غریبه:

غریبه:






♥من انبوهی ♥





از این بعدازظهرهای جمعه را
بیاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم،
نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از کودکی به ما
که زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند!
دیدگاه ها (۲)

غریبه:شبیـــــه بِه کدامیــــــــــن "سیـــــــگار" دُنیا بو...

غریبه:مـــــــے گـویــنــــــد : یــــــک دل نــهصــــد ...

♥ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺭﻓﺖ،♥ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ..ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﺪﻣﻬﺎﯾ...

ﺩﻟــــــــــﻢ ﺑﺮﺍﯼ ...ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ !!!ﺭﻭﺯﺍﯾـ...

در ۱۴ ساعت اخیر چه گذشت؟ :)صبح/ تایمز‌ اسرائیل: «عراقچی با پ...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

نـمـى دانـم بعد تو چـه بــر سـرم آمده !...كه بــعـد از رفـتـ...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

نمی‌شود از ڪنارِ گذشته رد شدفقط چون سال‌ها از آن گذشته استبع...

سیاسی اجتماعی

خسف | ویژهنامه: دویست شب

ملتی که سنگر را خالی نکردبسم الله الرحمن الرحیمدویست شب گذشت...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش اول_ حضورش برایم هیچ اهمیت...

پارت ۱۰: روزهایِ خاکستریسه روز گذشت. سه روزِ پر از درد، گرسن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط