╭─── 🩸🌹 ───╮

╭─── 🩸🌹 ───╮
رزهای خونین
پارت یازدهم

یونا نامه رو باز کرد و شروع به خوندن کرد.

مرد: صبر کن! هنوز همه‌چیز رو نمی‌دونی!

یونا: پس بذار بدونم!

چشم‌هاش روی آخرین جمله‌ی نامه ثابت موند.

یونا: «اگه روزی تهیونگ پیدات کرد، بدون که دیگه هیچ‌جا امن نیست...»

یونا با شوک سرش رو بالا آورد.

یونا: تو از کجا اسم منو می‌دونستی؟!

تهیونگ سکوت کرد.

یونا: جواب بده!

تهیونگ: چون پدرت قبل از مرگش، تو رو به من سپرد.

یونا: چی؟! پس چرا منو دزدیدی؟!

تهیونگ: چون یکی از افرادم فهمید دشمن‌هام آدرس گل‌فروشیت رو پیدا کردن.

یونا: می‌تونستی بهم بگی!

تهیونگ: اون‌وقت فرار می‌کردی.

یونا: معلومه که فرار می‌کردم! 😐

مرد ناگهان گفت:

مرد: رئیس، یه خبر بد دارم.

تهیونگ: چی شده؟

مرد: خونه‌ی مادر یونا رو گشتن... و خودش ناپدید شده.

یونا رنگش پرید.

یونا: نه... مامانم نه...

تهیونگ فوراً گوشی‌ش رو برداشت.

تهیونگ: تمام افراد رو بفرستین دنبالش. زنده پیداش کنین!

یونا با صدایی لرزون پرسید:

یونا: تهیونگ... اگه بلایی سرش بیاد چی؟

تهیونگ نگاهش کرد.

تهیونگ: پیداش می‌کنیم.

اما درست همون لحظه، گوشی یونا روشن شد.

پیام ناشناس: «اگه می‌خوای مادرت زنده بمونه، از تهیونگ دور شو.»

🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
دیدگاه ها (۰)

Iove and the MoonPart 45ویو یونایونا: پدرم؟این کلمه انگار تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط