ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت

ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت
می‌کشد آخر مرا این پا وآن پا کردنت

می‌پسندی بی تو بنشینم در آتش روز وشب
یا که یادت رفته با عاشق مدارا کردنت

می‌دهی دلتنگی ام را در شب مستی به باد
غنچه‌های باغ لب‌ها را شکوفا کردنت

هر کجا باشد دلم را با تو تقسیم می‌کنم
خوش ندارم بیش از این اینجا و آنجا کردنت

گرچه رسوای توام ناچار بنشین با دلم
تا ببینی نیستم در بند رسواکردنت

چشم‌هایم را بدست آور نگاهم را ببین
سرد مهری‌هاست حتی در تماشا کردنت


دیدگاه ها (۱)

از گابریل گارسیا مارکز می پرسند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای...

اززمین خوردن کسی شادمشوکه نمیدانی روزگاربرای توچه درآستین دا...

توکل چه کلمه زیبایی ست "تو" و "کل"... وقتی "تو" ، "کل" را د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط