بین اون دیوار ها ، قرار نبود اتفاقی بیوفته
بین اون دیوار ها ، قرار نبود اتفاقی بیوفته
شاید چون هیچکدوم از شما ها جرعت گفتنش رو نداشتین
ساعت مچی سیاه توی دستت ۱۱:۱۱ دقیقه شب رو نشان میداد.
تو اون ساعت کسی به استودیو نمی یومد.
اما امشب؟خیلی فرق داشت
با شلوارک سیاهی که تا روی زانوهات بود به همراه یک هودی و کفش سیاه
داشتی تمرین میکردی. دو یا سه ساعتی از رفتن پسرا میگذشت
رویه زمین نشستی با کلی خستگی
که یک دفعه یه نفر ظرف آب را دراز کرد
با خستگی تمام لب زدی
+ممنون
- چرا خونه نرفتی.!
+ من... داشتم تمرین میکردم
- مواظب خودت نیستی
+ سونگ مین اوپا نگران من نباش من خوبم 🙂
- اما
+ میدونم تازه خوب شدم اما اگه تمرین نکنم همه چیز رو فراموش میکنم
- باشه اما برای امشب؟کافیه
+ اما
- نه یونا پاشو ببینم میریم خوابگاه
+ باشه
لباس های بیرونت رو پوشیدی و پش سر سونگ مین راه افتادی
تو ماشین نشستین داشت بارون میبارید
- نگرانم.
+ از چی؟
- از تو... اصلأ مواظب خودت نیستی
+ من... اخه... من
- لازم نیست جواب بدی.
سکوت کردی و تو افکار خودت غرق شدی سرت رو به شیشه تکیه دادی
تا خوابگاه ۱ ساعت راه بود
و تو خسته شده بودی
یواش یواش چشمات گرم شد
و سونگ مین؟وقتی رسیدین خوابگاه جسه کوچک تورا در آغوش گرفت و به اتاقت برد تورو رویه تخت گذاشت
و یه بوسه رویه پیشانی ات
و بعد از اتاق خارج شد با کلی حرف نگفته شده...
میدونم بد شده
اصکی ممنوع
اینو ۳۱ هفته پیش نوشته بودمش
شاید چون هیچکدوم از شما ها جرعت گفتنش رو نداشتین
ساعت مچی سیاه توی دستت ۱۱:۱۱ دقیقه شب رو نشان میداد.
تو اون ساعت کسی به استودیو نمی یومد.
اما امشب؟خیلی فرق داشت
با شلوارک سیاهی که تا روی زانوهات بود به همراه یک هودی و کفش سیاه
داشتی تمرین میکردی. دو یا سه ساعتی از رفتن پسرا میگذشت
رویه زمین نشستی با کلی خستگی
که یک دفعه یه نفر ظرف آب را دراز کرد
با خستگی تمام لب زدی
+ممنون
- چرا خونه نرفتی.!
+ من... داشتم تمرین میکردم
- مواظب خودت نیستی
+ سونگ مین اوپا نگران من نباش من خوبم 🙂
- اما
+ میدونم تازه خوب شدم اما اگه تمرین نکنم همه چیز رو فراموش میکنم
- باشه اما برای امشب؟کافیه
+ اما
- نه یونا پاشو ببینم میریم خوابگاه
+ باشه
لباس های بیرونت رو پوشیدی و پش سر سونگ مین راه افتادی
تو ماشین نشستین داشت بارون میبارید
- نگرانم.
+ از چی؟
- از تو... اصلأ مواظب خودت نیستی
+ من... اخه... من
- لازم نیست جواب بدی.
سکوت کردی و تو افکار خودت غرق شدی سرت رو به شیشه تکیه دادی
تا خوابگاه ۱ ساعت راه بود
و تو خسته شده بودی
یواش یواش چشمات گرم شد
و سونگ مین؟وقتی رسیدین خوابگاه جسه کوچک تورا در آغوش گرفت و به اتاقت برد تورو رویه تخت گذاشت
و یه بوسه رویه پیشانی ات
و بعد از اتاق خارج شد با کلی حرف نگفته شده...
میدونم بد شده
اصکی ممنوع
اینو ۳۱ هفته پیش نوشته بودمش
- ۳.۱k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط