My little princess
My little princess
Part... 1
ویو ات
تو خواب نازنینم بودم داشتم خواب میدیدم که با یه مرد ازدواج میکنم یهو حس کردم یکی تکونم میده یکم چشامو باز کردم از لای پلکام بهش نگاه کردم
خدمتکار: بانوی من بیدار شید
ات : اوفففففف پنج دقیقه دیگه
خدمتکار: بانوی من پدرتون صداتون میکنه
سریع از جام بلند شدم به اطرافم نگاه کردم موهامو خاروندم
ات: برو میام
خدمتکار: باشه بانوی من و پادشاه گفتن این لباس رو بپوشید
ات : باشه میتونی بری
بعد از رفتن خدمتکار بلند شدم رفتم حموم یه دوش سریع گرفتم بدنمو خشک کردم موهای بلوندمو خشک کردم بعد از پوشیدن لباس سفید و کرمی خوشگل و پف دار بلند موهامو شونه کردم یه آرایش ساده کردم کفشامو پوشیدم از اتاق خارج شدم رفتم پایین آشپزخانه
ات: صبح بخیر اجوما جونم
اجوما ( آشپز سلطنتی هس )
اجوما : صبح بخیر دخترم
ات: دلم برات تنگ شده بود
اجوما: خندید .منم دخترم
ات: من میرم پیش پدرم
اجوما: باش برو
رفتم سمت اتاق بابام درو زدم
ات : میتونم بیام
پادشاه: بیا دخترم
رفتم داخل درو بستم بغلش کردم گونشو بوسیدم لبخند زد متقابل بغلش کرد
ات: صبح بخیر بابایی
پادشاه: صبح بخیر دخترم
ات: منو صدا کرده بودین
پادشاه: آره دخترم یه مسئله مهمی هس
ات: چه مسئله ای
پادشاه: میدونی که مادرت یکم سرما خورده پس نمیتونه تکون بخوره ( انگار با بمب زدن 😑) پس تو باید به جای مادرت بری چین و این وسیله ی ارزشمند رو بهش بدی
ات: چیه اون وسیله
پادشاه: چند تا نامه های مهم و برای قدردانی از ملکه ی چین چند تا جواهرات
ات : باشه پدر جان هر چی شما بگین
پادشاه: و برای اینکه با امنیت بری فرمانده جیمین با تو میره
ات: فرمانده جیمین ؟؟ همونی که به بی رحم و بهترین فرمانده ی کشور معروفه
پادشاه: آره دخترم امشب راه میوفتین آماده شو
ات: باشه پدر جان
پادشاه: من بهت افتخار میکنم
محکم بغلش کردم سرمو گذاشتم رو سینش
ات : خیلی دوست دارم بابایی
ازش جدا شدم از اتاق خارج شدم یهو خوردم به یکی سرمو بالا گرفتم چقدر خوشگل بود پسره آدم محو میشه در برابر زیباییش سریع یکم فاصله گرفتم پسره جلوم تعظیم کرد
جیمین: مراقب باشین بانو
ات : تعظیم لازم نیس
بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد رفت اتاق بابام منم رفتم اتاق خودم شروع کردم به جمع کردن وسایلم بعد از جمع شدن چمدونم روی تخت نشستم گشنم شد رفتم پایین آشپزخانه نشستم رو صندلی شروع کردم به خوردن کیک از مثل خرس ها میخوردم
جیمین: خفه نشی
سریع بلند شدم بهش نگاه کردم واییییییییی پسره چقدر خوشگل بود
ات : نه نمیشم تو هم میخوری
جیمین: نه مرسی بانو
ادامه دارد...
Part... 1
ویو ات
تو خواب نازنینم بودم داشتم خواب میدیدم که با یه مرد ازدواج میکنم یهو حس کردم یکی تکونم میده یکم چشامو باز کردم از لای پلکام بهش نگاه کردم
خدمتکار: بانوی من بیدار شید
ات : اوفففففف پنج دقیقه دیگه
خدمتکار: بانوی من پدرتون صداتون میکنه
سریع از جام بلند شدم به اطرافم نگاه کردم موهامو خاروندم
ات: برو میام
خدمتکار: باشه بانوی من و پادشاه گفتن این لباس رو بپوشید
ات : باشه میتونی بری
بعد از رفتن خدمتکار بلند شدم رفتم حموم یه دوش سریع گرفتم بدنمو خشک کردم موهای بلوندمو خشک کردم بعد از پوشیدن لباس سفید و کرمی خوشگل و پف دار بلند موهامو شونه کردم یه آرایش ساده کردم کفشامو پوشیدم از اتاق خارج شدم رفتم پایین آشپزخانه
ات: صبح بخیر اجوما جونم
اجوما ( آشپز سلطنتی هس )
اجوما : صبح بخیر دخترم
ات: دلم برات تنگ شده بود
اجوما: خندید .منم دخترم
ات: من میرم پیش پدرم
اجوما: باش برو
رفتم سمت اتاق بابام درو زدم
ات : میتونم بیام
پادشاه: بیا دخترم
رفتم داخل درو بستم بغلش کردم گونشو بوسیدم لبخند زد متقابل بغلش کرد
ات: صبح بخیر بابایی
پادشاه: صبح بخیر دخترم
ات: منو صدا کرده بودین
پادشاه: آره دخترم یه مسئله مهمی هس
ات: چه مسئله ای
پادشاه: میدونی که مادرت یکم سرما خورده پس نمیتونه تکون بخوره ( انگار با بمب زدن 😑) پس تو باید به جای مادرت بری چین و این وسیله ی ارزشمند رو بهش بدی
ات: چیه اون وسیله
پادشاه: چند تا نامه های مهم و برای قدردانی از ملکه ی چین چند تا جواهرات
ات : باشه پدر جان هر چی شما بگین
پادشاه: و برای اینکه با امنیت بری فرمانده جیمین با تو میره
ات: فرمانده جیمین ؟؟ همونی که به بی رحم و بهترین فرمانده ی کشور معروفه
پادشاه: آره دخترم امشب راه میوفتین آماده شو
ات: باشه پدر جان
پادشاه: من بهت افتخار میکنم
محکم بغلش کردم سرمو گذاشتم رو سینش
ات : خیلی دوست دارم بابایی
ازش جدا شدم از اتاق خارج شدم یهو خوردم به یکی سرمو بالا گرفتم چقدر خوشگل بود پسره آدم محو میشه در برابر زیباییش سریع یکم فاصله گرفتم پسره جلوم تعظیم کرد
جیمین: مراقب باشین بانو
ات : تعظیم لازم نیس
بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد رفت اتاق بابام منم رفتم اتاق خودم شروع کردم به جمع کردن وسایلم بعد از جمع شدن چمدونم روی تخت نشستم گشنم شد رفتم پایین آشپزخانه نشستم رو صندلی شروع کردم به خوردن کیک از مثل خرس ها میخوردم
جیمین: خفه نشی
سریع بلند شدم بهش نگاه کردم واییییییییی پسره چقدر خوشگل بود
ات : نه نمیشم تو هم میخوری
جیمین: نه مرسی بانو
ادامه دارد...
- ۱۵.۱k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط