شروع جدید ترین فیک و البته هیجانانگیز داستان دو زوج شروع
شروع جدید ترین فیک و البته هیجانانگیز داستان دو زوج شروع قوانین بینقص فیک ها تک تک جملات نویسنده معنی خواستی داره درون گرایی درست مثل یک آدم درونگرا ...
اسم فیک : عشق اغیشته به خون
تعداد پارت : نامعلوم
نویسنده : kal
هر کس در زندگی خودش دنیا خیالی خودش را دارد و در هر زمانی دوران رفاقت و صمیمیت ای وجود دارد کیم هوانگ ، پارک نوری ، دوست و هم راز هم بودن مانند زندگی سخت بدون گذرا مجرد و جاهل روز های سنی پشت سر هم میگذارند روزی هوانگ تصمیمی میگرید و همراه با نوری دست به کشیدن پول و سهام شدن .. به این ترتیب بود که زندگی آسایش مندی را برای خود و دوستش فراه میگذارند .. هر دو با معشوقه ای خودشان آشنا شدن و اولین کسی که پا به ازدواج میزاره نوری هوس باز بود بعدشم صمیمیت دوستی خود و هوانگ دختری که حتی شناختی ازش نداشت را برای برادرش نامزد نمود ...
تنها یک روز به گوشه هوانگ خورده بود که در بار و کامیونت های آن هلدینگ مواد و قاچاق میکردن ولی این از چشم نوری پنهان نماند بلکت خوشحالم بود هوانگ وقتی به قضیه پی میبره سمت نوری هجوم میبره ...
هوانگ : بهمنی میدونی چیکار کردی ؟
یقه مشکی رنگ مانند هودی خاکستری را به چندگ گرفت ولی نوری تنها به مهربانی لب شد .... نوری : ببین هوانگ تو نمفیهمی هیچ پولی دستمون نداریم مجبورمـ....
هوانگ لحظهای سکوت کرد چرا که این سخن ها واقعیت بودن آن ها دستور بالشن خالی بود ... بلاخره خودش هم راضی شد ولی هر دو با لبخند و دست به شانه ها آن شب را میرن بیرون ... ولی آن شب تنها صدا آژیر پلیت و آمبولانس به گوش میخوره .. صبح روز فردا خبر مرگ هر دو به گوش خانواده هایشان میخورن مرگ نوری به دست هوانگ شده بود و مرگ هوانگ به دست مردی که قبل از آن دعوا دوستانه نوری خودش دست یار وفادارش را به مرگ دوستش فرستاده بود ...و در کل زندگی عوض میشه ....
دشمنی بزرگی بین این دو خانواده ایجاد میشه ... پسر بزرگ هوانگ و همچنین پسر بزرگ نوری قسم میخورن که انتقام پدر های خودشان را بگیرید .. ولی مانه این دشمنی کسی میشه که نقش زیادی را در این داستان خواهد شد ... آن دو خانواده را مجبور به وصلت های که اجباری میکنند چهار نفر ... تنها چهار نفر زندگی اجباری را تحمل خواهند کرد ..
اسم فیک : عشق اغیشته به خون
تعداد پارت : نامعلوم
نویسنده : kal
هر کس در زندگی خودش دنیا خیالی خودش را دارد و در هر زمانی دوران رفاقت و صمیمیت ای وجود دارد کیم هوانگ ، پارک نوری ، دوست و هم راز هم بودن مانند زندگی سخت بدون گذرا مجرد و جاهل روز های سنی پشت سر هم میگذارند روزی هوانگ تصمیمی میگرید و همراه با نوری دست به کشیدن پول و سهام شدن .. به این ترتیب بود که زندگی آسایش مندی را برای خود و دوستش فراه میگذارند .. هر دو با معشوقه ای خودشان آشنا شدن و اولین کسی که پا به ازدواج میزاره نوری هوس باز بود بعدشم صمیمیت دوستی خود و هوانگ دختری که حتی شناختی ازش نداشت را برای برادرش نامزد نمود ...
تنها یک روز به گوشه هوانگ خورده بود که در بار و کامیونت های آن هلدینگ مواد و قاچاق میکردن ولی این از چشم نوری پنهان نماند بلکت خوشحالم بود هوانگ وقتی به قضیه پی میبره سمت نوری هجوم میبره ...
هوانگ : بهمنی میدونی چیکار کردی ؟
یقه مشکی رنگ مانند هودی خاکستری را به چندگ گرفت ولی نوری تنها به مهربانی لب شد .... نوری : ببین هوانگ تو نمفیهمی هیچ پولی دستمون نداریم مجبورمـ....
هوانگ لحظهای سکوت کرد چرا که این سخن ها واقعیت بودن آن ها دستور بالشن خالی بود ... بلاخره خودش هم راضی شد ولی هر دو با لبخند و دست به شانه ها آن شب را میرن بیرون ... ولی آن شب تنها صدا آژیر پلیت و آمبولانس به گوش میخوره .. صبح روز فردا خبر مرگ هر دو به گوش خانواده هایشان میخورن مرگ نوری به دست هوانگ شده بود و مرگ هوانگ به دست مردی که قبل از آن دعوا دوستانه نوری خودش دست یار وفادارش را به مرگ دوستش فرستاده بود ...و در کل زندگی عوض میشه ....
دشمنی بزرگی بین این دو خانواده ایجاد میشه ... پسر بزرگ هوانگ و همچنین پسر بزرگ نوری قسم میخورن که انتقام پدر های خودشان را بگیرید .. ولی مانه این دشمنی کسی میشه که نقش زیادی را در این داستان خواهد شد ... آن دو خانواده را مجبور به وصلت های که اجباری میکنند چهار نفر ... تنها چهار نفر زندگی اجباری را تحمل خواهند کرد ..
- ۲۵.۳k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط