๑ my silent love ๑
๑ my silent love ๑
✯part:⁶
ویو لارا
این مرد واقعا عجیبه به غذا اشاره کردم تا بخوره و خودمم به خوردن ادامه دادم
جونگکوک: امروز کارم زیادی طول نمی کشه باهم میریم خرید
سرم رو کج کردم و نگاهش کردم عجیبه معلوم نیست چه احساسی داره سرم رو به معنای تایید تکون دادم و به خوردن ادامه دادیم
بعد از اینکه مرد یخی رفت حوصله ام سر رفته بود اول کلی فیلم نگاه کردم و بعد توی آشپزخونه دنبال مواد لازم شیرینی گشتم و خوشبختانه همه چیز رو پیدا کردم تا موقع رفتن کوکی ها آماده شد بعد از خنک شدنشون توی ظرفی گذاشتم
یکی از نگهبان ها اومد داخل و تنظیمی کرد
نگهبان: خانم رئیس منتظر هستن
تنظیمی کردم و بعد از اینکه رفت سریع کیفم دفترم و خودکارم و کلوچه ها رو برداشتم
رفتم بیرون کرد یخی مثل همیشه به ماشین تکیه داده بود و به ساعتش نگاه میکرد
سمتش رفتم و تنظیم کردم نگاهم کرد و سوار ماشین شد
انتظار داشتم در رو برام باز کنه
نفسی بیرون دادم و رفتم توی ماشین نشستم به مرد یخی نگاه کردم که تمرکزش رو به رانندگی داده بود دفترم رو باز کردم و باز هم نوشتم
لارا: بنظر میاد خسته ای من با نگهبان ها میرفتم لازم نبود بیای
حقیقت بود اون چشماش داشتن فریاد میزدن که خوابشون میاد
به یاد داشت نگاه کرد و باز نگاهش رو به جاده داد
جونگکوک: اگر میزاشتم خودت بیای میدونستم که جیز خاصی نمیخریدی
چرااا اتفاقا قصد داشتم کارتش رو خالی کنم با اینکه به درصد درست میگفت ولی خب بازم باید استراحت میکرد در کیفم رو باز کردم و ظرف کلوچه رو باز کردم
وقتی در ظرف باز شد بوس کوکی ها پیچید نگاه کرد یخی سریع به ظرف افتاد نفسی بیرون داد و به جاده چشم دوخت خنده ام گرفته بود
یکی از کلوچه ها رو برداشتم و جلوی لب هایش نگه داشتم
به چشمام نگاه کرد و غر غر کرد
جونگکوک: نمیبینی دارم رانندگی میکنم؟
بر خلاف حرفش لحظه ای بعد دهنش رو باز کرد و کلوچه رو گاز زد
چهره اش از رضایت میدرخشید
جونگکوک: ما تو خونه کلوچه نداشتیم
لبخندی زدم و نوشتم
لارا: ولی آرد شکر تخم مرغ و شیر داشتیم
نگاهم کرد و تعجب کرده بود
توی کل راه کلی کوکی خورده بود و تازه یکم حالش بهتر بود
بعد از اینکه رسیدیم از ماشین پیاده شدم یه ساختمون بزرگ در از نور و مغازه و آدم
از جا های شلوغ خوشم نمیاد ولی این بار بنظر جالب بود
همین طور که به ساختمون نگاه میکردم کار مرد یخی تموم شد و اومد دستم رو گرفت و راه افتاد من سر جام وایسادم بعد از دو قدم برکت و به من نگاه کرد
جونگکوک: چی شده؟ بیا بریم
نگاهم رو از چشم هایش به دستش دادم
جای اینکه دستم رو ول کنه محکم تر گرفت
جونگکوک: میبینی که اینجا شلوغه
اومد نزدیکم و روبروم وایساد
جونگکوک: پس انتظار نداشته باش زنم رو در حالی که نمیتونه حرف بزنه یا صدایی تولید کنه بین جمعیت گمش کنم و دنبالت بگردم چون اگر گم بشی دنبالت نمیام
با اخم بهش نگاه کردم و بعد از چند ثانیه باز هم منو دنبال خودش کشوند
^_^
خدمت شما خانوم های خوشگل ❤️ ✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا #لارا #عاشقانه #سزگرمی #مافیایی
✯part:⁶
ویو لارا
این مرد واقعا عجیبه به غذا اشاره کردم تا بخوره و خودمم به خوردن ادامه دادم
جونگکوک: امروز کارم زیادی طول نمی کشه باهم میریم خرید
سرم رو کج کردم و نگاهش کردم عجیبه معلوم نیست چه احساسی داره سرم رو به معنای تایید تکون دادم و به خوردن ادامه دادیم
بعد از اینکه مرد یخی رفت حوصله ام سر رفته بود اول کلی فیلم نگاه کردم و بعد توی آشپزخونه دنبال مواد لازم شیرینی گشتم و خوشبختانه همه چیز رو پیدا کردم تا موقع رفتن کوکی ها آماده شد بعد از خنک شدنشون توی ظرفی گذاشتم
یکی از نگهبان ها اومد داخل و تنظیمی کرد
نگهبان: خانم رئیس منتظر هستن
تنظیمی کردم و بعد از اینکه رفت سریع کیفم دفترم و خودکارم و کلوچه ها رو برداشتم
رفتم بیرون کرد یخی مثل همیشه به ماشین تکیه داده بود و به ساعتش نگاه میکرد
سمتش رفتم و تنظیم کردم نگاهم کرد و سوار ماشین شد
انتظار داشتم در رو برام باز کنه
نفسی بیرون دادم و رفتم توی ماشین نشستم به مرد یخی نگاه کردم که تمرکزش رو به رانندگی داده بود دفترم رو باز کردم و باز هم نوشتم
لارا: بنظر میاد خسته ای من با نگهبان ها میرفتم لازم نبود بیای
حقیقت بود اون چشماش داشتن فریاد میزدن که خوابشون میاد
به یاد داشت نگاه کرد و باز نگاهش رو به جاده داد
جونگکوک: اگر میزاشتم خودت بیای میدونستم که جیز خاصی نمیخریدی
چرااا اتفاقا قصد داشتم کارتش رو خالی کنم با اینکه به درصد درست میگفت ولی خب بازم باید استراحت میکرد در کیفم رو باز کردم و ظرف کلوچه رو باز کردم
وقتی در ظرف باز شد بوس کوکی ها پیچید نگاه کرد یخی سریع به ظرف افتاد نفسی بیرون داد و به جاده چشم دوخت خنده ام گرفته بود
یکی از کلوچه ها رو برداشتم و جلوی لب هایش نگه داشتم
به چشمام نگاه کرد و غر غر کرد
جونگکوک: نمیبینی دارم رانندگی میکنم؟
بر خلاف حرفش لحظه ای بعد دهنش رو باز کرد و کلوچه رو گاز زد
چهره اش از رضایت میدرخشید
جونگکوک: ما تو خونه کلوچه نداشتیم
لبخندی زدم و نوشتم
لارا: ولی آرد شکر تخم مرغ و شیر داشتیم
نگاهم کرد و تعجب کرده بود
توی کل راه کلی کوکی خورده بود و تازه یکم حالش بهتر بود
بعد از اینکه رسیدیم از ماشین پیاده شدم یه ساختمون بزرگ در از نور و مغازه و آدم
از جا های شلوغ خوشم نمیاد ولی این بار بنظر جالب بود
همین طور که به ساختمون نگاه میکردم کار مرد یخی تموم شد و اومد دستم رو گرفت و راه افتاد من سر جام وایسادم بعد از دو قدم برکت و به من نگاه کرد
جونگکوک: چی شده؟ بیا بریم
نگاهم رو از چشم هایش به دستش دادم
جای اینکه دستم رو ول کنه محکم تر گرفت
جونگکوک: میبینی که اینجا شلوغه
اومد نزدیکم و روبروم وایساد
جونگکوک: پس انتظار نداشته باش زنم رو در حالی که نمیتونه حرف بزنه یا صدایی تولید کنه بین جمعیت گمش کنم و دنبالت بگردم چون اگر گم بشی دنبالت نمیام
با اخم بهش نگاه کردم و بعد از چند ثانیه باز هم منو دنبال خودش کشوند
^_^
خدمت شما خانوم های خوشگل ❤️ ✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا #لارا #عاشقانه #سزگرمی #مافیایی
- ۲۱۷
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط