به درد کهنه ی قلبم چه بی رحمانه می خندی

به درد کهنه ی قلبم چه بی رحمانه می خندی
هزاران دل گرفتارت به هر دیوانه می خندی
سوار اسب خوشبختی بتازی بی امان اما
بسان قصر رویایی به هر ویرانه می خندی
دلی در سینه ای خامش ره میخانه میجوید
تویی آن پیک مشتاقان که بر پیمانه می خندی
به هر تاری زگیسویت هزاران آرزو دارم
وصالت را مگیر از من که چون دردانه می خندی
نجستم هرگز آن راهی که راهش بی وفایی بود
تو را میخواهم از گلها که بر گلخانه می خندی
منم مجنون آواره ز درد سینه می گویم
به درد کهنه ی قلبم چه بی رحمانه می خندی
دیدگاه ها (۳)

دیشب غزلم بوی تو می‌داد... ولی حیفیکباره دلم یادِ تو افتاد.....

بوے باران ، بوے نم ، یک ڪوچہ ے تنها و منبغض سنڪَین، بوے غم، ...

باد انداخته در سر، هوس پنجره ات راتا که با خود ببرد گوشه ای ...

گفتم که لیلی می‌شوم، صدبار بدترگفتی که مجنون می‌شوم، این‌هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط