کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود،

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود،

و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.

زنی در حال عبور کودک را دید،

او را به داخل فروشگاه برد

و برایش لباس و کفش خرید و با مهربانی گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کــودک گفت: می دانسـتم با او نسـبتی داری






دیدگاه ها (۲)

یک خانم جوان با لباس نامناسب در مسیر قدم زدن به یک خانم با ح...

پوستر تغییر کرد

قلب یخی

رمان رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀پارت:10و...

پیوند خون و اختیارپارت ۱ | شبی که سرنوشت نوشته شدباران آرام ...

پارت چهارم:فقط چند دقیقه تا شروع کت‌واک باقی مانده بود.کمیل ...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر ...

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

پارت ۷۶

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط