زخمهای دستم را می بست و می گقت:چرا با خود چنین کردی؟

زخمهای دستم را می بست و می گقت:چرا با خود چنین کردی؟
ولی زخم بزرگ دل را ندید تا بگوید:چرا باتو چنین کردم؟؟؟؟؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

گمان مبر که رفته ام!نه....هستم!همین نزدیکی...کنار قلبت می ما...

آن روز که همدیگر را یافتیم.. یافتنمان هنر نبود....! هنر این ...

اگر کسی را ترک می کنید لا اقل به وی علتش را توضیح دهید..چون ...

این روزها پر طرفدارترین بازی بین آدمها بازی با احساسات است!...

و برای شب‌های بلندِ این پاییزمثل دخترهای قدیمی با دامن‌های گ...

فکر کردی همیشه هستم. فکر کردی هر وقت برگردی، همان منم با هما...

خواهری تولدت مبارک و پر تکرار ۱۲۰ ساله بشی بهترینا برات آرزو...

ددی مافیاپارت ۹________________________🌜🌕🌛__________________...

باباجونم«می‌پرسم از این شب‌های بی‌سحر:این دل که تنگ است، به ...

آقای رئیس جمهور متاسفم!آقای رئیس جمهور! بخشهای مختلفی از مصا...

🎥آقای رئیس جمهور متاسفم!آقای رئیس جمهور! بخشهای مختلفی از مص...

★彡   Part 29 彡★ کتم رو مرتب کردم و لیوان رو بالا بردم."به سل...

آقای رئیس‌جمهور متاسفمآقای رئیس‌جمهور! بخش‌های مختلفی از مصا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط