سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۳
دو روز از آن دیدار کوتاه گذشته بود.
اما تصویر میره از ذهن جونگ کوک بیرون نمیرفت.
جلسههای کاری یکی پس از دیگری برگزار میشد.
بااینحال، تمرکزش مثل گذشته نبود.
حتی جیمین هم این تغییر را احساس کرده بود.
در سالن بزرگ عمارت، اعضای اصلی مافیا دور میز نشسته بودند.
پرونده معامله جدید روی میز قرار داشت.
همه منتظر تصمیم رئیس بودند.
جونگ کوک نگاهی به مدارک انداخت.
سپس با یک جمله، جلسه را تمام کرد.
«معامله لغو میشود.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
تهیونگ ابرویش را بالا انداخت.
جیمین هم سکوت کرده بود.
هیچکس دلیل این تصمیم را نمیدانست.
بعد از خروج افراد، تهیونگ در را بست.
دستبهسینه روبهروی جونگ کوک ایستاد.
«این اولین باره که به خاطر یه نفر، معامله رو به هم میزنی.»
جونگ کوک فقط به پنجره خیره ماند.
انگار حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
همان موقع تلفن جیمین زنگ خورد.
چند ثانیه به حرفهای طرف مقابل گوش داد.
چهرهاش جدی شد.
تماس را قطع کرد.
نگاهش را به جونگ کوک دوخت.
«رئیس... یه خبر بد داریم.»
جونگ کوک آرام برگشت.
«چی شده؟»
جیمین پوشهای را روی میز گذاشت.
داخلش چند عکس جدید بود.
یکی از خانوادههای رقیب...
دنبال زنی به نام هان میره میگشتند.
هنوز دلیلش مشخص نبود.
اما واضح بود که کسی اطلاعاتی از گذشته او پیدا کرده است.
و این خبر خوبی نبود.
در همان زمان...
میره همراه سوهی و آرا از فروشگاه بیرون آمد.
سه دوست با خنده درباره سفر آخر هفته حرف میزدند.
هیچکدام متوجه خودروی مشکی انتهای خیابان نشدند.
خودرویی که آرام آنها را تعقیب میکرد.
سوهی ناگهان ایستاد.
احساس کرد کسی مراقبشان است.
چند بار اطراف را نگاه کرد.
اما چیزی ندید.
با خنده گفت شاید فقط خیالاتی شده است.
میره هم برای لحظهای برگشت.
نگاهش روی همان ماشین ثابت ماند.
اما قبل از اینکه پلاکش را ببیند،
ماشین حرکت کرد و ناپدید شد.
قلبش بیدلیل تند میزد.
چند خیابان آنطرفتر...
جونگ کوک داخل همان ماشین نشسته بود.
او خودش دستور داده بود فقط از دور مراقب میره باشند.
بدون اینکه او متوجه شود.
امنیتش از هر چیزی مهمتر بود.
تهیونگ آهسته گفت:
«اگه بفهمه مراقبشی، ازت متنفر میشه.»
جونگ کوک لبخند تلخی زد.
«از قبل هم ازم متنفره...»
«اما تا وقتی زندهام، نمیذارم آسیبی ببینه.»
شب، میره به خانه برگشت.
در را بست و نفس راحتی کشید.
اما هنوز همان حس عجیب رهایش نمیکرد.
انگار گذشته پشت در خانهاش ایستاده بود.
و فقط منتظر فرصت بود.
همان لحظه، گوشی جونگ کوک زنگ خورد.
یکی از افرادش با عجله گفت:
«رئیس...»
«افراد خانواده رقیب امشب قصد دارن به خونه هان میره نزدیک بشن.»
چشمهای جونگ کوک از خشم تاریک شد.
او فقط یک دستور داد:
«قبل از اینکه دیر بشه... حرکت کنید.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۳
دو روز از آن دیدار کوتاه گذشته بود.
اما تصویر میره از ذهن جونگ کوک بیرون نمیرفت.
جلسههای کاری یکی پس از دیگری برگزار میشد.
بااینحال، تمرکزش مثل گذشته نبود.
حتی جیمین هم این تغییر را احساس کرده بود.
در سالن بزرگ عمارت، اعضای اصلی مافیا دور میز نشسته بودند.
پرونده معامله جدید روی میز قرار داشت.
همه منتظر تصمیم رئیس بودند.
جونگ کوک نگاهی به مدارک انداخت.
سپس با یک جمله، جلسه را تمام کرد.
«معامله لغو میشود.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
تهیونگ ابرویش را بالا انداخت.
جیمین هم سکوت کرده بود.
هیچکس دلیل این تصمیم را نمیدانست.
بعد از خروج افراد، تهیونگ در را بست.
دستبهسینه روبهروی جونگ کوک ایستاد.
«این اولین باره که به خاطر یه نفر، معامله رو به هم میزنی.»
جونگ کوک فقط به پنجره خیره ماند.
انگار حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
همان موقع تلفن جیمین زنگ خورد.
چند ثانیه به حرفهای طرف مقابل گوش داد.
چهرهاش جدی شد.
تماس را قطع کرد.
نگاهش را به جونگ کوک دوخت.
«رئیس... یه خبر بد داریم.»
جونگ کوک آرام برگشت.
«چی شده؟»
جیمین پوشهای را روی میز گذاشت.
داخلش چند عکس جدید بود.
یکی از خانوادههای رقیب...
دنبال زنی به نام هان میره میگشتند.
هنوز دلیلش مشخص نبود.
اما واضح بود که کسی اطلاعاتی از گذشته او پیدا کرده است.
و این خبر خوبی نبود.
در همان زمان...
میره همراه سوهی و آرا از فروشگاه بیرون آمد.
سه دوست با خنده درباره سفر آخر هفته حرف میزدند.
هیچکدام متوجه خودروی مشکی انتهای خیابان نشدند.
خودرویی که آرام آنها را تعقیب میکرد.
سوهی ناگهان ایستاد.
احساس کرد کسی مراقبشان است.
چند بار اطراف را نگاه کرد.
اما چیزی ندید.
با خنده گفت شاید فقط خیالاتی شده است.
میره هم برای لحظهای برگشت.
نگاهش روی همان ماشین ثابت ماند.
اما قبل از اینکه پلاکش را ببیند،
ماشین حرکت کرد و ناپدید شد.
قلبش بیدلیل تند میزد.
چند خیابان آنطرفتر...
جونگ کوک داخل همان ماشین نشسته بود.
او خودش دستور داده بود فقط از دور مراقب میره باشند.
بدون اینکه او متوجه شود.
امنیتش از هر چیزی مهمتر بود.
تهیونگ آهسته گفت:
«اگه بفهمه مراقبشی، ازت متنفر میشه.»
جونگ کوک لبخند تلخی زد.
«از قبل هم ازم متنفره...»
«اما تا وقتی زندهام، نمیذارم آسیبی ببینه.»
شب، میره به خانه برگشت.
در را بست و نفس راحتی کشید.
اما هنوز همان حس عجیب رهایش نمیکرد.
انگار گذشته پشت در خانهاش ایستاده بود.
و فقط منتظر فرصت بود.
همان لحظه، گوشی جونگ کوک زنگ خورد.
یکی از افرادش با عجله گفت:
«رئیس...»
«افراد خانواده رقیب امشب قصد دارن به خونه هان میره نزدیک بشن.»
چشمهای جونگ کوک از خشم تاریک شد.
او فقط یک دستور داد:
«قبل از اینکه دیر بشه... حرکت کنید.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷.۶k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط