کافه دنجےهستم
کافه دنجےهستم
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه...
و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه اے با دو سه تا مشترےثابت و معتاد به آه...
کافه اے دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن...
و گرامافونے
که بخواند: گل گلدون،
بوے موهات،
اےکه بےتو خودمو...
و تو یکمرتبه
احساس کنی
کافه یک کشتے طوفانزده است
وسط خاطره هایےکه تورا مے بلعند..
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه...
و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه اے با دو سه تا مشترےثابت و معتاد به آه...
کافه اے دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن...
و گرامافونے
که بخواند: گل گلدون،
بوے موهات،
اےکه بےتو خودمو...
و تو یکمرتبه
احساس کنی
کافه یک کشتے طوفانزده است
وسط خاطره هایےکه تورا مے بلعند..
- ۳۷۱
- ۱۹ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط