رمان عشق ناتمام😊
رمان عشق ناتمام😊
پارت چهارم😙
مایل به حمایت و نظر؟
- پرسیدم، چون به نظر میاد خیلی بامن راحتی. شنیدم میگن دخترا، هروقت باهاتون راحت بودن ممکنه تو رو دوست داشته باشن.
- ام..چون که حالا باهم دوستیم، گفتم شاید میتونم باهات راحت باشم.. نه؟
- اوهوم، درست فکر کردی. ولی هروقت باهات حرف میزنم.. گونه هات سرخ میشه.
- چی؟ گو..گونه هام؟ ام.. حتما بخاطر اینه که.. اومم.. ببین من وقتی در مکان های شلوغ قرار میگیرم، زود عرق می کنم و سرخ میشم.. متوجهی؟
پوزخند زد.
- بامزه ای.
- بامزهام؟
- وقتی سرخ میشی بامزه میشی.
- اه.. خب چیزه..
- نمیخواد چیزی بگی. فقط بیا وقت بگذرونیم.
- راستش.. فردا وقت داری؟
- ب..برای چی؟
- میخوام باهم بریم کافه و حرف بزنیم. فردا جمعس.
- کافه؟ خب.. باشه.. وقت دارم.. کی؟
- ساعت، اوم، ۹ و نیم اونجا باش، اوکی؟ شمارتم بده که باهم در ارتباط باشیم.
- ام.. باشه..
یک برگه بهش دادم که روش شمارم نوشته شده بود، دستم میلرزید، هم خجالت زده، و هم خیلی خوشحال بودم.
- فردا میبینمت. زنگ خورد، خدافظ.
انقدر بین خودم گیر کرده بودم که صدای زنگو نشنیده بودم، اون رفت. لبخندی زدم و میخواستم سریع امروز فردا شه، تا بتونم اونو ببینم. اولین قرارم بود، داشتم از خوشحالی میترکیدم، ذوق کردم و سریع رفتم خونه. لباسامو در آوردم و دراز کشیدم.
چشمامو به آرومی بستم، به این فکر میکردم که فردا چقدر خوش میگذره!
فردا تعطیلی بود، مدرسه ها بسته بود و روز استراحت بچه ها بود. ولی من قراره کلی خوش بگذرونم! البته نه خیلی.
فردا صبح، بیدار شدم، ساعت تقریبا ۸ بود، تهیانگ بهم گفت که ۹ و نیم اونجا باشم، توی کافه. پس بلند شدم. یک روز عالی بود. رفتم دوش گرفتم، بعدش یکمی غذا خوردم تا توراه گرسنه نمونم. بعدشم خونه رو مرتب کردم، لباسامو اتو کردم و پوشیدمشون. یک کت و شلوار شیک و مجلسی. موهای شونه کشیده و مرتب. یک میکاپ و روتین درست و حسابی هم کردم. همه چیز تقریبا آماده بود. و منمآماده شده بودم.
ساعت ۹ و ربع بود، تازه متوجه ساعت شده بودم. سریع کفشامو پوشیدم و رفتم تو خیابون.
با خودم گفتم: دیره، دیره، اصلا حواسم به ساعت نبود. باید سریع یک تاکسی گیر بیارم. زمان داره زود میگذره!
تاکسی! تاکسی! من اینجام!
یک ماشین تاکسی بعد از چند ثانیه رسید، منم سوارش شدم. آدرس رو گفتم و ماشین راه افتاد.
- ببخشید جناب راننده، میشه یک کوچولو سریع تر رانندگی کنین؟ من یک خورده عجله دارم. بیزحمت سریعتر برونین.
پارت چهارم😙
مایل به حمایت و نظر؟
- پرسیدم، چون به نظر میاد خیلی بامن راحتی. شنیدم میگن دخترا، هروقت باهاتون راحت بودن ممکنه تو رو دوست داشته باشن.
- ام..چون که حالا باهم دوستیم، گفتم شاید میتونم باهات راحت باشم.. نه؟
- اوهوم، درست فکر کردی. ولی هروقت باهات حرف میزنم.. گونه هات سرخ میشه.
- چی؟ گو..گونه هام؟ ام.. حتما بخاطر اینه که.. اومم.. ببین من وقتی در مکان های شلوغ قرار میگیرم، زود عرق می کنم و سرخ میشم.. متوجهی؟
پوزخند زد.
- بامزه ای.
- بامزهام؟
- وقتی سرخ میشی بامزه میشی.
- اه.. خب چیزه..
- نمیخواد چیزی بگی. فقط بیا وقت بگذرونیم.
- راستش.. فردا وقت داری؟
- ب..برای چی؟
- میخوام باهم بریم کافه و حرف بزنیم. فردا جمعس.
- کافه؟ خب.. باشه.. وقت دارم.. کی؟
- ساعت، اوم، ۹ و نیم اونجا باش، اوکی؟ شمارتم بده که باهم در ارتباط باشیم.
- ام.. باشه..
یک برگه بهش دادم که روش شمارم نوشته شده بود، دستم میلرزید، هم خجالت زده، و هم خیلی خوشحال بودم.
- فردا میبینمت. زنگ خورد، خدافظ.
انقدر بین خودم گیر کرده بودم که صدای زنگو نشنیده بودم، اون رفت. لبخندی زدم و میخواستم سریع امروز فردا شه، تا بتونم اونو ببینم. اولین قرارم بود، داشتم از خوشحالی میترکیدم، ذوق کردم و سریع رفتم خونه. لباسامو در آوردم و دراز کشیدم.
چشمامو به آرومی بستم، به این فکر میکردم که فردا چقدر خوش میگذره!
فردا تعطیلی بود، مدرسه ها بسته بود و روز استراحت بچه ها بود. ولی من قراره کلی خوش بگذرونم! البته نه خیلی.
فردا صبح، بیدار شدم، ساعت تقریبا ۸ بود، تهیانگ بهم گفت که ۹ و نیم اونجا باشم، توی کافه. پس بلند شدم. یک روز عالی بود. رفتم دوش گرفتم، بعدش یکمی غذا خوردم تا توراه گرسنه نمونم. بعدشم خونه رو مرتب کردم، لباسامو اتو کردم و پوشیدمشون. یک کت و شلوار شیک و مجلسی. موهای شونه کشیده و مرتب. یک میکاپ و روتین درست و حسابی هم کردم. همه چیز تقریبا آماده بود. و منمآماده شده بودم.
ساعت ۹ و ربع بود، تازه متوجه ساعت شده بودم. سریع کفشامو پوشیدم و رفتم تو خیابون.
با خودم گفتم: دیره، دیره، اصلا حواسم به ساعت نبود. باید سریع یک تاکسی گیر بیارم. زمان داره زود میگذره!
تاکسی! تاکسی! من اینجام!
یک ماشین تاکسی بعد از چند ثانیه رسید، منم سوارش شدم. آدرس رو گفتم و ماشین راه افتاد.
- ببخشید جناب راننده، میشه یک کوچولو سریع تر رانندگی کنین؟ من یک خورده عجله دارم. بیزحمت سریعتر برونین.
- ۷۸۱
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط