@SANGE_SABUR ❣

@SANGE_SABUR ❣

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان را دربیاورد، دراین هنگام به لکلکی رسید.
به او گفت: استخوان را در قبال مزدی ازگلویم بیرون کش!
لکلک سرش را داخل دهان گرگ کرد واستخوان را بیرون آورد.
لکلک گفت: حال، وقت مزد من است.
گرگ گفت: همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی کافی نبود؟
وقتی برای کسی که درست وقابل اطمینان نیست کاری انجام میدهی، فقط به فکر این باش که از او گزندی به تو نرسد...!!!
دیدگاه ها (۱)

من آسمان پر از ابرهای دلگیرماگر تو دلخوری از من، من از خودم ...

مهـــــر را در چشـم تنگ ذره نور دیگرستبحــر را در تنگنای قطـ...

چ مهمانانی بی دردسری هستند مردگاننه به دستی ظرفی راچرک میکنن...

چ مهمانانی بی دردسری هستند مردگاننه به دستی ظرفی راچرک میکنن...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

.گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آ...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، به دنبال کسی می گشت که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط