نام اناستازیا در دنیای مهبود
نام: اناستازیا در دنیای مهبود
پارت های اپلود شده:۱
***
آناستاسیا، مدل روسی با چشمان آبی درخشان و موهایی به رنگ بلوند که تا کمرش میرسید، در اوج شهرت قرار داشت. زیبایی خیرهکنندهاش همهجا شهرت داشت، اما این زیبایی با غروری سوزان و آتشین آمیخته بود. آناستاسیا دیگر به پیشنهادهای کاری معمولی توجهی نداشت؛ آنها را «ساده و پیشپاافتاده» میپنداشت و تنها به دنبال پروژههایی بود که عظمت و شهرتش را بیش از پیش میافزودند.
یک شب، در میان توالی رویدادهای درخشان و پرنور، او با یک سرمایهدار مرموز و ثروتمند آشنا شد. مردی که با لبخندی مرموز و وعدههای فریبنده، به آناستاسیا جهانی از ثروت و شکوه بیشازپیش را وعده داد. آناستاسیا، که از این وعدهها مسحور شده بود، بدون هیچ تردیدی پذیرفت.
شامِ موعود فرا رسید. اما به جای لباسهای درخشان و پرزرقوبرقی که در نمایشهای خصوصی پیشین میپوشید، آناستاسیا تصمیمی دیگر گرفت. او میخواست غرور فرهنگی روسی خود را به نمایش بگذارد. او لباسی از پشم مرغوب روسی پوشید که با گلدوزیهای خیرهکننده و طرحهای سنتی آراسته شده بود؛ گلدوزیهایی که ساعتها زمان برای ساختشان صرف شده بود. هر دوخت در گلدوزی، روایتی از خاستگاه و هنر روسی بود و آناستاسیا با غرور، خود را تجسمی از زیبایی و فرهنگ کشورش میدید.
نمایش مد در عمارتی باشکوه برگزار میشد. نور لوسترهای عظیم بازتابهای درخشانی بر لباس آناستاسیا میانداخت. او با قامتی مغرور وارد شد؛ چشمانش از خودپسندی میدرخشید و لبخندی از رضایت بر لبانش نشسته بود. اما پس از پایان نمایش، در میان تشویقهای اندک و کمیاب، وقتی آناستاسیا به دنبال سرمایهدار بود تا درباره برنامههای آیندهشان با او صحبت کند، او دیگر آنجا نبود. نه سرمایهدار بود و نه لباس پشمی دستدوز ارزشمند او. تنها سکوت سنگین و احساس تلخ پوچی باقی مانده بود. آناستاسیا، همانطور که پیش از این بود، در میان شکوه عمارت، ورشکسته و خجالتزده باقی ماند، در حالی که غرورش، تنها داراییاش، دیگر نمیتوانست بدن رنجکشیدهاش را بپوشاند یا پنهان کند.
پارت های اپلود شده:۱
***
آناستاسیا، مدل روسی با چشمان آبی درخشان و موهایی به رنگ بلوند که تا کمرش میرسید، در اوج شهرت قرار داشت. زیبایی خیرهکنندهاش همهجا شهرت داشت، اما این زیبایی با غروری سوزان و آتشین آمیخته بود. آناستاسیا دیگر به پیشنهادهای کاری معمولی توجهی نداشت؛ آنها را «ساده و پیشپاافتاده» میپنداشت و تنها به دنبال پروژههایی بود که عظمت و شهرتش را بیش از پیش میافزودند.
یک شب، در میان توالی رویدادهای درخشان و پرنور، او با یک سرمایهدار مرموز و ثروتمند آشنا شد. مردی که با لبخندی مرموز و وعدههای فریبنده، به آناستاسیا جهانی از ثروت و شکوه بیشازپیش را وعده داد. آناستاسیا، که از این وعدهها مسحور شده بود، بدون هیچ تردیدی پذیرفت.
شامِ موعود فرا رسید. اما به جای لباسهای درخشان و پرزرقوبرقی که در نمایشهای خصوصی پیشین میپوشید، آناستاسیا تصمیمی دیگر گرفت. او میخواست غرور فرهنگی روسی خود را به نمایش بگذارد. او لباسی از پشم مرغوب روسی پوشید که با گلدوزیهای خیرهکننده و طرحهای سنتی آراسته شده بود؛ گلدوزیهایی که ساعتها زمان برای ساختشان صرف شده بود. هر دوخت در گلدوزی، روایتی از خاستگاه و هنر روسی بود و آناستاسیا با غرور، خود را تجسمی از زیبایی و فرهنگ کشورش میدید.
نمایش مد در عمارتی باشکوه برگزار میشد. نور لوسترهای عظیم بازتابهای درخشانی بر لباس آناستاسیا میانداخت. او با قامتی مغرور وارد شد؛ چشمانش از خودپسندی میدرخشید و لبخندی از رضایت بر لبانش نشسته بود. اما پس از پایان نمایش، در میان تشویقهای اندک و کمیاب، وقتی آناستاسیا به دنبال سرمایهدار بود تا درباره برنامههای آیندهشان با او صحبت کند، او دیگر آنجا نبود. نه سرمایهدار بود و نه لباس پشمی دستدوز ارزشمند او. تنها سکوت سنگین و احساس تلخ پوچی باقی مانده بود. آناستاسیا، همانطور که پیش از این بود، در میان شکوه عمارت، ورشکسته و خجالتزده باقی ماند، در حالی که غرورش، تنها داراییاش، دیگر نمیتوانست بدن رنجکشیدهاش را بپوشاند یا پنهان کند.
- ۶۸
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط