A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.1
(روایت از زبان نویسنده)
بارون هنوز میبارید.
ا.ت هنوز پشت در ایستاده بود. دستش رو از چارچوب برنداشته بود. انگار اگه ولش کنه، ممکنه تعادلش به هم بخوره.
جونگکوک همونجا موند. خیس. آروم. انگار بارون براش هیچی نبود.
هیچکدوم حرفی نزدن.
فقط چند ثانیه طول کشید، ولی برای ا.ت انگار بیشتر از اون بود. قلبش تند میزد. نه از ترسِ زیاد، بیشتر از اینکه نمیدونست باید چی کار کنه. باید حرف بزنه؟ باید در رو ببنده؟ باید عقب بره؟
جونگکوک یهو سرش رو کمی کج کرد. نگاهش از صورت ا.ت اومد پایین، افتاد روی دستش که هنوز به چارچوب چسبیده بود، بعد دوباره برگشت بالا.
بعد آروم گفت:
- آمادهای؟
ا.ت پلک زد.
+ برای چی؟
جونگکوک جواب نداد. فقط یه قدم عقب رفت و راه رو باز کرد. انگار منتظره که اون بیاد بیرون.
ا.ت هنوز تکون نخورد.
پدرش از ته راهرو ظاهر شد. هیچی نگفت. فقط ایستاد و نگاه کرد. نگاهش سنگین بود، ولی حرفی از دهنش درنیومد.
ا.ت نفس عمیقی کشید. بعد دستش رو از در کشید و اومد بیرون.
بارون مستقیم زد به صورتش. سرد بود.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، رفت سمت ماشین. در سمت شاگرد رو باز کرد و ایستاد.
ا.ت چند ثانیه همونجا موند زیر بارون. موهاش داشت خیس میشد. لباسش هم.
بعد بالاخره حرکت کرد و نشست تو ماشین.
در بسته شد.
جونگکوک اومد دور ماشین و نشست پشت فرمون. موتور رو روشن کرد. صدای کم و سنگین موتور تو شب پیچید.
هیچکدوم حرفی نزدن.
ماشین راه افتاد.
ا.ت سرش رو چرخوند سمت پنجره. بارون روی شیشه خط میانداخت و سریع پاک میشد. خیابونها خلوت بودن. چراغها تار به نظر میرسیدن.
دستاش رو گذاشت رو پاش. انگشتاش کمی میلرزید، ولی سعی کرد ثابت نگهشون داره.
جونگکوک یهبار از گوشهی چشم نگاهش کرد. کوتاه. بعد دوباره چشمش رو دوخت به جاده.
سکوت ادامه داشت.
فقط صدای برفپاککن و بارون بود..............
ادامه دارد...............
سایهای به نام تو
P.1
(روایت از زبان نویسنده)
بارون هنوز میبارید.
ا.ت هنوز پشت در ایستاده بود. دستش رو از چارچوب برنداشته بود. انگار اگه ولش کنه، ممکنه تعادلش به هم بخوره.
جونگکوک همونجا موند. خیس. آروم. انگار بارون براش هیچی نبود.
هیچکدوم حرفی نزدن.
فقط چند ثانیه طول کشید، ولی برای ا.ت انگار بیشتر از اون بود. قلبش تند میزد. نه از ترسِ زیاد، بیشتر از اینکه نمیدونست باید چی کار کنه. باید حرف بزنه؟ باید در رو ببنده؟ باید عقب بره؟
جونگکوک یهو سرش رو کمی کج کرد. نگاهش از صورت ا.ت اومد پایین، افتاد روی دستش که هنوز به چارچوب چسبیده بود، بعد دوباره برگشت بالا.
بعد آروم گفت:
- آمادهای؟
ا.ت پلک زد.
+ برای چی؟
جونگکوک جواب نداد. فقط یه قدم عقب رفت و راه رو باز کرد. انگار منتظره که اون بیاد بیرون.
ا.ت هنوز تکون نخورد.
پدرش از ته راهرو ظاهر شد. هیچی نگفت. فقط ایستاد و نگاه کرد. نگاهش سنگین بود، ولی حرفی از دهنش درنیومد.
ا.ت نفس عمیقی کشید. بعد دستش رو از در کشید و اومد بیرون.
بارون مستقیم زد به صورتش. سرد بود.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، رفت سمت ماشین. در سمت شاگرد رو باز کرد و ایستاد.
ا.ت چند ثانیه همونجا موند زیر بارون. موهاش داشت خیس میشد. لباسش هم.
بعد بالاخره حرکت کرد و نشست تو ماشین.
در بسته شد.
جونگکوک اومد دور ماشین و نشست پشت فرمون. موتور رو روشن کرد. صدای کم و سنگین موتور تو شب پیچید.
هیچکدوم حرفی نزدن.
ماشین راه افتاد.
ا.ت سرش رو چرخوند سمت پنجره. بارون روی شیشه خط میانداخت و سریع پاک میشد. خیابونها خلوت بودن. چراغها تار به نظر میرسیدن.
دستاش رو گذاشت رو پاش. انگشتاش کمی میلرزید، ولی سعی کرد ثابت نگهشون داره.
جونگکوک یهبار از گوشهی چشم نگاهش کرد. کوتاه. بعد دوباره چشمش رو دوخت به جاده.
سکوت ادامه داشت.
فقط صدای برفپاککن و بارون بود..............
ادامه دارد...............
- ۹۳۰
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط