گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر ،بازی می کرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت,حوض موسیقی بود.
طفل،پاورچین پاورچین،دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها...
#سهراب_سپهری
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر ،بازی می کرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت,حوض موسیقی بود.
طفل،پاورچین پاورچین،دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها...
#سهراب_سپهری
- ۵.۲k
- ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط