ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶²
بعد از سوال های مکرر اون سو بلاخره بهش جواب داد و وضعیت رو در حد یک دقیقه ای توضیح داد
چون به یه نظر از دیدگاه مختلف نیاز داشت.
میدونست جونگکوک میخواد تلافی کنه و مدام این حس رو بهش منتقل کنه اما تا کی؟
نمیتونست تا ابد اینطوری ادامه بده پس قطعا هدفش فقط تلافی نبود...
اونسو:" خب معلومه.. اون اعتراف میخواد"
_چی؟
اونسو:" اون میخواد تو اول اعتراف کنی..."
حالا ذهنش باز تر شد.
خواستهی جونگکوک این بود؟
اونسو:" ولی به نظرم اینکارو نکن حتی اگه تحت فشار بودی
اون باید اول اعتراف کنه"
ولی اونسو نمیدونست این فشاری که داره ازش صحبت میکنه چقدر قویه
اما خب قطعا به نصیحتش گوش میکرد.
اگه جئون اینو میخواد پس قرار نیست بهش بدمش
اینو تو ذهنش گفت و لبخند زد.
حالا دیگه همه چیز رو واضح میدونست ...
روز بعدی آخر هفته هم با پیام های دوستانی که خیلی وقت بود ازشون خبری نگرفته بود شروع شد.
همه از دلتنگی و نامردی میگفتن.
ولی این پیامِ ناگهانی اونسو که گفته بود توی رابطه رفته بیشتر متعجبش کرده بود.
خوشحال بود که اونسو بلاخره با همونی که هرروز بخاطر لایک کردن و پس گرفتن لایک از پستش با داهی بحث میکرد توی رابطه رفته.
"کاش پیچیدگی من و جونگکوک هم فقط در حد لایک کردن و پس گرفتن لایک میبود"
نمیدونست چرا ناگهانی اینو گفته ولی هرچی که بود حقیقت بود.
پیچش بین اونا انقدر زیاد شده بود که دیگه حتی خودشون هم سرشون گیج میرفت.
______________
امروز دیگه داهی فرق داره.. قرار نیست بزارم به اون چیزی که میخوای برسی.
جلوی آینه به خودش گفت و راه افتاد.
ولی اونقدر آمادگی که براش تمرین کرده بود انگار بی فایده بود.
چون جونگکوک با نماینده شرکتی که برای تامین مواد و وسایل باهاش قرارداد بسته بود برای دیدن مکان تولید رفته بود.
انگار امروز کار زیادی نداشتن و به کارمندا از قبل خبر داده شده بود امروز میتونن چند ساعت زودتر برن.
________________
هر لحظه که چشمای درشت شده داهی از خجالت بعد از حرف یا حرکتی که عمدی میزد رو به یاد میآورد باعث لبخند ناخودآگاهی میشد که دیگه عرضه جمع کردنشم نداشت.
این آخر هفته لعنتی به شدت براش طولانی گذشته بود.
سه روز.
سه روز تمام داهی رو ندیده بود.
و خب اگه امروزم نمیدش، دیگه براش مهم نبود
میرفت هرجا که داهی هست و همه چیزو تموم میکرد.
وای نه.. من حالا حالاها باید محکم بمونم، لعنت بهش این چه فکری بود.
با گاز گرفتن لبش زیر لب گفت و کلافه به صندلی تکیه داد.
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶²
بعد از سوال های مکرر اون سو بلاخره بهش جواب داد و وضعیت رو در حد یک دقیقه ای توضیح داد
چون به یه نظر از دیدگاه مختلف نیاز داشت.
میدونست جونگکوک میخواد تلافی کنه و مدام این حس رو بهش منتقل کنه اما تا کی؟
نمیتونست تا ابد اینطوری ادامه بده پس قطعا هدفش فقط تلافی نبود...
اونسو:" خب معلومه.. اون اعتراف میخواد"
_چی؟
اونسو:" اون میخواد تو اول اعتراف کنی..."
حالا ذهنش باز تر شد.
خواستهی جونگکوک این بود؟
اونسو:" ولی به نظرم اینکارو نکن حتی اگه تحت فشار بودی
اون باید اول اعتراف کنه"
ولی اونسو نمیدونست این فشاری که داره ازش صحبت میکنه چقدر قویه
اما خب قطعا به نصیحتش گوش میکرد.
اگه جئون اینو میخواد پس قرار نیست بهش بدمش
اینو تو ذهنش گفت و لبخند زد.
حالا دیگه همه چیز رو واضح میدونست ...
روز بعدی آخر هفته هم با پیام های دوستانی که خیلی وقت بود ازشون خبری نگرفته بود شروع شد.
همه از دلتنگی و نامردی میگفتن.
ولی این پیامِ ناگهانی اونسو که گفته بود توی رابطه رفته بیشتر متعجبش کرده بود.
خوشحال بود که اونسو بلاخره با همونی که هرروز بخاطر لایک کردن و پس گرفتن لایک از پستش با داهی بحث میکرد توی رابطه رفته.
"کاش پیچیدگی من و جونگکوک هم فقط در حد لایک کردن و پس گرفتن لایک میبود"
نمیدونست چرا ناگهانی اینو گفته ولی هرچی که بود حقیقت بود.
پیچش بین اونا انقدر زیاد شده بود که دیگه حتی خودشون هم سرشون گیج میرفت.
______________
امروز دیگه داهی فرق داره.. قرار نیست بزارم به اون چیزی که میخوای برسی.
جلوی آینه به خودش گفت و راه افتاد.
ولی اونقدر آمادگی که براش تمرین کرده بود انگار بی فایده بود.
چون جونگکوک با نماینده شرکتی که برای تامین مواد و وسایل باهاش قرارداد بسته بود برای دیدن مکان تولید رفته بود.
انگار امروز کار زیادی نداشتن و به کارمندا از قبل خبر داده شده بود امروز میتونن چند ساعت زودتر برن.
________________
هر لحظه که چشمای درشت شده داهی از خجالت بعد از حرف یا حرکتی که عمدی میزد رو به یاد میآورد باعث لبخند ناخودآگاهی میشد که دیگه عرضه جمع کردنشم نداشت.
این آخر هفته لعنتی به شدت براش طولانی گذشته بود.
سه روز.
سه روز تمام داهی رو ندیده بود.
و خب اگه امروزم نمیدش، دیگه براش مهم نبود
میرفت هرجا که داهی هست و همه چیزو تموم میکرد.
وای نه.. من حالا حالاها باید محکم بمونم، لعنت بهش این چه فکری بود.
با گاز گرفتن لبش زیر لب گفت و کلافه به صندلی تکیه داد.
- ۷۸۵
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط