#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_بیست_و_ششم
تهیونگ:دهنتو ببند*فریاد
تهیونگ:به تو هیچ ربطی نداره که چه اتفاقی برایِ من افتاده پسره ی هرزه تو غلط کردی رفتی تو اتاقِ من کی بهت این اجازه رو داد؟*عربده
اینارو در حالی گفت که فرمون دستش بود..یه چشش به جونگکوک بود و یه چشش به جاده..
وی جونگکوک*
بهم گفت هرزه؟اینامکان نداره..سرم داد زد؟
نمیخواستم از خودم ضعف نشون بدم ولی نتونستم اشکام رو کنترل کنم..
داشتم تو چشماش که برایِ اولین بار اونقدر وحشتناک شده بودن نگاه میکردم،بغضم ترکید..ولی بی صدا،ازش انتظار نداشتم اینجوری باهام حرف بزنه.سرمو به سمتِ پنجره برگردوندم و اشک ریختم..میترسیدم چیزی بگم،چون مشخص بود کاملا جدیه و شوخی نداره.
فرمون رو چرخوند،دستاش میلرزید ولی میتونستم حس کنم هنوزم عصبیه.داشتیم برمیگشتیم سمتِ خونه،ولی ایندفعه جفتمون سکوت کردیم.. من اشک میریختم و اون در حالی که یکی از دستاش رو فرمون بود و اون یکی به پنجره تکیه داده شده بود و داشت شقیقه ش رو ماساژ میداد رانندگی میکرد.
ویو تهیونگ*
هنوزم عصبی بودم،هنوزم دلممیخواست بخاطرِ اینکه آلبومِ خانوادگیم رو باز کرده دعواش کنم..ولی دلمنیومد،تا همونجاشم زیاده روی کرده بودم.نباید اینجوری باهاش حرف میزدم. بغض داشت خفه ممیکرد و هرچه زودتر باید برمیگشتم خونه تا برم یه دلِ سیر گریه کنم.
چند دقیقه بعد سرمو چرخوندم به سمتش تا ببینم تو چه حالیه،انگشتایِ کوچولوش میلرزیدن..داشت گریه میکرد..تو اون لحظه هزار بار یه خودم لعنت فرستادم که چرا باهاش اینجوری رفتار کردم،لعنت بهت کیم تهیونگ،لعنت بهت مردکِ عوضی،بلوط کوچولوت بخاطرِ تو داره گریه میکنه..بخاطرِ تویِ حروم زاده..
همش خود خوری میکردم و به خودم فوش میدادم.ولی روم نمیشد ازش عذر خواهش کنم.
بعد از ۴۰ دقیقه به پارکينگ رسیدیم.اون بدونِ هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و رفت سمتِ آسانسور..منم پشتِ سرش راه افتادم و رفتم.
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد.
مشخص بود اون ازم میترسه..
وقتی به جثه ی کوچولویِ کنارم نگاه کردم کع دستاشو مشت کرد بود و داشت فشار میداد و چشماش قرمز شده بود یادِ بچگیِ خودم افتادم..ولی من که قول داده بودم هیچوقت این بلارو سرِ کسی نیارم،حتی اگه ازش متنفر بودم.
پس چی شد؟چرا این بلارو سرِ کسی اوردم که از همه تویِ دنیا بیشتر دوسش دارم؟..
وقتی به طبقه ی مد نظر رسیدیم رفتیم داخلِ خونه.اون به سرعت رفت تو اتاقش و درو پشتِ سرش بست.منم رفتم تو اتاقم و خودمو انداختم رو تخت..شروع کردم به گریه کردن و با خودم فوش دادن.
بعد از دوساعت گریه کردن دیگه نتونستم تحمل کنم..
از اتاقم زدم بیرون و درِ اتاقشو با لگد باز کردم و رفتم داخل..
اونو در حالی که داشت گریه میکرد لباساشو جمع میکرد دیدم..
اهمیتی ندادم...رفتم سمتش...
از بازو گرفتم تا سرپا بشه..وقتی ایستاد محکمبغلش کردم و شروع کردم به گریه کردن..
ویو جونگکوک*
میخواستم از این جهنم برم..وسایل هامو جمع کردم تا برم خونه ی خودمون،ولی وقتی درو با لگد باز کرد تنم لرزید...به سمتم اومد و بازومو گرفت و باعث شد وایسم سرِ پا...فک کردم میخاد بزنه تو گوشم.
ولی بغلم کرد..محکم بغلم کرد..جوری که تا حالا هیچکس تو عمرم اینجوری منو بغل نکرده بود..شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن..
تهیونگ:بلوطم..هق...بلوط کوچولوم...منو ببخش..هق...نمیخواستم اینجوری بشه...ل_لطفا از پیشم نرو...اگه تو بری من چیکار کنم؟..هق...میشه لطفا تنهام نزاری؟...ببخشید..دیگه اینجوری باهات رفتار نمیکنم بلوطِ قشنگم..
قلبم لرزید..برایِ اولین بار تویِ بغلش قلبملرزید...حسکردمدلممیخواد محکم تر بغلش کنم و بگم عزیزِ دلم گریه نکن....گریه نکن بلوط کوچولوت دوست داره...ولی همه ی اینا فقط برایِ یک لحظه بود..
جونگکوک:ولم کن..*فریاد+گریه
تهیونگ:ن_نه...ببخشید...ببخشید*گریه
جونگکوک:نمی بخشمت*فریاد+گریه
ویو جونگکوک*
دلممیخواست تا فردا نازمو بکشه..اولین کسی بود که اینکارو میکردم.
مامانم و یورا معتقد بودن که پسر نباید گریه کنه..نباید ناز کنه..ولی من از همون اول یکی رو میخواستم که نازم کنه..لوسم کنه..از همون دورانِ دبیرستان..
جونگکوک:بهم گفتی هرزه..*گریه
تهیونگ:اشتباه کردم...بلوطم اشتباه کردم میشه منو ببخشی؟*گریه+فریاد
جونگکوک:نمیدونم..*گریه
ویو جونگکوک*
دلممیخواست ببخشمش...ولی یکم ناز کردن که ایراد نداشت..داشت؟
ویو تهیونگ*
تا وقتی منو نبخشه از این اتاق بیرون نمیرم..قسم میخورم بیرون نمیرم..
ادامه دارد..
#پارت_بیست_و_ششم
تهیونگ:دهنتو ببند*فریاد
تهیونگ:به تو هیچ ربطی نداره که چه اتفاقی برایِ من افتاده پسره ی هرزه تو غلط کردی رفتی تو اتاقِ من کی بهت این اجازه رو داد؟*عربده
اینارو در حالی گفت که فرمون دستش بود..یه چشش به جونگکوک بود و یه چشش به جاده..
وی جونگکوک*
بهم گفت هرزه؟اینامکان نداره..سرم داد زد؟
نمیخواستم از خودم ضعف نشون بدم ولی نتونستم اشکام رو کنترل کنم..
داشتم تو چشماش که برایِ اولین بار اونقدر وحشتناک شده بودن نگاه میکردم،بغضم ترکید..ولی بی صدا،ازش انتظار نداشتم اینجوری باهام حرف بزنه.سرمو به سمتِ پنجره برگردوندم و اشک ریختم..میترسیدم چیزی بگم،چون مشخص بود کاملا جدیه و شوخی نداره.
فرمون رو چرخوند،دستاش میلرزید ولی میتونستم حس کنم هنوزم عصبیه.داشتیم برمیگشتیم سمتِ خونه،ولی ایندفعه جفتمون سکوت کردیم.. من اشک میریختم و اون در حالی که یکی از دستاش رو فرمون بود و اون یکی به پنجره تکیه داده شده بود و داشت شقیقه ش رو ماساژ میداد رانندگی میکرد.
ویو تهیونگ*
هنوزم عصبی بودم،هنوزم دلممیخواست بخاطرِ اینکه آلبومِ خانوادگیم رو باز کرده دعواش کنم..ولی دلمنیومد،تا همونجاشم زیاده روی کرده بودم.نباید اینجوری باهاش حرف میزدم. بغض داشت خفه ممیکرد و هرچه زودتر باید برمیگشتم خونه تا برم یه دلِ سیر گریه کنم.
چند دقیقه بعد سرمو چرخوندم به سمتش تا ببینم تو چه حالیه،انگشتایِ کوچولوش میلرزیدن..داشت گریه میکرد..تو اون لحظه هزار بار یه خودم لعنت فرستادم که چرا باهاش اینجوری رفتار کردم،لعنت بهت کیم تهیونگ،لعنت بهت مردکِ عوضی،بلوط کوچولوت بخاطرِ تو داره گریه میکنه..بخاطرِ تویِ حروم زاده..
همش خود خوری میکردم و به خودم فوش میدادم.ولی روم نمیشد ازش عذر خواهش کنم.
بعد از ۴۰ دقیقه به پارکينگ رسیدیم.اون بدونِ هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و رفت سمتِ آسانسور..منم پشتِ سرش راه افتادم و رفتم.
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد.
مشخص بود اون ازم میترسه..
وقتی به جثه ی کوچولویِ کنارم نگاه کردم کع دستاشو مشت کرد بود و داشت فشار میداد و چشماش قرمز شده بود یادِ بچگیِ خودم افتادم..ولی من که قول داده بودم هیچوقت این بلارو سرِ کسی نیارم،حتی اگه ازش متنفر بودم.
پس چی شد؟چرا این بلارو سرِ کسی اوردم که از همه تویِ دنیا بیشتر دوسش دارم؟..
وقتی به طبقه ی مد نظر رسیدیم رفتیم داخلِ خونه.اون به سرعت رفت تو اتاقش و درو پشتِ سرش بست.منم رفتم تو اتاقم و خودمو انداختم رو تخت..شروع کردم به گریه کردن و با خودم فوش دادن.
بعد از دوساعت گریه کردن دیگه نتونستم تحمل کنم..
از اتاقم زدم بیرون و درِ اتاقشو با لگد باز کردم و رفتم داخل..
اونو در حالی که داشت گریه میکرد لباساشو جمع میکرد دیدم..
اهمیتی ندادم...رفتم سمتش...
از بازو گرفتم تا سرپا بشه..وقتی ایستاد محکمبغلش کردم و شروع کردم به گریه کردن..
ویو جونگکوک*
میخواستم از این جهنم برم..وسایل هامو جمع کردم تا برم خونه ی خودمون،ولی وقتی درو با لگد باز کرد تنم لرزید...به سمتم اومد و بازومو گرفت و باعث شد وایسم سرِ پا...فک کردم میخاد بزنه تو گوشم.
ولی بغلم کرد..محکم بغلم کرد..جوری که تا حالا هیچکس تو عمرم اینجوری منو بغل نکرده بود..شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن..
تهیونگ:بلوطم..هق...بلوط کوچولوم...منو ببخش..هق...نمیخواستم اینجوری بشه...ل_لطفا از پیشم نرو...اگه تو بری من چیکار کنم؟..هق...میشه لطفا تنهام نزاری؟...ببخشید..دیگه اینجوری باهات رفتار نمیکنم بلوطِ قشنگم..
قلبم لرزید..برایِ اولین بار تویِ بغلش قلبملرزید...حسکردمدلممیخواد محکم تر بغلش کنم و بگم عزیزِ دلم گریه نکن....گریه نکن بلوط کوچولوت دوست داره...ولی همه ی اینا فقط برایِ یک لحظه بود..
جونگکوک:ولم کن..*فریاد+گریه
تهیونگ:ن_نه...ببخشید...ببخشید*گریه
جونگکوک:نمی بخشمت*فریاد+گریه
ویو جونگکوک*
دلممیخواست تا فردا نازمو بکشه..اولین کسی بود که اینکارو میکردم.
مامانم و یورا معتقد بودن که پسر نباید گریه کنه..نباید ناز کنه..ولی من از همون اول یکی رو میخواستم که نازم کنه..لوسم کنه..از همون دورانِ دبیرستان..
جونگکوک:بهم گفتی هرزه..*گریه
تهیونگ:اشتباه کردم...بلوطم اشتباه کردم میشه منو ببخشی؟*گریه+فریاد
جونگکوک:نمیدونم..*گریه
ویو جونگکوک*
دلممیخواست ببخشمش...ولی یکم ناز کردن که ایراد نداشت..داشت؟
ویو تهیونگ*
تا وقتی منو نبخشه از این اتاق بیرون نمیرم..قسم میخورم بیرون نمیرم..
ادامه دارد..
- ۱۶۸
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط