لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب
نگاهم رد پایت را تیمم می کند امشب
زبانم گر چه بسته حرفها در سینه می جوشد
همه ذرات جان من تکلم می کند امشب
دلم دریای طوفانی ولی در خویش می نالد
تو را چون ساحلی سنگی تجسم می کند امشب
من و تو آنچنان دوریم از رویای یکدیگر
که بیچاره دلم گاهی مرا گم می کند امشب
دراز گیسوانت چون شبی از شانه می ریزد
دلم را پیچ و تابش پر تلاطم می کند امشب
بر اوج برفگیر شانه هایت خیره می مانم
تنت ما را اسیر خان چندم می کند امشب.....
دیدگاه ها (۱۱)

خواب میدیدم که درباران پرستیدم توراچشم من روشن،درآن رویا،تور...

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شک...

خداوندا تو میدانی........................منم ، دلتنگ دلتنگم....

شبها که میگیرد دلم ،یاد تو را تن میکنمتنها به یاد بودنت ،احس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط