chapter 2

chapter 2
p25
.ت نفسِ عمیقی کشید و در رو آروم باز کرد. صدایِ چرخشِ دستگیره، تویِ سکوتِ مطلقِ عمارت، مثلِ یه انفجار بود. تهیونگ همون‌جا، تویِ تخت، خشکش زده بود.

ا.ت آروم جلو اومد. قدم‌هاش دیگه اونقدر محکم نبودن. انگار که تمامِ نیروش رو از دست داده بود. تویِ نورِ کم‌رنگِ ماه، تهیونگ دید که صورتِ ا.ت خیسِ اشکه، ولی انگار که دیگه اشکی واسه ریختن نداشت. یه حالتِ خالی و در هم شکسته تویِ چشماش بود، یه خیره شدنِ عمیق به تهیونگ، انگار که می‌خواست تمامِ سوالاتِ دنیا رو تویِ اون نگاه جمع کنه.

به تخت رسید. کنارش ایستاد. صداش لرزید، بریده بریده، انگار که هر کلمه رو به زور از گلوش بیرون می‌کشید.

ا.ت:«تهیونگ…»

هق‌هقِ کوتاهی کرد. انگار که یه بغضِ قدیمی داشت می‌ترکید.

ا.ت: «من… من میدونم…»

یه مکثِ طولانی. انگار که داشت دنبالِ کلماتِ مناسب می‌گشت، کلماتی که بتونن اون حجمِ وحشتناکِ گیجی و درد رو منتقل کنن.

«تهیونگ:… اون… اون قاتل نبود.»

این حرف رو که زد، انگار که تمامِ دنیا رویِ سرش خراب شد. دوباره هق‌هقش بلند شد، بلندتر، دردناک‌تر.

ا.ت:«جینو… بهم گفت. ولی… ولی نگفت کی بود. کی… کی این کار رو کرده…»

چشم‌هاش پر از اشک بود، ولی دیگه اشکی نمی‌اومد. فقط یه حالتِ داغون و شکننده‌یِ خیس.

ا.ت: «من… من نمی‌دونم… تهیونگ… چیکار کنم…»

یه هق‌هقِ دیگه. یه بغضِ خفه کننده.

ا.ت: «همه چیم… اشتباه بود… همه‌ی اون سال‌ها… همه‌ی اون فکرها…»

صداش تویِ هق‌هق گم شد. رویِ زمین، کنارِ تختِ تهیونگ، زانو زد. صورتش رو تویِ دست‌هاش پنهان کرد و شروع کرد به گریه کردن، گریه‌هایی که دیگه صدایِ گریه نبود، فقط یه دردِ عمیق و بی‌پایان بود که از وجودش فوران می‌کرد.

تهیونگ، ساکت، با چشم‌هایی که حالا دیگه شوکه نبود، بلکه پر از یه جورِ درکِ تلخ بود، به ا.ت خیره شده بود. نمی‌دونست چی باید بگه. تمامِ اون سال‌ها، تمامِ اون دروغ‌ها، حالا مثلِ یه کوه رویِ سرِ هر دوشون خراب شده بود.


تهیونگ رو تصور کنین ......
دیدگاه ها (۰)

chapter 2

chapter 2p27تهیونگ کنار ا.ت روی تخت نشست. ا.ت هنوز زانوهاش ر...

chapter 2p24ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. شهر زیرِ سیاهیِ مطلق ...

chapter 2p23ا.ت گیج و سردرگم از خونه‌ی جینو بیرون اومد. اون ...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

پارت 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط