پارت ۱۵
تابع قوانین جمهوری اسلامی
@ هایکا جان ، این چند روز که پیشش بودی متوجه چیز عجیبی نشدی ؟
_ چیز عجیب منظورتون از چیه ؟
@ دوست پسر ، یونا کسی رو نداره؟
_این چند روز که پیشش بودم...نه
واقعاً به این فکر نکرده بودم ، چرا یونا اینقدر از ازدواجمون فرار میکنه...
@ خیلی خوب اگه از وجود پسری تو زندگیش خبردار شدی بهم بگو ، حالا میتونی بری
رفتم به سمت اتاق یونا ، ولی درو که باز کردم داخل نبود ، یعنی کجا رفته بود ، همینطوری که داشتم یکی یکی درای اتاقارو باز میکردم تا پیداش کنم صدای خنده هاشو شنیدم و پشت در وایسادم
عشقم...توکه میدونی بابام این چند روز برام بادیگارد گذاشته ، وگرنه الان پیشت بودم
دستامو مشت کردم ، میتونستم قرمزی چشمامو حس کنم ، میخواستم برم داخل و سیلی توی گوشش بزنم ، اون آشغال کیه که بین ازدواج ما قرار گرفته ؟...
نه عشقم تورو خدا نیا...میدونم دلت برام تنگ شده ولی نیا اگه داداشم یا بادیگاردم باهم ببینتمون چی میشه؟...منم دلم برات تنگ شده اما میدونی تو شرایطی نیستم که ببینمت.... خداحافظ عشقم ، عاشقتم...
با عصبانیت به سمت ماشینم رفتم و نشستم توی ماشین و به سمت عمارتم رفتم ، اونقدری عصبی بودم که نفهمیدم کی اصلا رسیدم، رفتم داخل و همه ی خدمتکارا با ترس تا کمر خم شدن
©هیون ، چیشده چرا اینقدر عصبی هستی پسر؟
_ چان اون زنیکه جاسوسو انداختی بیرون؟
©اره انداختم چیزی شده ؟
به سمت اتاق کارم رفتم و تا رسیدم شیشه ای رو توی دیوار خورد کردم
©هیون پسر چته ؟
_ اون مرتیکه ای که با یوناس رو برام پیدا کن همین الان
© چی؟ یونا با یه نفر تو رابطس؟
_ اره چان، اره اینقدر سوال نپرس پیداش کن
©خیلی خوب الان برات پیداش میکنم
پشت میزنم نشستم و لپ تابمو روشن کردم و از توی دوربینی که توی اتاق یونا وصل کرده بودم شروع به زیر نظر گرفتن حرکاتش کردم ، چانم لپ تابشو آورد و روی کاناپه نشست و مشغول پیدا کردن اون اشغال بود
ویو یونا
گوشی رو قطع کردم و رفتم توی اتاقم ولی خبری از هایکا نبود ، به سمت پنجره رفتم و دیدم ماشینشم نیست ، پس رفته بود بیرون ، فرصت خوبی برای دیدن جی وونگه
روی تختم دراز کشیدم و به جی وونگ پیام دادم که بریم رستورانی جایی و ببینمش و اونم قبول کرد پس بلند شدم و رفتم یه دوش بگیرم و بعد اماده بشم تا برم....
@ هایکا جان ، این چند روز که پیشش بودی متوجه چیز عجیبی نشدی ؟
_ چیز عجیب منظورتون از چیه ؟
@ دوست پسر ، یونا کسی رو نداره؟
_این چند روز که پیشش بودم...نه
واقعاً به این فکر نکرده بودم ، چرا یونا اینقدر از ازدواجمون فرار میکنه...
@ خیلی خوب اگه از وجود پسری تو زندگیش خبردار شدی بهم بگو ، حالا میتونی بری
رفتم به سمت اتاق یونا ، ولی درو که باز کردم داخل نبود ، یعنی کجا رفته بود ، همینطوری که داشتم یکی یکی درای اتاقارو باز میکردم تا پیداش کنم صدای خنده هاشو شنیدم و پشت در وایسادم
عشقم...توکه میدونی بابام این چند روز برام بادیگارد گذاشته ، وگرنه الان پیشت بودم
دستامو مشت کردم ، میتونستم قرمزی چشمامو حس کنم ، میخواستم برم داخل و سیلی توی گوشش بزنم ، اون آشغال کیه که بین ازدواج ما قرار گرفته ؟...
نه عشقم تورو خدا نیا...میدونم دلت برام تنگ شده ولی نیا اگه داداشم یا بادیگاردم باهم ببینتمون چی میشه؟...منم دلم برات تنگ شده اما میدونی تو شرایطی نیستم که ببینمت.... خداحافظ عشقم ، عاشقتم...
با عصبانیت به سمت ماشینم رفتم و نشستم توی ماشین و به سمت عمارتم رفتم ، اونقدری عصبی بودم که نفهمیدم کی اصلا رسیدم، رفتم داخل و همه ی خدمتکارا با ترس تا کمر خم شدن
©هیون ، چیشده چرا اینقدر عصبی هستی پسر؟
_ چان اون زنیکه جاسوسو انداختی بیرون؟
©اره انداختم چیزی شده ؟
به سمت اتاق کارم رفتم و تا رسیدم شیشه ای رو توی دیوار خورد کردم
©هیون پسر چته ؟
_ اون مرتیکه ای که با یوناس رو برام پیدا کن همین الان
© چی؟ یونا با یه نفر تو رابطس؟
_ اره چان، اره اینقدر سوال نپرس پیداش کن
©خیلی خوب الان برات پیداش میکنم
پشت میزنم نشستم و لپ تابمو روشن کردم و از توی دوربینی که توی اتاق یونا وصل کرده بودم شروع به زیر نظر گرفتن حرکاتش کردم ، چانم لپ تابشو آورد و روی کاناپه نشست و مشغول پیدا کردن اون اشغال بود
ویو یونا
گوشی رو قطع کردم و رفتم توی اتاقم ولی خبری از هایکا نبود ، به سمت پنجره رفتم و دیدم ماشینشم نیست ، پس رفته بود بیرون ، فرصت خوبی برای دیدن جی وونگه
روی تختم دراز کشیدم و به جی وونگ پیام دادم که بریم رستورانی جایی و ببینمش و اونم قبول کرد پس بلند شدم و رفتم یه دوش بگیرم و بعد اماده بشم تا برم....
- ۹.۶k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط