پارت ۱۱۳ ☆

پارت ۱۱۳ ☆
جاذبه ی چشمات ♡از زبون پرهام .......
زنگو زدیم در باز شد رفتیم بالا کلید انداختم رفتیم داخل که یهو ......
دیدم پریا و لیندا کنار اتاق بیتا ایستادن و رها هم آماده گرم حرف زدن منتظر بیتا
رادین :داداش درست اومدیم اینا دارن کجا میرن ؟
من -داداش جواب سوالتو فهمیدی به منم بگو
دخترا اصلا متوجه اومدن ما نشدن رفتم پشتشون ایستادم و پیش گوش پریا :پخخخخخخخخخ
پریا و لیندا یه جیغ بنفش کشیدن و دو متر پریدن عقب که منو و رادین مرده بودیم از خنده که لیندا و پریا بهمون چشم غره رفتن رادین خندشو قورت داد ولی من نمیتونستم بهشون نخندم که آخر با ضربه ایی که پریا به شکمم زد خفه شدم
پریا :ای خاک تو سرتون آخه این چه طرزشه سکتمون دادی خیر سرمون فک کردیم داداشمون آدم شده عاقل شده ولی از قبل دیوونه تر شدیا
پریا داشت غر میزد و ماهمه داشتیم بهش میخندیدیم
من -مامان بزرگ اگه حرفتون تموم شد بگو کجا داری میرین ؟
پریا :عه مامان بزرگ دا م برات غرغرو
من -باشه حالا بگو کجا دارین میرین سر صبی
بیتا :سلام ....از کی تاحالا ساعت ۱۰ سر صب شده ؟
من -به سلام خانم ....از الان
بیتا :خب ما طبق برنامه ایی که دیشب چیدیم قراره اول بریم خرید بعد شهربازی بعدشم هرجا دخترا بگن
رادین :اووووو چه خبرتونه
رها :خبری نیس
من -خب بیاید ما برسونیمتون
پریا :نه دیگه خودمون میریم
من -خب باشه هر طور راحتین حواستون به خودتون باشه
لیندا:باشه شما نمیخواد نگران باشی
رها :امممم کاری داشتین
من -من اره ولی یادم رفت بعدا میگم
رادین :راست میگه دیگه ما بریم که الان شاهین و مدیر سازمان کارم دارن
من -واییی یادم رفت بود بدو بریم
از بچه ها خدافظی کردیم و رفتیم طرف سازمان که بعد سازمان با شاهین بریم سر تمرین
رسیدیم
پیاده شدیم و خودمونو رسوندیم به دفتر مدیر سازمان درو زدیم و رفتیم تو که .........
از زبون بیتا ....................
طبق برنامه دیشبمون که با دخترا چیدیم قرار بود امروز بریم خوشگذرونی و گردش
ساعت ۸ بود با صدا گوشیم بیدار شدم و یه آبی به صورتم زدم صبونه رو چیدم و رفتم رها رو بیدار کنم
من -رها ...رها ...پاشو بسته خواب پاشو الان میان بدوووو صبونه بخور تا آماده شی
رها :اییی آبجی ولم کن خوابم میاد
با جیغ گفتم :پا میشی یا بپاشونمت
که رو تخت سیخ نشست و گفت :قربونت برم گوش من بدرک گلو خودت درد نگرفت
من -پاشو شیرین زبونی نکن پریا زنگ زد گفت دارین میان
رها :باشه برو من الان میام
میدونستم میخوابه واسه همین رفتم
و با پارچ آب برگشتم
رها:گفتم میام دیگه زیر پتو بود که پتو رو کشیدم روش آب ریختم که سروصداش بلند شد و صدای آیفون اومد
درو باز کردم دخترا اومدن داخل که ............
چطوره ؟همه کامنت 😉
دیدگاه ها (۸)

پارت ۱۱۴ ☆جاذبه ی چشمات ♡....از زبون بیتا ....درو باز کردم و...

پارت ۱۱۵ ☆جاذبه ی چشمات ......از زبون پرهام ....با دخترا خدا...

پارت ۱۱۲☆جاذبه ی چشمات ...........از زبون پرهام ....من -شاهی...

پارت ۱۱۱☆از زبون پرهام ......رفتیم داخل خونه که یهو دیدم همه...

part39رفتم تو اتاق میخواستم موهامو شونه کنم که ویلیام اومد. ...

#My_company_model پارت20ویو بینا با نور خورشید بیدار شدم و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط