پس وسایلامون چی

"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟸𝟼"

ــــ پس وسایلامون چی ؟

با لحن دلگرم‌کننده‌ای می‌گوید :

لیام ــــ وسایلی نیاز نیست اون خونه تمام وسایلای لازم و داره ، فردا هم باهم می‌ریم لباس می‌خریم

ناراضی سری تکان می‌دهم و دست به سینه به صندلی تکیه می‌زنم

واقعا نمی‌توانستم درک کنم این کارها برای چه بود اما نمی‌خواستم دخالت کنم چون می‌دانستم دلیل موجهی دارد

دوباره رو می‌کنم سمتش و می‌پرسم :

ــــ حالا داریم می‌ریم همون خونه‌ای که گفتی ؟

فرمان را با یک دستش می‌چرخاند و می‌گوید :

لیام ــــ نه داریم می‌ریم برج ایفل امشب طبق مراسم هر سالش آتیش بازیه ...

می‌خواهم خستگی‌ام را بهانه کنم که ادامه می‌دهد :

لیام ــــ و جنابعالیم حتما باید باشی

چشم‌هایم را در کاسه می‌چرخانم و ادایش را در‌می‌آورم که خنده‌ی بلندی سر می‌دهد و لپم را می‌کشد

ناخودآگاه لبخندی می‌زنم و با ذوق نگاهش می‌کنم

باورم نمی‌شد تمام این سالها خود را از دیدن لیام منع کرده بودم در صورتی که بودنش اینگونه برایم قوت قلب بود

اما به خود که نمی‌توانستم دروغ بگویم هیچکس نمی‌توانست جای تهیونگ را برایم پر کند

تهیونگی که بودنش برایم بهترین مسکن و نبودش برایم بدترین شکنجه‌ی ممکن بود ...

"تهیونگ ویو"

برای هزارمین بار زنگ در را می‌زنم و منتظر می‌مانم تا شاید کسی جواب دهم

نمی‌دانم چند ساعت بود که آنجا ایستاده بودم اما قصد کوتاه آمدن نداشتم

عصبی جلوی در رژه می‌روم و دستی در موهایم می‌کشم که صدای در همسایه کناری بلند می‌شود

زنی میانسال کلافه در چارچوب در نمایان می‌شود و با صدایی فرطوت و خواب‌آلود  می‌گوید :

+ چی میخوای 𝟺 ساعته اینجا ایستادی جوون ؟

"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
دیدگاه ها (۸)

"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴""𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟸𝟽"چند قدم به سمتش برمی‌دارم و می‌پرس...

"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴""𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟸𝟾"دست‌هایم را در جیب شلوارم فرو برده...

"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴""𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟸𝟻"با این حرفش نورامیدی در دلم روشن ش...

"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴""𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟸𝟺"با ترس سری تکان می‌دهد و دستش را ب...

"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴""𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟷𝟼"جیمین ــــ تهیونگ یکم فکر کن به لط...

"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴""𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟷𝟽"لحنش تند است اما بوی نگرانی دارد م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط