Lightinthedark

#Light_in_the_dark
Part #4

مرد با پوزخند گفت
+چی؟ داری گریه میکنی؟ بیخیال ، مرد با قدم های بلند سمت فلیکس اومد


فلیکس با لرزیدن چند قدم عقب رفت که به در برخورد کرد همونجا وایساد


مرد مو قرمز به سمتش اومد فاصله بینشون با هر قدمه مرد کمتر و کمتر میشد

و احساس ترس و استرس فلیکس هر لحظه بیشتر ...


عجیب بود فلیکس، کسی که تو ده سالگی دست به خود//شی زده بود حالا که مرگ دقیقا لبه گوشش بود ترسیده بود !

مرد اونقدری به فلیکس نزدیک شد که اگه یکم دیگه تکون میخور بدن هاشون همو لمس میکرد

+هعیی تخم مرغی واقعا داری گریه میکنی؟(و نیشخندی که بیشتر شبیه خنده بود زد )

فلیکس عصبانی شده بود اما اون تفنگ داشت چیکار میتونست کنه؟ اصلا چی میتونست بهش بگه؟


مرد دستشو بلند کرد و با همون کلت مشکی که دستش بود روی گونه فلیکس کشید و اشکشو پاک کرد


+اوپس پس واقعا یه آدم عادی؟


فلیکس دستاشو مشت کرده بود مطمعنن اگه اون مرد یه تفنگ همراهش نبود تا الان زده بودش

مرد متوجه عصبانیت فلیکس شده بود

+ای وای شرمنده گفتم ادمه عادی؟! منظورم بچه فین فینی بود
و دوباره خندیداز پشت در اتاق صدای قدمای یه نفر میومد فلیکسی که به در چسبیده بود به سادگی میتونست صدای قدم هاشو بشنوه که ....




یهو مردی از سمت چپ دره اتاق وارده اتاق شد و دست راستشو سمت قلبش گرفت پاشو شبیه سربازی که داره خبردار میگه کوبید به زمین


فلیکس تعجب کرده بود ، مرد کت و شلوار رسمی و مشکی داشت میتونست از توی جیبش که قلمبه شده حدس بزنه که تفنگ همراهش داره

[علامته اون مرد کت و شلواری ::]

::ارباب کاری داشتید

سرش به سمت پایین بود اما میتونست بفهمه که منظورش با همون مو قرمزه است


+یه بار واسه امشب آماده کن حالا که محلوله جدید رسیده به یه استراحت خوب نیاز داریم آهان به لینو هم زنگ بزن که بباد

::اطاعت


و دوباره پاشو همینطوری رو زمین کوبید

مرد قرمز و اون مرد کت و شلواری هر دو داشتن از اتاق بیرون میرفتن


دقیقا بین رفتن وقتی همون مرده مو قرمز به فلیکس رسید لحظه ای وایساد

سمت فلیکس خم شده و انگشت شستش رو روی لب فلیکس کشید و بعدش از اتاق خارج شدفلیکس که نفسشو تا اون موقع از ترس حبس کرده بود بیرون داد بالاخره تونست یه نفسه راحت بکشه

دستشو سمت لبش برد

_اون روانی دستش خیلی خشکه کی/م توش

بعده چند دقیقه که نفسش جااومد اونم از اتاق بیرون رفت گوشیش هنوز همونجا روی زمین بود برشداشت و صفحشو باز کرد

+23 تماس بی پاسخ از فینتا

دوباره گرفت و بهش زنگ زد

×الوو فلیکسس چیشده چرا جواب نمی دادی از ساختمون اومدی بیرون؟

_اومدم پیشت تعریف میکنم پشت تلفن نمی شه

×خیلی خوب

و تماسو قطع کرد و سعی کرد سریع از اون ساختمون بره بیرون و اینکارم کرد


هنوز دستش روی قلبش بود که مثل چی داشت میزد

#huynlix
دیدگاه ها (۰)

#Light_in_the_dark Part#5هنوز دستش روی قلبش بود که مثل چی دا...

#Light_in_the_dark Part#3×زودتر از اونجا بیا بیرون الان_صبر ...

#light_in_the_darkتصمیم گرفت بره سره کار خانواده فینتا(بغل د...

Part 4 — No escapeفلیکس سرشو بلند کرد، یه لحظه به مرد زل زد،...

Part 3 — No escapeفلیکس از ساختمون بیرون زد‌‌. اون مرتیکه حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط