ــــــــــ.Revenge.ــــــــــ

ــــــــــ.Revenge.ــــــــــ


انـتـقـام
Part: ⑧

بهش. نگاه کردم و گفتم:
+باشه باشه عصبی نشو.. و
شروع به خوردن کردم....
بعد از صبحانه، مون به طرف در عمارت رفتیم... که بادیگارد. را جلوی در دیدم.. به سمتش رفتم و گفتم:
+مارو ببر.. به مزار قبر بابام.. بهم نگاهی انداخت و گفت:
چشم خانم و سر.. خم کرد..
من و دایون. به طرف ماشین رفتیم و سوار شدیم...
ماشین. راه افتاد و من به پنجره ی ماشین خیره شده بودم..
خیابان های سئول که پر از قطره های باران بود...
به مردم که داشتن با بچه هایشان بازی میکردند..
یا به مردم هایی، که پیاده روی میکردن..
فکرم درگیر بود.. که. باصدای دایون. به
خودم امدم..
ـــ بورام کجایی سه ساعته دارم؛ صدات میکنم..
+ببخشید.. بله بگو..
ـــ نه اشکال نداره.. فقط خواستم بگم رسیدیم..
+اها باشه..
از ماشین پیاده شدم و.. چتر سیاه رنگم را برداشتم..
قطره های باران.. روی چتر.. می افتادند..
من و دایون به سمت.. مزار پدرم رفتیم..
داشتند.. روی پدرم خاک میریختند..
ادم های زیادی امده بودند.. چون دیگه باند پارک معروف بود..
من نصفشون را نمیشناختم....
بعد از اینکه، خاک.. ریختشون. همه یکی یکی.. پیش؛ من امدند.. و
تسلیت میگفتند..
من رفتم کنار.. قبر پدرم، و اروم.. نشستم
و گل نرگس سفید رو گذاشتم..سر قبر..
پدرم... اسم پدرم روی سنگ..
سیاهش حک شده بود..
یک قطره؛ اشک از چشمام ریخت رو قبر پدرم..
با صدایی که.. دارای بغض و غم.. توش. موج. میزد..گفتم:
+ بابا مگه نگفتی منو. ول نمیکنی چیشد..


{فلش. بک به چهار، سالگی بورام.}

بابای.. دخترک از کارش.. امد و گفت:
ــ بورا دختر. خوشگلم.. ببین چی برات خریدم..
دخترک با پاهای کوچکش.. به سمت.. پدرش دوید.. و تو بغل پدرش پرید.. با صدای بچگونه اش گفت:
+بابایی چی برام خریدی..
پدرش عروسک.. خرسی.. صورتی بهش.. داد و.............
دیدگاه ها (۱)

خوشگلمون حمایت بشه ✨❤@joen_jiksa

بانو خوشگلمون فالو بشه 💗@sugaaaaaaa

ــــــــــــ.Revenge.ـــــــــانـتـقـامPart: ⑥ ...

. Revenge.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط