیرون.
یونگ هو از کمر زنش گرفت و بو.سه ای روی پیشونیش زد.
از اونجا جونگکوک داشت با نگاه کسل شده و چندش اوری به اینا نگاه میکرد.
ذهن جونگکوک:اییی چندشا این کارا دیگه چیه خیلی از اینجور کارا بدم میاد باید زود برم اتاقم تا عشق بازی های اینارو نبینم.
جونگکوک رفت به سمت اتاقش که با تهیونگ مواجه شد.
تهیونگ سوییچ ماشینش دستش بود و انگار که میخاست بره جایی.
جونگکوک عین این زنای سلیطه دست به کمر شد.
جونگکوک:خیر باشه تهیونگ خان کجا به سلامتی.( اخم کیوت)
تهیونگ خنده ای به این حالت پسر کرد و دست به سی.نه شد.
تهیونگ:مگه زنمی که میپرسی؟( خنده)
جونگکوک با این حرف سرخ شد و اروم دستاشو پایین اورد و دستپاچه لب زد.
جونگکوک:ن.نه یعنی میخای کجا بری این وقت شب( استرس خجالت)
تهیونگ:اها میخام برم خونه ی خودم امشب اینجا رو برای مرغ عشقا میزارم.
مغز جونگکوک:جونگکوککک مگه این احمق خونه داره، اه به کتفت این الان مهم نیست مهم اینه تو نمیخای صدای نا.له های مامانو شوهرشو بشنوی پس از فرصت استفاده کن باهاش برووووو.
جونگکوک:چشممم.
جونگکوک:منم ببر.
تهیونگ:چی
جونگکوک:ببین من نمیتونم اینارو امشب معذب کنم منم با خودت ببر دیگه.
تهیونگ:مطمئنی میخای بیای خونم( دستاشو کرد تو جیب شلوارش و با نیشخند نگاهش رو به کوک)
جونگکوک:منظورت چیه منحرف بگو میبری یا برم هتل.
تهیونگ:باشه میبرمت برو وسایلای مورد نیازتو بردار بیا.
جونگکوک:باشه.
جونگکوک مثل میگ میگ عمل کرد و رفت اتاقش از تو کشو و کمد سه یا چهار دست لباس بیرونی و خونگی برداشت و صندل های خرگوشیش رو فراموش نکرد و اونارو هم برداش یه جفت کفش دیگه رو هم برداشت و زد بیرون مطمئن بود تهیونگ تو خونش مسواک و حوله اضافه داره.
اومدن بیرونش یکی شد با درشت شدن چشمای تهیونگ.
تهیونگ:چخبره مگه میری سفر.( متعجب)
جونگکوک:نه ولی میرم خونه ی تو
تهیونگ:مگه قرار چند روز بمونی.
جونگکوک:نمیدونم هروقت تو بیرونم کردی میرم.
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟒
جونگکوک نگاهشو به جوجه ی کناریش داد که لپاش سرخ شده بود و سرش پایین بود.
جونگکوک:جیمین چرا سرت پایینه.
جیمین:هیسس.
جونگکوک:چیشده احمق.
جیمین اروم به فرد روبه روش اشاره کرد و جونگکوک هم نامحسوس اون فردو دید که چطور به رفیق نینیش نگاه میکنه.
درسته اون یونگی بود که داشت خیلی عمیق جیمینو دید میزد و یک دیقه هم نگاهشو برنمیداشت.
جونگکوک نیشخندی زد.
جونگکوک:جون بابا، جوجه هیونگ روت کراشه( خنده)
جیمین:چی میگی کوک من اصلا ازش خوشم نمیاد ایشش( اخم)
جونگکوک:که اینطور، پس عمه ی من بود اون شب خودشو انداخته بود بغل یارو.
جیمین:کدوم شب.
جونگکوک:اها یعنی میگی یادت نیست، اون شبی که رفته بودیم بار.
جیمین:خب اون شب همه م.ست بودیم و هیچی یادمون نبود( خجالت اخم)
جونگکوک:باشه باشه به کسی نمیگم( خنده)
جیمین:یاااا جئون جونگکوک( داد نسبتا بلند)
جونگکوک خنده ای کرد که تهیونگ از اون موقع گوشش سمت اینا بود یهو با شیطنت گفت.
تهیونگ:کوک راستی تو نمیدونی اون شب تو خونه، یونگی هیونگ رو با جوجه تو یک اتاق انداختم و انگار خیلی خوب خوابیده بودند، تازه میدونی جیمینم روش هیونگ کراشه( نیشخند)
جونگکوک:عهه پرااااام پس کار دیگه تمومه( خنده)
جیمین:یااا عوضیا ادم باشین، اصلا من میرم یکجا دیگه میشینم.( اخم)
جیمین از جاش بلند شد وقتی تنها جای خالی رو دید فهمید الکی چس خورده چون فقط کنار یونگی خالی بود ولی برای اینکه کم نیاره و حرص اون دوتا رو در بیاره رفت کنار یونگی نشست.
جونگکوک زد به شونه ی ته و اروم در گوشش پچ زد.
جونگکوک:از جای ما بلند شد رفت کناره گربش( خنده)
تهیونگ:اذیت کردنشون حال میده( خنده)
جونگکوک دستاشو اورد بالا و به تهیونگ اشاره کرد بزنه قدش.
تهیونگ هم زد به دستای پسر و هردو اون دوتا رو نگاه کردند و غیبت کردن.
یونگی:اونا چی میگفتن.
جیمین نگاهش رو از اون دوتا بیشعور گرفت و داد به یونگی.
جیمین:هی.هیچی
یونگی:هوم خوبه، تو چرا انقدر رنگ عوض میکنی.
جیمین:چی؟
یونگی:هعی سرخ و سفید میشی.
جیمین دوباره سرخ شد و یونگی با انگشتش اشاره کرد.
یونگی:اناا ببین.
جیمین دستی به گونش کشید و سرشو انداخت پایین.
جیمین:نمیدونم.
یونگی:نکنه ازم خجالت میکشی( خنده)
جیمین:نههه( کمی بلند)
___
تقریبا عروسی تموم شده بود و اخرین مهمون ها هم بعد از تبریک مجدد و خداحافظی با مری و یونگ هو از خونه رفتن بیرون.
یونگ هو از کمر زنش گرفت و بو.سه ای روی پیشونیش زد.
از اونجا جونگکوک داشت با نگاه کسل شده و چندش اوری به اینا نگاه میکرد.
ذهن جونگکوک:اییی چندشا این کارا دیگه چیه خیلی از اینجور کارا بدم میاد باید زود برم اتاقم تا عشق بازی های اینارو نبینم.
جونگکوک رفت به سمت اتاقش که با تهیونگ مواجه شد.
تهیونگ سوییچ ماشینش دستش بود و انگار که میخاست بره جایی.
جونگکوک عین این زنای سلیطه دست به کمر شد.
جونگکوک:خیر باشه تهیونگ خان کجا به سلامتی.( اخم کیوت)
تهیونگ خنده ای به این حالت پسر کرد و دست به سی.نه شد.
تهیونگ:مگه زنمی که میپرسی؟( خنده)
جونگکوک با این حرف سرخ شد و اروم دستاشو پایین اورد و دستپاچه لب زد.
جونگکوک:ن.نه یعنی میخای کجا بری این وقت شب( استرس خجالت)
تهیونگ:اها میخام برم خونه ی خودم امشب اینجا رو برای مرغ عشقا میزارم.
مغز جونگکوک:جونگکوککک مگه این احمق خونه داره، اه به کتفت این الان مهم نیست مهم اینه تو نمیخای صدای نا.له های مامانو شوهرشو بشنوی پس از فرصت استفاده کن باهاش برووووو.
جونگکوک:چشممم.
جونگکوک:منم ببر.
تهیونگ:چی
جونگکوک:ببین من نمیتونم اینارو امشب معذب کنم منم با خودت ببر دیگه.
تهیونگ:مطمئنی میخای بیای خونم( دستاشو کرد تو جیب شلوارش و با نیشخند نگاهش رو به کوک)
جونگکوک:منظورت چیه منحرف بگو میبری یا برم هتل.
تهیونگ:باشه میبرمت برو وسایلای مورد نیازتو بردار بیا.
جونگکوک:باشه.
جونگکوک مثل میگ میگ عمل کرد و رفت اتاقش از تو کشو و کمد سه یا چهار دست لباس بیرونی و خونگی برداشت و صندل های خرگوشیش رو فراموش نکرد و اونارو هم برداش یه جفت کفش دیگه رو هم برداشت و زد بیرون مطمئن بود تهیونگ تو خونش مسواک و حوله اضافه داره.
اومدن بیرونش یکی شد با درشت شدن چشمای تهیونگ.
تهیونگ:چخبره مگه میری سفر.( متعجب)
جونگکوک:نه ولی میرم خونه ی تو
تهیونگ:مگه قرار چند روز بمونی.
جونگکوک:نمیدونم هروقت تو بیرونم کردی میرم.
- ۷۹۱
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط