LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ³¹
۱۷ مارس ۱۵۲۳
عمارت دیگه شبیه خونه نبود ، هیچ صدای خندهای در آن شنیده نمیشد ، هیچ صدای زمزمه ای شنیده نمیشد ، فقط سکوت . تهیونگ ساعتها در سکوت زیر همان درخت گیلاس مینشست ، جایی که آخرین بار کنار جونگکوک عزیزش نشسته بود. غذا نمیخورد ، حرف نمیزد ، لبخند نمیزد ، گریه نمیکرد ، فقط به جای خالی کنار خودش خیره شده بود . انگار هنوز منتظر بود جونگکوک با لبخند به سمتش بیاید و کنارش بنشیند اما...کنارش فقط سکوت و سرما بود . هر شب، نامش را زیر لب زمزمه میکرد.
_ " جونگکوک ...ببخش که نتونستم نجاتت بدم... "
چشمهاش از بیخوابی سرخ شده بود و صورتش روزبهروز رنگ پریده تر میشد . پزشکان زیادی برای معاینهاش آمدند، اما هیچکدام نتوانستند حتی یک کلمه از او بشنوند. گاهی ناگهان شروع به خندیدن میکرد...خندهای بلند و تلخ که تمام خدمتکاران را از ترس میخکوب میکرد و چند ثانیه بعد...همانجا روی زمین مینشست و بیصدا اشک میریخت. پدرش دیگر آن پسر آرام و مطیع گذشته را نمیدید ، تنها چیزی که میدید یه کرده متحرک و دیوانه بود ؛ برای همین دستور داد درِ اتاقش را قفل کنند و اجازه ندن کسی وارد بشه . آره ، تهیونگ رو توی اتاقش حبس کرد و این...فقط ماجرا رو بدتر کرد
.....
پدر تهیونگ همراه یکی از پزشکان در اتاقی نشسته بودند
پزشک: متأسفم... اما فکر نمیکنم ایشون دیگه به حالت قبل برگردن
_ یعنی دیوونه شده؟ واقعا هیچ راهی نداره ؟
پزشک: نه...غم ، عقلش رو ازش گرفته . اوضاعش اصلا خوب نیست و هرروز فقط داره بدتر میشه ، اگه همینطوری پیش بره...از کنترل خارج....
هنوز نتوانسته بود حرفش رو تموم کنه که صدای حیث خدمتکارا توی عمارت پیچید . پدر تهیونگ با عصبانیت بلند شد و به سمت در رفت و در رو باز کرد و خواست با یه فریاد بلند همه خدمتکارا رو که مزاحم کارش شدم ساکت کنه که چشمش با کسی ته راهرو افتاد . در تاریکی شب چیزی از چهره اش دیده نمیشد ، قد بلند بود و شمشیر تیزی در داشت که به زیبایی نور ماه رو به خودش جذب میکرد . خودشه...تهیونگ . در سکوت آنحا ایستاده بود و جنازه خدمتکاری روی برویش افتاد بود که به شدت خونریزی داشت . بی اهمیت به جسد بی جان خدمتکار با قدم های آروم به سمت پدرش اومد
تهیونگ : " همتون باید بمیرید "
با نفرت زمزمه کرد
پدرش اخم کرد
_ اون شمشیر رو زمین بذار
تهیونگ هیچ جوابی نداد و فقط آرام قدم برداشت . نگاهش کاملاً خالی بود ، انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
پدرش دوباره با صدای بلند گفت
_ گفتم شمشیرو....
قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کنید تهیونگ به سمتش دوید و شمشیر رو توی قلبش فرو کرد . پدرش خون بالا آورد و روی زانوهاش افتاد
تهیونگ : تو تنها داراییمو ازم گرفتی ، حالا باید با جونت تاوانشو پس بدی
در گوشش زمزمه کرد و شمشیر رو در سینه اش چرخوند و ناگهان بیرون کشید .
خیلی طول نکشید که آت عمارت تبدیل به قبرستون شد ، هر کسی که اونجا بود حالا غرق در خون روی زمین افتاده بود . خدمتکار ، نگهبان ، دکتر ، پدرش و هرکس دیگه ای که اونجا بود . همه جا کاملا ساکت شده بود ، تهیونگ میان آن سکوت ایستاده بود. نگاهش دور تا دور عمارت چرخید ، همان عمارتی که...عشقش را از او گرفته بود . لبخند تلخی روی لبهایش نشست.
تهیونگ: پسر عزیزم رو ازم گرفتین...پس دیگه هیچ دلیلی برای زنده موندن ندارم . وقتی جونگکوکم اونجاست چرا باید اینجا بمونم ؟ چند قدم آرام برداشت ، بی اهمیت از کنار جنازه ها رد شد و به تالار بزرگ رسید. همان جایی که اولین بار جونگکوک رو دیده بود . شمشیر را مقابل خودش گرفت و چشمهایش را بست. تصویر لبخند کونگهیون دوباره در ذهنش زنده شد.
تهیونگ: قول داده بودم...هر طور شده دوباره پیدات کنم ، این بار...دیر نمیکنم و هرگز از دستت نمیدم
لبخند آرامی زد و نوک شمشیر را روی سینهاش گذاشت و آخرین اشکش روی گونهاش لغزید.
تهیونگ: صبر کن...دارم میام پیشت جونگکوک...
و همهچیز...در تاریکی فرو رفت .
....ادامه دارد
PART : ³¹
۱۷ مارس ۱۵۲۳
عمارت دیگه شبیه خونه نبود ، هیچ صدای خندهای در آن شنیده نمیشد ، هیچ صدای زمزمه ای شنیده نمیشد ، فقط سکوت . تهیونگ ساعتها در سکوت زیر همان درخت گیلاس مینشست ، جایی که آخرین بار کنار جونگکوک عزیزش نشسته بود. غذا نمیخورد ، حرف نمیزد ، لبخند نمیزد ، گریه نمیکرد ، فقط به جای خالی کنار خودش خیره شده بود . انگار هنوز منتظر بود جونگکوک با لبخند به سمتش بیاید و کنارش بنشیند اما...کنارش فقط سکوت و سرما بود . هر شب، نامش را زیر لب زمزمه میکرد.
_ " جونگکوک ...ببخش که نتونستم نجاتت بدم... "
چشمهاش از بیخوابی سرخ شده بود و صورتش روزبهروز رنگ پریده تر میشد . پزشکان زیادی برای معاینهاش آمدند، اما هیچکدام نتوانستند حتی یک کلمه از او بشنوند. گاهی ناگهان شروع به خندیدن میکرد...خندهای بلند و تلخ که تمام خدمتکاران را از ترس میخکوب میکرد و چند ثانیه بعد...همانجا روی زمین مینشست و بیصدا اشک میریخت. پدرش دیگر آن پسر آرام و مطیع گذشته را نمیدید ، تنها چیزی که میدید یه کرده متحرک و دیوانه بود ؛ برای همین دستور داد درِ اتاقش را قفل کنند و اجازه ندن کسی وارد بشه . آره ، تهیونگ رو توی اتاقش حبس کرد و این...فقط ماجرا رو بدتر کرد
.....
پدر تهیونگ همراه یکی از پزشکان در اتاقی نشسته بودند
پزشک: متأسفم... اما فکر نمیکنم ایشون دیگه به حالت قبل برگردن
_ یعنی دیوونه شده؟ واقعا هیچ راهی نداره ؟
پزشک: نه...غم ، عقلش رو ازش گرفته . اوضاعش اصلا خوب نیست و هرروز فقط داره بدتر میشه ، اگه همینطوری پیش بره...از کنترل خارج....
هنوز نتوانسته بود حرفش رو تموم کنه که صدای حیث خدمتکارا توی عمارت پیچید . پدر تهیونگ با عصبانیت بلند شد و به سمت در رفت و در رو باز کرد و خواست با یه فریاد بلند همه خدمتکارا رو که مزاحم کارش شدم ساکت کنه که چشمش با کسی ته راهرو افتاد . در تاریکی شب چیزی از چهره اش دیده نمیشد ، قد بلند بود و شمشیر تیزی در داشت که به زیبایی نور ماه رو به خودش جذب میکرد . خودشه...تهیونگ . در سکوت آنحا ایستاده بود و جنازه خدمتکاری روی برویش افتاد بود که به شدت خونریزی داشت . بی اهمیت به جسد بی جان خدمتکار با قدم های آروم به سمت پدرش اومد
تهیونگ : " همتون باید بمیرید "
با نفرت زمزمه کرد
پدرش اخم کرد
_ اون شمشیر رو زمین بذار
تهیونگ هیچ جوابی نداد و فقط آرام قدم برداشت . نگاهش کاملاً خالی بود ، انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
پدرش دوباره با صدای بلند گفت
_ گفتم شمشیرو....
قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کنید تهیونگ به سمتش دوید و شمشیر رو توی قلبش فرو کرد . پدرش خون بالا آورد و روی زانوهاش افتاد
تهیونگ : تو تنها داراییمو ازم گرفتی ، حالا باید با جونت تاوانشو پس بدی
در گوشش زمزمه کرد و شمشیر رو در سینه اش چرخوند و ناگهان بیرون کشید .
خیلی طول نکشید که آت عمارت تبدیل به قبرستون شد ، هر کسی که اونجا بود حالا غرق در خون روی زمین افتاده بود . خدمتکار ، نگهبان ، دکتر ، پدرش و هرکس دیگه ای که اونجا بود . همه جا کاملا ساکت شده بود ، تهیونگ میان آن سکوت ایستاده بود. نگاهش دور تا دور عمارت چرخید ، همان عمارتی که...عشقش را از او گرفته بود . لبخند تلخی روی لبهایش نشست.
تهیونگ: پسر عزیزم رو ازم گرفتین...پس دیگه هیچ دلیلی برای زنده موندن ندارم . وقتی جونگکوکم اونجاست چرا باید اینجا بمونم ؟ چند قدم آرام برداشت ، بی اهمیت از کنار جنازه ها رد شد و به تالار بزرگ رسید. همان جایی که اولین بار جونگکوک رو دیده بود . شمشیر را مقابل خودش گرفت و چشمهایش را بست. تصویر لبخند کونگهیون دوباره در ذهنش زنده شد.
تهیونگ: قول داده بودم...هر طور شده دوباره پیدات کنم ، این بار...دیر نمیکنم و هرگز از دستت نمیدم
لبخند آرامی زد و نوک شمشیر را روی سینهاش گذاشت و آخرین اشکش روی گونهاش لغزید.
تهیونگ: صبر کن...دارم میام پیشت جونگکوک...
و همهچیز...در تاریکی فرو رفت .
....ادامه دارد
- ۵۰۰
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط