وقتی بچدار نمیشدی پارت

وقتی بچدار نمیشدی پارت 7

3روز بعد...

تو سرکار مشغول کار کردن بودم که یدفعه گوشیم زنگ خورد.
جواب دادم:بفرمایید
طرف مغابل:سلام از بیمارستان چمناد تماس میگیریم.
من هول شدم و با هموندحالت هول گفتم:ب....ب...بله....بفر..مایید.
پرستار:امروز لطفا از ساعت 5تا6 تشریف بیارید دکتر باهاتون کار دارن.
منم گفت:چشم
خدافظی کردمبه ساعت نگاه انداختم ساعت 3بود خب مونده لود تثمیم گرفتم کار هامو کنم.
2ساعت 15بعد....
دیگه وسایلمو جمع کردم‌که برم از ریئس خداحافظی کردم(آخه وفت ریئس بود)
رفتم
15دقیقه بعد....
دکتر صدام زد فورا رفتم تو اتاق.
یونا:سلام
دکتر:سلام.بفرما بشین
نشستم دکتر نگاهی به پروندن کرد و گفت:خانم لی . راستش من باید ی جیزی رودبهتون بگم خیلی رگ.
یونا:بفرمایید(با استرس)
دکتر:شما نمی‌تونید بچداردشید.
یونا که از تعجب شاخ درآورده بود گفت:یعنی چی؟
دکتر اومد پیشم یسری حرف زد و مم اقعا حالم بد بود دکتر اومد بغل من وایساد و گفت:میتونی از پرورشگاه بباری هیچ اشکالی نداره مهم اینه که خودت چی دوست داری.
من که از زندگی نا امیدسده بودم خداحافظی کردم و رفتم سوار ماشین و تا خونه اشک ریختم.

بچه ها لطفا عکس هارو چک‌کنید😘
دیدگاه ها (۰)

وقتی بچدار نمیشدی پارت 8:وقایع به خونه رسیدم حای لباس هام رو...

وقتی بچدار نمیشدی پارت9وقتی جونگ کوک دید جواب نمیده بیخیال ش...

وقتی بچدار نمیشدی پارت:5از خواب بیدار شدم گوشیمو نگاه کردم ا...

وقتی بچدار نمیشدی پارت 6:در اتاق ریئس رو زدم .ریئس"گ:ییا تو...

وقتی بچدار نمیشدی پارت:5از خواب بیدار شدم گوشیمو نگاه کردم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط