تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۲
باکوگو : اگه یه کار بگم انجام میدی ؟
ایزوکو : اره هر کاری میکنم که خوش حال بشی
باکوگو : میشه وقتی رسیدیم منو تو باهم .....
ایزوکو : امممم........(سرخ شد)
باکوگو : یعنی نمی خوایی خوش حالم کنی ؟
ایزوکو : ب.....باشه......(بیشتر سرخ شد)
*اونا رسیدن*
باکوگو : من میرم دوش بگیرم
ایزوکو : باشه
باکوگو : بیا باهم بریم
ایزوکو : من...(سرخ شد) من صبح رفتم
باکوگو : باشه
*باکوگو رفت دوش بگیره و ایزوکو رفت و رو تخت نشست به گونه هاش یکم سرخ بود یاد اون ناما یه توگا افتاد*
(دو روز قبل)
توگا : سلام ایزو یا بهتر به اسم خودت صدات کنم میدوریا ایزوکو انتظارش رو نداشتم بری طرف قهرمان ها ولی خب فهمیدم که هیچ سوالی رو جواب ندادی و خیلی اسیب دیدی و بعد فهمیدیم که بخواتر دوستت رفتی امیدوارم خوش باشی دابی بعد اینکه فهمید خیلی عصبی شد و بقیه ی بچه ها هم خیلی ناراحت بودن خب به حر حال هممون ترو دوست داشتیم ولی خب الان تو دیگه طرف قهرمان هایی و دشمنم به حساب میایی ولی من هنوز اون چاقوی مخصوصی با خون خودت برام درست کردی رو دارم نمیدونم واقعا ولی خب هر جا که هستی خوش باشی :) *
(زمان حال)
*ایزوکو گریش گرفت و بعد باکوگو اومد داخل و ایزوکو رو دید*
باکوگو : د...دکو چرا داری گریه میکنی
ایزوکو : کا....کا....کاچان هیچی هیچی حالم خوبه(اشک هاش رو پاک کرد)
باکوگو : چی شده ! (با عصبانیت) کی ناراحتت کرده
ایزوکو : چیزی نیست کاچان
باکوگو : بدو بگو یعنی می خوایی روز تولدم به حرفم گوش ندی ؟
*رفت کنار ایزوکو نشست*
ایزوکو : ب...با...باشه راستش توگا برام یه نامه نوشت دو روز پیش و.....
*براش تعریف کرد*
باکوگو : خب الان چرا ناراحتی
ایزوکو : واقعا نمیدونم دیگه کی هستم نمیدونم چرا زندم نمیدونم باید چیکار کنم نمیدونم چرا می خندیدم نمیدونم دیگه کی هستم چرا اون همه کار رو انجام دادم......
*باکوگو بلند شد و جلو ایزوکو وایساد*
ایزوکو : چی شده چرا بلند شدی
*باکوگو ایزوکو رو هول داد رو تخت بالا سرش وایساد*
ایزوکو : داری چیکار میکنی !
باکوگو : هیس
*باکوگو یقه ی ایزوکو رو گرفت و سمت خودش کشید و .....*
(ببخشید دیگه خودتون میدونید چی شد یسریا هستن گزارش میکنن)
*ایزوکو نفس کم اورد و بعد باکوگو ولش کرد*
باکوگو : هیی نمی خوایی به قولت عمل کنی ؟
ایزوکو : با...باشه
(از اینجا به بعد رو خودتون لطفا تصور کنید)
.
.
.
باکوگو : واقعا تولد عالی ای بود منتظر تولد بعدیم هستم
ایزوکو : چه.....عالی
باکوگو : هی اگه قرار باشه بین قهرمان و شرور ها انتخواب کنی کدوم
ایزوکو : عاممممممممم
باکوگو : راستشو بگو
ایزوکو : خب شرور ها
باکوگو : بین من و شرور ها چی ؟
ایزوکو : خب مشخصه که تو
باکوگو : من خیلی خستم(خمیازه)
ایزوکو : منم
*ایزوکو رفت بغل باکوگو و جفتشون خوابشون برد*
ادامه پارت بعد 🎀
داره کم کم به جا های جالب نزدیک میشیم 😁
باکوگو : اگه یه کار بگم انجام میدی ؟
ایزوکو : اره هر کاری میکنم که خوش حال بشی
باکوگو : میشه وقتی رسیدیم منو تو باهم .....
ایزوکو : امممم........(سرخ شد)
باکوگو : یعنی نمی خوایی خوش حالم کنی ؟
ایزوکو : ب.....باشه......(بیشتر سرخ شد)
*اونا رسیدن*
باکوگو : من میرم دوش بگیرم
ایزوکو : باشه
باکوگو : بیا باهم بریم
ایزوکو : من...(سرخ شد) من صبح رفتم
باکوگو : باشه
*باکوگو رفت دوش بگیره و ایزوکو رفت و رو تخت نشست به گونه هاش یکم سرخ بود یاد اون ناما یه توگا افتاد*
(دو روز قبل)
توگا : سلام ایزو یا بهتر به اسم خودت صدات کنم میدوریا ایزوکو انتظارش رو نداشتم بری طرف قهرمان ها ولی خب فهمیدم که هیچ سوالی رو جواب ندادی و خیلی اسیب دیدی و بعد فهمیدیم که بخواتر دوستت رفتی امیدوارم خوش باشی دابی بعد اینکه فهمید خیلی عصبی شد و بقیه ی بچه ها هم خیلی ناراحت بودن خب به حر حال هممون ترو دوست داشتیم ولی خب الان تو دیگه طرف قهرمان هایی و دشمنم به حساب میایی ولی من هنوز اون چاقوی مخصوصی با خون خودت برام درست کردی رو دارم نمیدونم واقعا ولی خب هر جا که هستی خوش باشی :) *
(زمان حال)
*ایزوکو گریش گرفت و بعد باکوگو اومد داخل و ایزوکو رو دید*
باکوگو : د...دکو چرا داری گریه میکنی
ایزوکو : کا....کا....کاچان هیچی هیچی حالم خوبه(اشک هاش رو پاک کرد)
باکوگو : چی شده ! (با عصبانیت) کی ناراحتت کرده
ایزوکو : چیزی نیست کاچان
باکوگو : بدو بگو یعنی می خوایی روز تولدم به حرفم گوش ندی ؟
*رفت کنار ایزوکو نشست*
ایزوکو : ب...با...باشه راستش توگا برام یه نامه نوشت دو روز پیش و.....
*براش تعریف کرد*
باکوگو : خب الان چرا ناراحتی
ایزوکو : واقعا نمیدونم دیگه کی هستم نمیدونم چرا زندم نمیدونم باید چیکار کنم نمیدونم چرا می خندیدم نمیدونم دیگه کی هستم چرا اون همه کار رو انجام دادم......
*باکوگو بلند شد و جلو ایزوکو وایساد*
ایزوکو : چی شده چرا بلند شدی
*باکوگو ایزوکو رو هول داد رو تخت بالا سرش وایساد*
ایزوکو : داری چیکار میکنی !
باکوگو : هیس
*باکوگو یقه ی ایزوکو رو گرفت و سمت خودش کشید و .....*
(ببخشید دیگه خودتون میدونید چی شد یسریا هستن گزارش میکنن)
*ایزوکو نفس کم اورد و بعد باکوگو ولش کرد*
باکوگو : هیی نمی خوایی به قولت عمل کنی ؟
ایزوکو : با...باشه
(از اینجا به بعد رو خودتون لطفا تصور کنید)
.
.
.
باکوگو : واقعا تولد عالی ای بود منتظر تولد بعدیم هستم
ایزوکو : چه.....عالی
باکوگو : هی اگه قرار باشه بین قهرمان و شرور ها انتخواب کنی کدوم
ایزوکو : عاممممممممم
باکوگو : راستشو بگو
ایزوکو : خب شرور ها
باکوگو : بین من و شرور ها چی ؟
ایزوکو : خب مشخصه که تو
باکوگو : من خیلی خستم(خمیازه)
ایزوکو : منم
*ایزوکو رفت بغل باکوگو و جفتشون خوابشون برد*
ادامه پارت بعد 🎀
داره کم کم به جا های جالب نزدیک میشیم 😁
- ۱۲.۹k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط