باران می بارد بی درنگ
باران می بارد بی درنگ
و من تنها مانده ام در شلوغی خاطرات
و مبصر کلاس مدام خط میزند
باز هم اسم مرا از میان خوبها
در حالیکه من دست به سینه نشسته ام
و حرفهایم سکوت هستند
باران می بارد
و من بدون هیچ چتری تنها ایستاده ام
دریک خیابان غم زده، و عابرانی که در فرارند
در پی فردایی که مبهم است
و من هنوز هم در دیروز سرگردانم
و مدام می پرسم که من چه کسی هستم
و باز هم بی پاسخ ، و باز هم سرگردان
و باران !
شاید باید در کودکی
روی الاکلنگ تنها می ماندم
نه در آینده و در دنیا.....
و من تنها مانده ام در شلوغی خاطرات
و مبصر کلاس مدام خط میزند
باز هم اسم مرا از میان خوبها
در حالیکه من دست به سینه نشسته ام
و حرفهایم سکوت هستند
باران می بارد
و من بدون هیچ چتری تنها ایستاده ام
دریک خیابان غم زده، و عابرانی که در فرارند
در پی فردایی که مبهم است
و من هنوز هم در دیروز سرگردانم
و مدام می پرسم که من چه کسی هستم
و باز هم بی پاسخ ، و باز هم سرگردان
و باران !
شاید باید در کودکی
روی الاکلنگ تنها می ماندم
نه در آینده و در دنیا.....
- ۷۲۷
- ۲۴ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط