"""پست خاص"""
"""پست خاص"""
شایداکثر شما دوستان که پست ها مو دنبال کردید ؛منظورمو از این پست کامل متوجه بشید
کسیکه تمام زندگی و خواسته ی من از دنیا بود؛مریضی سختی گرفت و برای درمانش رفت خارج از کشور..
من۲۸روز صداشو نشنیدم..
نشنیدن صداش تو۲۸روز شاید اون قدام سخت نبود ولی اینکه ندونی الان کجاست نفسهاش مرتب میزنه یا نه درد داشت..
وقتی رفت سپردمش به خدا..
خدا..
بعددوهفته بی هوش بود..خیلی نگران بود ذکری نبود که نگفته باشم؛دعایی نبود که نخونده باشم؛تا حالش کمی بهتر شد ولی بازم گفتن فقط دست خداست..
نمیدونم چرا
ولی دیگه کاسه صبرم لبریز شده بود طاقتم سراومده بود..
یه جوارایی با خدا قهر کردم گفتم صدامو نمیشنوی
چندروز دست از دعا و نماز و خدا کشیدم..
دیروز خواب بودم که هومن اومد به خوابم ...
از شوقم خواب زده شدم وقتی بیدار شدم؛چند لحظه بعد صدای اذان اومد ...
یه حس درونی بهم گفت همه تنهات گذاشتن ولی خدا هر روز سه وعده داره صدات میکنه..
دلم نمیخاست نماز بخونم از دنیا خسته بودم..
به اجبار نه ولی به خود خدا قسم با عشق بلند شدم وضو گرفتم و نمازم خوندم با گریه.. ...
آخرش فقط گفتم خدایا شکرت..
شکرت که بهم آرامش دادی ...
همون شب "هومن" صحیح و سالم برگشت..
وقتی صداشو شنیدم فقط گریه میکردم..
با خودم گفتم خدا فقط منتظر بود من بنده با یه قلب خالص برم سمتش.....
همین
شایداکثر شما دوستان که پست ها مو دنبال کردید ؛منظورمو از این پست کامل متوجه بشید
کسیکه تمام زندگی و خواسته ی من از دنیا بود؛مریضی سختی گرفت و برای درمانش رفت خارج از کشور..
من۲۸روز صداشو نشنیدم..
نشنیدن صداش تو۲۸روز شاید اون قدام سخت نبود ولی اینکه ندونی الان کجاست نفسهاش مرتب میزنه یا نه درد داشت..
وقتی رفت سپردمش به خدا..
خدا..
بعددوهفته بی هوش بود..خیلی نگران بود ذکری نبود که نگفته باشم؛دعایی نبود که نخونده باشم؛تا حالش کمی بهتر شد ولی بازم گفتن فقط دست خداست..
نمیدونم چرا
ولی دیگه کاسه صبرم لبریز شده بود طاقتم سراومده بود..
یه جوارایی با خدا قهر کردم گفتم صدامو نمیشنوی
چندروز دست از دعا و نماز و خدا کشیدم..
دیروز خواب بودم که هومن اومد به خوابم ...
از شوقم خواب زده شدم وقتی بیدار شدم؛چند لحظه بعد صدای اذان اومد ...
یه حس درونی بهم گفت همه تنهات گذاشتن ولی خدا هر روز سه وعده داره صدات میکنه..
دلم نمیخاست نماز بخونم از دنیا خسته بودم..
به اجبار نه ولی به خود خدا قسم با عشق بلند شدم وضو گرفتم و نمازم خوندم با گریه.. ...
آخرش فقط گفتم خدایا شکرت..
شکرت که بهم آرامش دادی ...
همون شب "هومن" صحیح و سالم برگشت..
وقتی صداشو شنیدم فقط گریه میکردم..
با خودم گفتم خدا فقط منتظر بود من بنده با یه قلب خالص برم سمتش.....
همین
- ۱.۹k
- ۰۲ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط